انواع هوش

2-27انواع هوش

نظریه وکسلر: وکسلر معتقد است کارکرد هوش در چهارچوب گرایش های شخصیت تبیین پذیر است و به همین جهت در تفسیر نتایج خرده آزمون های خود به آنها توجه می نماید در تایید این نظریه ما نیز عملاً ملاحظه می کنیم که درون گرایان به روابط ظریف بین پدیده ها بیشتر توجه دارند و برون گرایان صفات ظاهری اشیاء را بیشتر مورد توجه قرار می دهند.

هوش چند گانه گاردنر: گاردنر[92] در سال (1983) در کتاب قالب های ذهن[93] پیشنهاد می کند که تنها یک هوش وجود ندارد ، بلکه یک سری از هوش های نسبتاً مستقل و متمایز وجود دارند ، او سپس نظریه هوش هشت گانه خود را مطرح می کند.

هوش واقعی پرکنیز: از نظر پرکنیز در ساختار هوش سه بعد اساسی وجود دارد .

الف: بعد عصبی : که در کارکرد سیستم عصبی افراد آشکار می شود.

ب: بعد تجربه ای : که ناشی از یادگیری و تجارب افراد در طی امورات زندگی و روزانه آنها است.

ج: بعد اندیشه ای : که به نقش حافظه و راهبردهای حل مساله می تواند داشته باشد اشاره می کند.

هوش موفق اشترنبرگ:هوش موافق به توانایی سازش یافتگی با محیط های مختلف و شکل دهی و انتخاب آن برای دستیابی به اهداف شخصی یا جمعی گفته می شود و مستلزم درک فرد از نقاط ضعف و قوت خود به منظور استفاده مناسب از نقاط قوت و تقویت نقاط ضعف می باشد.

در بررسی پیشینه های مختلف راجع به هوش می توان چند نتیجه کلی گرفت، نخست اینکه ارائه تعریف واحدی از هوش دشوار بوده و هر کدام از تعاریف با توجه به شرایط زمانی و کانی و فرهنگی متفاوت خواهد بود، دیگر اینکه هوش یک مفهوم وسیع و چند بعدی است و نمی توان آن را به یک ویژگی ، یک رفتار و یا عاملی خاص محدود کرد و می بایست آن را از زوایای مختلف نگریست و اینکه نظریات هوش عمدتاً مکمل هستد نه متضاد و تفاوت آنها در این است که هر کدام از آنها به یک بعد از ابعاد هوش پرداخته اند (نقل از بهرامی ، 1385).

2-28  هیجان

ریشه  واژه هیجان کلمه لاتین Motreبه معنای حرکت دهنده است . در فرهنگ لغت آکسفورد [94]( 2000) ، هیجان اینگونه تعریف شده است «هر تحریک یا اغتشاش در ذهن ، احساس، عاطفه و هر حالت ذهنی قدرتمند یا تهییج شده » . اولین نظریه پردازان هیجان ، افلاطون [95](427- 347) و ارسطو[96](384 – 322ق.م) در قرون قدیم و دکارت [97](1650- 1596م)در قرون جدید هستند . برای دکارت ، روح از طریق غده ی صنوبری با بدن در ارتباط است . جان لاک [98](1704- 1632م) معتقد بود که :« درد و لذت نه قابل توصیف است و نه قابل تعریف ، تنها راه شناختن آن ها از خلال تجربه آن هاست . نظریه ویلیام جیمز [99](1910 – 1842) برای کسانی که با نظریه دکارت آشنایی دارند،حاوی مطالب جدیدی نمی باشد، اما تاکید او برجنبه های فیزیولوژیکی هیجان و امکان تحلیل تجربی این جنبه ها بر روانشناسی حتی تا عصر حاضر تاثیر گذاشته است ( پاور[100]و دالگلایش[101]، 1997 ، به نقل از حکیم جوادی ، 1382) . در نظر روانشناسان رفتارگرا، به نقطه مقابل نظریه درونی بودن احساسات بر می خوریم . واتسون [102]( 1958 – 1878 ) معتقد بود که یک هیجان الگو ی واکنشی وراثتی خاصی است که در برگیرنده تغییرات عمیق مکانیسم بدنی به عنوان یک کل است اما به طور خاص ناشی از نظام های عروق و غدد درون ریز می باشد ( همان منبع ) . در این الگو، هیجان ها چیزی بیش از الگوهای واکنشی فیزیولوژیکی نمی باشند و به این ترتیب متفاوت از غرایز می باشند . اسکینر[103]( 1990- 1904) هیجان ها را دریک چارچوب شرطی سازی عاملی مورد بحث قرار می دهد . در این الگو ، هیجان ها جهت نگهداری موجود زنده در حالات و شرایطی به کار می آیند که در آن وقایع متفاوت همزمان تقویت کننده ها را تعیین می کنند( همان مبنع ) .

