آموزش و افزایش هوش هیجانی

2-38 آموزش و افزایش هوش هیجانی

آیا هوش هیجانی را می توان افزایش داد؟ آیا می توان آن را آموخت و آموزش داد؟

مادامی که تعدادی از تحقیقات از بحثی که به راستی حول هوش شناختی قرار دارد حمایت می کنند (IQ) و مهارت های شغلی خاصی که برای اختلاف بین میانگین و عملکرد بالاتر گزارش می شوند (ون[160] و ویزوس[161]، 2004). هنوز سئوالات بسیاری در رابطه با هوش هیجانی برای پاسخ دادن وجود دارند. شاید با اهمیت ترین کار در موضوع هوش هیجانی فقدان روش شناسی خاصی است تا توسعه ی شایستگی های هوش هیجانی را تسهیل کند، اگرچه تنوعی از رویکردهای مختلف در شمار قرار گرفته اند (سوزیت[162]، 2007).

دیدگاه های مایر سالووی در آموزش هوش هیجانی

شاید بهترین جواب به سئوال فوق بوسیله پایه گذاران تئوری هوش هیجانی، یعنی جان مایر از دانشگاه نیوهامپشایر و پیتر سالووی از دانشگاه ییل داده شود. مایر عقیده دارد EI یکنوع ظرفیت روانی برای معنی بخشی و کاربرد اطلاعات هیجانی می باشد. افراد، در این مورد ظرفیت های مختلف دارند، بعضی در حد متوسط و بعضی دیگر ماهر یا خبره اند. به عقیده مایر، قسمتی از این ظرفیت غریزی است، در حالی که قسمت دیگر آن چیزی است که ما از تجارب زندگی می آموزیم. قسمت اخیر می تواند به وسیله ی کوشش، تمرین و تجربه پیشرفت یابد. سالووی نظر مایر را توسعه می دهد یعنی عقیده دارد بسیاری از مهارت هایی که قسمتی از هوش هیجانی هستند می توانند یاد گرفته شوند. سالووی اعتقاد دارد هوش هیجانی عبارت از یک سری مهارت ها و قابلیت هایی است که می تواند هم آموزش داده و هم یاد گرفته شود، به طوری که یک شخص بتواند از نظر هیجانی بهتر تربیت یابد (مایر و سالووی، 2002؛ به نقل از اکبرزاده، 1383).

بر اساس نظر گلمن، ارزش پیشرفت های حاصل از رشد هیجانی را می توان از طریق آموزش در محیط کار فرا گرفت و از نتایج مثبت آن مانند کاری که روانشناسان و مربیان انجام می دهند در محیط کار به کار برد، مانند کمک به افراد در محیط کار به منظور افزایش قابلیت های هیجانی آن ها (شریفی و آقایار، 1385).

الگوی گلمن (2002) با این توصیف که اجزای آن خودآگاهی و خود مدیریتی هستند به وجود آمده است. چیزی که او پیشنهاد می کند پایه ای برای رشد توانایی ها در اداره دیگران درون یک محتوای نظام یافته می باشد. مایر، سالووی و کاروسو (2004) هوش هیجانی را به عنوان  نوعی از هوش معرفی کردند. آن ها اجزای هیجانی را به عنوان مضمون هیجان ها، الگوی هیجان ها، پیامدهای هیجان ها و ارزیابی روابطی که آن ها منعکس می کنند، تلقی می کنند. حتی دانشکده ارتش جنگ[163] اهمیت خودآگاهی را درک کرده و آن را به عنوان توانایی در ارزیابی مهارت ها، تعیین توانایی های محیطی و یادگیری این که چطور توانایی ها پایدار، و ضعف ها اصلاح می شوند، تعریف کرده است.

استین[164] می گوید: الگوهای هوش هیجانی یکسان و ثابت نیستند اگرچه زنان و مردان می توانند نقاط ضعف هوش هیجانی خود را از طریق آموزش برطرف و آن را تقویت نمایند. هنگامی که با روانشناسان و دستیاران اجرایی آن ها کار می کنید متوجه می شوید که زنان تسلط زیادی در مهارت های ابراز وجود از خود نشان می دهند و قادرند با استفاده از فنون مختلفی مانند مدیریت استرس، مراقبه، یوگا، کنترل ذهنی بر روی احساسات در حال عمل[165] را فرا گیرند. در حالی که مردان می توانند به اهمیت هنر گوش دادن به همکاران و مشتریان و شناسایی خلق و خوی آن ها بپردازند و با اعتماد به آن ها به طور روزافزون از جنبه های هنری، کار گروهی و روابط با همکاران بپردازند (همان منبع).

مفهوم هوش هیجانی همچنین به عنوان عامل سازمان دهنده برای تفکر و برنامه ریزی مربیان تعلیم و تربیت، مسئولین اجرایی و سیاست گذاران به اثبات رسیده است. علوم عصب شناختی (نوروساینس[166]) نیز جریان رو به افزایش معلومات در مورد رشد هیجانی و قابلیت های اجتماعی را از سوی دیگر تقویت می نماید(اکبرزاده1383).
بهترین روش بهبود هوش هیجانی آموزش با استفاده از مربی (مربیگری اثربخش[167]) است. مربیگری اثربخش معمولاً توام با نقش پویا همراه است. لازمه این مربیگری داشتن مهارت هایی مانند توانایی حل مشکلات، برطرف کننده ی موانع، معلمی، شنونده خوب و اصلاح کنندگی است.