پیاژه دریافته بود که هیجان ها بر افکار تاثیر می گذارند و در واقع بارها متذکر شده بود که هیچ گاه در نظر گرفتن شناخت بدون هیجان ها ممکن نمی باشد ( گینزبورگ [104] و اوپر[105] ، 1969) . شاختر[106]و سینگر[107]  (1962) ، که یک نظریه شناختی می باشد می گویند تمایز بین هیجان ها ناشی از ارزیابی هایی است که همراه با آن ها روی می دهد. به نظر مندلر[108]( 1984 ) ،برانگیختگی ، شدت حالت هیجانی را ایجاد می کند و شناخت کیفیت آن را. وینر[109] (1984) در نظریه اسنادی خود معتقد است که واکنش های هیجانی نه تنها با تجربه موفقیت و شکست بلکه با اسناد دادن یا توصیفی که شخص از موفقیت یا شکست می کند در ارتباط است . لازواروس[110]( 1991) در نظریه ارزیابی شناختی خود دو مرحله قائل است . در مرحله اول ، ارزیابی اولیه به ارزیابی درونی از مربوط بودن یا نبودن ، مثبت یا منفی بودن و مانند آن برمی گردد و در مرحله دوم ارزیابی به ارزیابی بعدی فرد از موقعیت ها و منابعی بر می گردد که ممکن است در دسترس باشند . باور[111] ( 1981) در نظریه شبکه ای خود معتقد است که مفاهیم ، وقایع و هیجان ها به عنوان گروه هایی در یک شبکه عمل می کنند . لانگ[112](به نقل از پاور و دالگادیش، 1997) در نظریه شبکه ای خود از خلال ترکیب برچسب هایی که برگروه ها و ارتباطات می زند الگوی خود را ارائه می دهد .

هیجان شامل حداقل 4 جزء اصلی ذیل می گردد:

1 – جزء بیانی یا حرکتی 2- جزء ترکیبی3- جزء تنظیمی 4 – جزء تشخیصی یا پردازشی. علاوه بر
آن ، هر یک از این اجزاء شامل یک جریان ویژه ی عصبی- مغزی می باشد ( اکبرزاده ، 1383) .

به رغم وجود مشکلاتی که در تعریف هیجان وجود دارد می توان گفت که هیجانها دارای چند بعد هستند که به صورت پدیده های ذهنی، زیستی، هدفمند و اجتماعی وجود دارند [ریو[113]، 1382]. هیجانها از این نظر احساسهای ذهنی هستند که باعث می شوند خودمان را به صورت خاصی مثل عصبانی یا شاد احساس کنیم. هیجانها واکنشهای زیستی هم هستند و بدن را برای سازگار شدن با هر موقعیتی که با آن روبرو می شویم، آماده می سازند. هیجانها هدفمندند، مانند خشم که نوعی میل انگیزشی را در ما ایجاد می کند تا کاری انجام دهیم، و نیز هیجانها پدیده هایی اجتماعی اند، وقتی ما هیجانی می شویم علایم قابل تشخیص چهره ای، ژستی و کلامی می فرستیم که کیفیت هیجان ما به دیگران را منتقل می کنند جهت فهم هیجان باید هر چهار بعد آن و نحوه ی تأثیرگذاری آنها بر یکدیگر را به صورتی که می توان گفت هیجان چیزی است که عناصر ذهنی، زیستی، کارکردی و بیانگر را به صورت یک واکنش منسجم به رویداد برانگیزنده ی آن در می آورد.

بنابر نظریه ی ایزارد[114] [1972، به نقل از اکرامی، 1380] ده هیجان اساسی وجود دارد. از نظر وی یک هیجان هنگامی اساسی است که چهار شرط لازم را برآورده سازد. ویژگی ذهنی خاصی داشته باشد، الگوی شلیک عصبی و جلوه ی صورتی خاصی داشته باشد و به مجموعه پیامدهای رفتاری خاصی منجر شود. بر طبق یک موضع گیری اجتماعی – کنشی، هیجانها اطلاعات و دادهای اجتماعی مناسبی را در بردارند که در فهم چگونگی تعاملات موفقیت آمیز فرد با دیگران به کار می آیند [کلتنر[115] و رینگ[116]، 1984 به نقل از انجل برگ و اسجوبرگ، 2004].

2-29 مناطق مغزی مؤثر در هیجان

سیستم لیمبیک [117]

گر چه تحقیقات زیادی در مورد نوروبیولوژی هیجان وجود دارد، مک لین [118]با مشخص نمودن سیستم لیمبیک بعنوان پایگاه مرکزی هیجان در مغز، کارهای قبلی را توسعه داد. اخیراَ این تناقض در مورد سودمند بودن این اصطلاح کلی وجود دارد و این که آیا قسمت ها و اجزاء تشکیل دهنده سیستم لیمبیک واقعاَ به صورت یک سیستم عمل می نمایند؟ برای مثال، در حالی که بادامه مغز[119]، نقش اساسی و مرکزی دارد، ساخت های دیگر لمبیک از قبیل هیپوکامپ[120]فقط به طور جانبی درگیر می باشند. علاوه برآن، جنبه های مهم پردازش هیجانی از قسمت های دیگر مغز، که خارج از سیستم لیمبیک می باشند استفاده می نماید. معهذا، واضح است که بسیاری از ساخت های تشکیل دهنده سیستم لیمبیک، نقش مهمی در تنظیم احساسات بازی می کنند. ساخت های سیستم لیمبیک در جنبه های متعدد هیجان ها نقش دارند که شامل، تشخیص حالت های هیجانی در چهره، تمایل به عمل و ذخیره سازی خاطرات هیجانی می گردد. همچنین سیستم لیمبیک از لحاظ گیرنده های پپتید [121] که در رفتارهای مربوط به انگیزه های طبیعی مانند خوردن و رفتار جنسی بکار می رود، غنی می باشد و این حقیقت دیگری است که دلیل بر نقش این سیستم در هیجان ها می باشد (اکبر زاده، 1383). اغلب تعاریف سیستم لیمبیک شامل یک دسته ساخت های زیر کرتکس می باشند که ساقه مغز را احاطه نموده، بشرح ذیل می باشد: بادامه مغز، هیپو کامپ، تالاموس[122]، هیپوتالاموس[123].

بادامه مغز یک ساخت نسبتاً کوچک بادامی شکل می باشد. بادامه اولین ساخت لیمبیک است که در نوروبیولوژی هیجان دخالت دارد و ارتباطات متعدد با سایر قسمت های مغز دارد. به نظر می رسد اولین عمل بادامه مغز تفسیر و تبیین اطلاعات حسی ورودی مربوط به احتیاجات حیاتی فرد و هیجان ها باشد. هیپوکامپ یکی دیگر از ساخت های سیستم لیمبیک می باشد که در حافظه دخالت دارد. هیپو کامپ و بادامه مانند یک گروه عمل می کنند. در حالی که هیپوکامپ حافظه متن و زمینه، یا جزئیات غیر هیجانی را فراهم می سازد و بادامه ی مغز نقش هیجانی را به حافظه اضافه می کند (اکبر زاده ، 1383).

بخش های پیشانی [124]

بخش های پیشانی، مناطق دیگر مغز هستند که اثر مهم و قطعی در تنظیم هیجان دارند. بخش های پیشانی یکی از مناطق مغز هستند که شامل کرتکس جدید[125]یا خارجی ترین و از لحاظ تکاملی جدید ترین لایه مغز می باشد. گلمن بخش پیشانی را به علت نقش بارز آن در کنترل هیجان و مسلط شدن به تکانش های هیجانی به عنوان «مدیر هیجانی» می نامد. بررسی های متعدد مواردی را نشان می دهد که ضایعات و زخم های خاص بخش قدامی، همراه باتغییرات بارز در تنظیم هیجان و قابلیت های اجتماعی در بزرگسالان می باشد (اکبر زاده،1383).