2-39 اندازه گیری هوش هیجانی

علاقه به هوش هیجانی تا اندازه ای این ادعا را منعکس می کند که براساس آن تفاوتهای فردی در پردازش اطلاعات هیجانی – عاطفی، موفقیت در زندگی را پیش بینی می کند. مفهوم هوش هیجانی تا حدودی از باورهای نخستین در مورد هوش اجتماعی مشتق می گردد. سالوی و مایر [1997، به نقل از وارویک[168] و نتل بک[169]، 2004] امکان تفاوتهای فردی در تواناییهای ادراک و بیان هیجانی و فهم و مدیریت اطلاعات هیجانی را مطرح می سازند و بر این باورند که این تواناییها قابل فراگیری هستند. آنان هوش هیجانی را در قالب چهار عامل تعریف کرده اند که بر این اساس هوش هیجانی عبارت است از توانایی ادراک صحیح هیجان، ارزیابی و بیان هیجان، توانایی و تشخیص و یا تعمیم احساسات به نحوی که تفکر را تسهیل کنند. توانایی فهم هیجان و اطلاعات هیجانی و در نهایت توانایی تنظیم هیجانات پا به پای ارتقا در رشد عقلی و هیجانی. از مخرج مشترک توانائیهای فوق با عنوان هوش هیجانی یادکرده اند.

چندین مؤلف کوشیده اند تا مدل مبتنی بر توانائیهای هوش هیجانی را از طریق خود گزارش دهی و روشهای عملکردی حداکثری عملیاتی نمایند. امروزه دو روی آورد سنجش در اندازه گیری هوش هیجانی مطرح است [انجل برگ و اسجوبرگ، 2004]:

1-روی آورد سالوی و مایر که استفاده از شاخص های عملکردی است و از قضاوت هیجانات تجربه شده توسط مردم مشتق شده است که این هیجانات تجربه شده در داستانهای کوتاه توصیف شده یا در عکس ها و تصاویر ارائه می شوند.

2- روی آورد دیگر رایج برای سنجش هوش هیجانی استفاده از ابزارهای خود گزارش دهی (پرسشنامه ها) است که متغیرهای شخصیت و گرایش و تمایلات درونی شخصی را ارزیابی می کنند.

در این راستا مقیاس سنجش هیجانات[170] (AES) به منزله ی یک ابزار خود گزارش دهی در ارزشیابی ابعاد چند گانه ی هوش هیجانی توسعه پیدا کرده است. پژوهشگرانی چون دیویس[171] و همکاران [1998] و مارتنیس – پونس[172]، [1998، 1999] نیز مقیاس فرا خلق صفت[173] (TMMS) را به عنوان شاخص خود گزارش دهی هوش هیجانی به کار برده اند [به نقل از وارویک و نتل بک، 2004]. مایر و همکاران ابتدا شاخص توانایی حل مساله هیجانی را اختراع کردند و نام آن را مقیاس هوش هیجانی چند عاملی[174] (MEIS) گذاشتند. آنها قصد داشتند تا نسخه ی چهار عاملی هوش هیجانی را ارزشیابی نمایند. تحلیل عاملی آنها از MEIS فقط سه عامل را آشکار کرد: ادراک،  فهم و تنظیم هیجانات. این سه مؤلفه با همدیگر 402 عبارت را تشکیل دادند که به توسعه ی آزمون هوش هیجانی مایر، سالوی و کاروسو که 141 عبارت را در بر می گیرد منجر شد [انجل برگ و اسجوبرگ، 2004].

تا کنون ابزارهای متعددی جهت سنجش این نوع از هوش طراحی شده اند که در این زمینه سیاروچی و همکاران [2001] به پرسشنامه های کنترل هیجان[175] (1989)، پرسشنامه ی سطوح آگاهی هیجان[176] (1990)، پرسشنامه سبکهای پاسخ[177] (1991)، آزمون هوش هیجانی گلمن[178] (1995)، پرسشنامه ی هوش هیجانی بار – ان[179] (1997)، پرسشنامه ی خود گزارش دهی اسکات[180] (1998) و آزمون هوش هیجانی مایر، سالوی و کارسو[181] (2001) اشاره کرده اند.

پترایدز و فارنهام [2000، 2001، به نقل از وارویک و نتل بک، 2004] نیز به این باورند که دو سازه ی هوش هیجانی متفاوت وجود دارد که بسته به روش عملیاتی نمودن هوش هیجانی موجودیت می یابند: یک سازه با عنوان هوش هیجانی صفت، به عملکرد نوعی ارتباط دارد و از طریق خود گزارش دهی بهتر عملیاتی می شود. دومین سازه با عنوان هوش هیجانی توانایی به توانایی واقعی ارتباط دارد و از طریق روشهای عملکردی حداکثری بهتر از روش خودگزارش دهی عملیاتی می شود.

ابعاد مسأله دار هوش هیجانی از طریق پرسشنامه سوالاتی را مورد وسعت رابطه ی هوش هیجانی خود گزارش شده با مهارتهای هیجانی واقعی و همبستگی معنادار میان اندازه های هوش هیجانی و شخصیت را مطرح می سازد. با این وجود استفاده از این روش سنجش به خاطر اینکه در مقایسه با روشهای سنجش مبتنی بر تکلیف بیشتر قابل فهم است ادامه دارد [آستین و همکاران، 2004].