2-30تاریخچه هوش هیجانی

امروزه ما از انواع مختلف هوش صحبت می کنیم . در هر موردی ، هوش به توانایی درک ، فهم و استفاده از سمبول ها یعنی پاسخگویی انتزاعی اشاره دارد. به عنوان مثال ، ما از هوش کلامی ، هوش فضایی ، هوش اجتماعی و انواع دیگر هوش وابسته به هم صحبت می کنیم . مشخص کننده ها – کلامی ، فضایی یا اجتماعی –هوش و آن چه به آن اشاره دارد را معین می کنند . بنابراین هوش کلامی بر ظرفیت درک و به کارگیری لغات اشاره دارد ، هوش فضایی بر ظرفیت درک و استفاده از اشیاءدر فضا و هوش اجتماعی بر ظرفیت درک و استفاده از اطلاعات اجتماعی دلالت دارد. در روانشناسی ، هوش اجتماعی به گروهی از هوش های وابسته به هم و بر ظرفیت درک و استفاده از اطلاعات هیجانی اشاره دارد. به علاوه هوش هیجانی به گونه ای موجز ظرفیت سیستم هیجانی را برای افزایش هوش منعکس می کند ( سیاروچی ، فورگاس[126]  و مایر[127]،2001) .

سال ها است نظریه پردازان هوشبهر تلاش کرده اند به جای آنکه عواطف و هوش را دو مفهوم متضاد در نظر بگیرند ،عوطف را به حیطه هوش وارد کنند. از این رو ای . ال . ثرندایک روانشناس برجسته ای که در همگانی کردن نظریه هوشبهر در دهه های 1920 و 1930 نقش موثری داشت عنوان کرد که هوش اجتماعی – یعنی توانایی درک دیگران و عمل کردن عاقلانه در ارتباط های بشری که جنبه ای از هوش هیجانی است- به خودی خود جنبه ای از هوشبهر را تشکیل می دهد . ثرندایک معتقد بود از آن جا که با هوش نمی توان توانایی های انسان را سنجید بنابراین هوش از یک مولفه تشکیل نشده است . به همین دلیل او سه نوع هوش را مطرح می کند:

1 – هوش عینی ( مهارت های ساختن و بکاربردن ابزار و وسایل)

2 – هوش انتزاعی ( توانایی کابرد کلمات ، اعداد و اصول علمی )

3 –هوش اجتماعی ( شناخت افراد و توانایی عمل خلاقانه در روابط انسانی است ) . به نظر او هوش اجتماعی توانایی درک دیگران و برقراری رابطه مناسب با آن هاست ( وکسلر[128]، 1990 ؛ به نقل از بار – آن ،1999 ).

سرآغاز مطالعه هوش هیجانی به دیدگاه دیوید وکسلر که بر ابعاد غیرعقلانی «هوش عمومی» تأکید کرده است به سال 1940 باز می گردد. عبارت زیر بیانگر تأکید وکسلر بر مفهوم هوش هیجانی است: «پرسش اصلی این است که آیا توانایی های غیرعقلانی، یعنی عاطفی و فطری عوامل قابل قبولی برای هوش عمومی هستند؟ این نکته قابل تأکید است که این عوامل نه تنها پذیرفتنی اند، بلکه ضروری نیز می باشند. من کوشیده ام نشان دهم که علاوه بر عوامل عقلانی، عوامل غیرعقلانی که تبیین کننده رفتار هوشمندانه هستند وجود دارد. چنان چه مشاهدات آتی تأکید کننده این فرض باشند، نمی توان فرض کرد که بتوان هوش کلی را بدون لحاظ کردن عوامل غیرعقلانی محاسبه کرد» (وکسلر، 1943؛ بار – آن، 1999).

در همین راستا، لیپر[129] در سال 1984 اظهار کرد که «تفکر هیجانی[130]» قسمتی از «تفکر منطقی[131]» و هوش کلی است و به آن ها کمک می کند. این فرضیات اولیه پس از نیم قرن در اندیشه هوارد گاردنر[132] متبلور شد. وی دیدگاه سنتی متخصصان مربوط به اوایل قرن بیستم از هوش شناختی را وسعت بخشید. او معتقد بود که هوش ابعاد متعددی دارد که ترکیبی از ابعاد شناختی و عناصر هیجانی (یا به نقل از خود او هوش شخصی) است. بعد هیجانی (یا شخصی) مفهوم هوش چند وجهی[133] وی شامل دو جزء کلی است که تحت عنوان «قابلیت های درون روانی» (هوش درون روانی[134]) و «مهارت های بین فردی» (هوش بین فردی[135]) مطرح شده اند؛ هوش درون روانی، هوشی است که به ما کمک می کند تا به آن چه انجام می دهیم، به افکارمان و احساسات مان و روابطی که بین تمام این امور وجود دارد معنی بخشیم. با این هوش، می توانیم یاد بگیریم که خود و هیجانات مان را در خدمت بگیریم. هوش بین فردی، عنوان هوشی است که امکان تنظیم روابطمان با دیگران، همدلی با آن ها، برقراری ارتباطات شفاف با آنها، برانگیختن آن ها و فهم ارتباط بین آن ها را فراهم می سازد. با این هوش می توانیم به دیگران الهام ببخشیم و اعتمادشان را به خودمان خیلی سریع جلب کنیم. روانشناسان دیگری نیز دیدگاه متعارف هوش را مورد مناقشه قرار داده اند. جان مایر و پیتر سالووی اولین کسانی هستند که در سال 1990 مدل جامع هوش هیجانی را معرفی و پژوهش های خود را بر جنبه ی «هیجانی» هوش معطوف نمودند. آن ها رویکرد گاردنر را بسط داده و نظریه هوش هیجانی خود را بر پایه نظریات گاردنر درباره استعدادهای فردی بنا کردند و بر این فرض بودند که افراد در توانایی درک و شناسایی هیجان های خود و دیگران تفاوت دارند (بار – آن، 1999). با این وجود می توان گفت که واژه هوش هیجانی برای اولین بار توسط (واین پاین) در رساله دکترا استفاده شده است. ولی در سال 1990 مایر و سالووی معنای آن را توسعه داده اند (حدادی کوهسار، 1380).

یافته های مایر و سالووی همراه با بخش اعظم نظریه آن ها در زمینه هوش هیجانی، دستمایه ی تألیف کتاب معروف «هوش هیجانی» توسط دانیل گلمن در سال 1995 گردید. گلمن (1999، 1995؛ به نقل از مایر، 2001) در نوشته هایش بر این موضوع اشاره داشت که احتمالاً هوش هیجانی بهترین پیش بینی کننده موفقیت در زندگی است. نهایتاً دیدگاه چند عاملی ریون بار – آن در زمینه مطالعه هوش هیجانی افق تازه ای در پژوهش های مربوط به این حوزه پیش روی محققان گشود. نتایج پژوهش های بار – آن که ریشه در فعالیت های او به عنوان روانشناس بالینی داشت از سال 1980 آغاز و در سال 1997 با تهیه پرسش نامه بهر هیجانی بار – آن (EQ-I) معرفی گردید (بار – آن، 1997، 2000؛ تیرگری، 1383). علم به قدرت و نفوذ عواطف و هیجانات در حیات ذهنی انسان پی برده است و در حال کشف و تعیین جایگاه هیجانات و عواطف در فعالیت ها، رفتارها و حرکات و سکنات انسانی است. در حوزه ی مطالعات هوش، سیر مطالعات، از هوش منطقی بر پایه ی شناخت استوار است، به سمت هوش هیجانی حرکت کرده است. هوش هیجانی، موضوعی است که سعی در تشریح و تفسیر جایگاه هیجانات و عواطف در توانمندی های انسانی دارد.

یکی از مسائلی که در سال های اخیر از مهمترین حوزه های تحقیق در روانشناسی تربیتی بوده و هست، حوزه ی هوش هیجانی و نقش مهمی است که این نوع از هوش در چگونگی سازگاری و موفقیت افراد ایفا می کند. نظریه هوش هیجانی برحسب نظر سالووی و مایر 1990، حوزه ی وسیعی از توانایی های مرتبط با شناخت و به کارگیری هیجانات را در بر می گیرد، اساساً در ارتباط با جوانب مختلف هوش و رفتار افراد مورد مطالعه قرار گرفته است. این سازه ی روانی، که بیش از همه توسط بار – آن، 1997 و گلمن، 1995 مطالعه شده است، از جهات انگیزشی، مناسبات درون فردی و مناسبات بین فردی مورد تحقیق قرار گرفته و برخی از روانشناسان از جمله بار – آن و پارکر[136] (2000)، رابطه ی هوش هیجانی با پنج مؤلفه شخصیتی (روان نژندی[137]، برون گرایی[138]، گشاده رویی[139]، سازگاری[140] و وظیفه شناسی[141] را نیز بررسی کرده اند.

لوک (2005) این تعریف ها را به عنوان مسأله ای قابل توجه در فراوانی سازه ها تعبیر کرده اما پیشنهاد نکرده است که تأکید کلی درباره درون نگری زمانی مفید است که به افراد اجازه دهد هیجانات، احساس ها و فعالیت هایشان را نظارت کنند و این علت ها را به وقایع درونی نسبت دهند. لوک پیشنهاد می کند که هیجان ها “تولیدات خودکار ذهن نیمه هوشیار” هستند که عملکردشان ارتقاء فعالیت است. اما بحث های فلسفی در مورد رابطه ی بین تفکر و عاطفه در فرهنگ مغرب زمین به بیش از 2000 سال قبل بر می گردد که در این جا ما به فعالیت های روان شناسی از سال 1900 میلادی تاکنون اشاره می نماییم این سال ها را می توان به 5 دوره ی زیر تقسیم کرد (مایر، 2001):

1-سال های 1969 – 1900. دوره ای که در آن مطالعات روان شناختی مربوط به هوش و عاطفه جدا و مستقل از یکدیگر صورت می گرفت. در حوزه ی هوش، اولین آزمون ها ساخته و توسعه پیدا کردند و هوش به عنوان عاملی در نظر گرفته می شد که در بر گیرنده ی توانایی انجام صحیح امور و استدلال کردن است. در این دوره همچنین اساس زیست شناختی هوش مورد مطالعه قرار گرفت. در بررسی های مربوط به عواطف، پژوهشگران درگیر موضوع مرغ و تخم مرغ بودند. بدین ترتیب که شخصی که با یک موقعیت استرس آور مواجه می شود (مثلاً دیدن یک خرس)، ابتدا پاسخ فیزیولوژیکی هیجان از خود نشان می دهد (مثلاً افزایش ضربان قلب) و سپس احساس هیجان می کند یا ابتدا احساس هیجان در او شکل می گیرد و سپس تغییرات فیزیولوژیکی در او بروز پیدا می کند؟ مسأله دوم در بررسی عواطف این بود که آیا عواطف مفهومی عام و جهان شمول است یا به وسیله عوامل فرهنگی تعیین و تفکیک می شود؟ داروین عقیده داشت که عواطف در بین همه ی حیوانات از جمله انسان مشترک است. این عقیده در تضاد با فلسفه ی شک گرایی روان شناسان اجتماعی بود که معتقد بودند عواطف در فرهنگ های مختلف به اشکال مختلف بروز پیدا می کنند.

2- سال های 1989 – 1970. دوره ای که طی آن روان شناسان به بررسی چگونگی تأثیر عواطف و تفکر بر یکدیگر پرداختند. دوره ای بود که طی آن پیشرفت های چندی در زمینه هوش عاطفی، صورت گرفت. هوش و عاطفه که قبلاً حوزه های جداگانه ای بودند، در این دوره در یک حوزه ی جدید به یکدیگر نزدیک شدند و حوزه جدیدی را با عنوان شناخت و احساس (تفکر و عاطفه) تشکیل دادند. در این حوزه جدید، پژوهشگران به دنبال یافتن قوانین مناسبی در این مورد بودند که عواطف به چه چیزی اشاره دارد و چه زمانی بروز پیدا می کنند. برخی از پژوهشگران، نظر داروین مبنی بر این که عواطف در بین افراد یک گونه یکسان است و این که عواطف، تظاهرات بیرونی احساسات درونی در مورد روابط می باشند را تأیید کردند. در این دوره همچنین تأثیر عاطفه بر تفکر افراد افسرده و افرادی که قبلاً به اختلال دوقطبی (مانیک – دپرسیو) مبتلا بودند، مورد بررسی و آزمایش قرار گرفت.

3- سال های 1993 – 1990. در سال 1990 دو نفر از روان شناسان دانشگاه های بیل و نیو همپشایر – دکتر جان مایر و دکتر پیتر سالووی – دو مقاله علمی راجع به هوش عاطفی نوشته و منتشر کردند و بدین ترتیب سازه ی (هوش هیجانی) را وارد ادبیات روان شناسی نمودند و در ابتدا آن را به عنوان (توانایی تنظیم و تمایز قائل شدن عواطف و احساسات خود و دیگران و استفاده از اطلاعات حاصل برای کنترل اعمال و افکار خود) تعریف نمودند. به این ترتیب نظریه رسمی هوش عاطفی را ارائه دادند. هم چنین مشابه شیوه های تحقیق پیرامون موضوع هایی چون هوش مصنوعی، زیباشناسی و روانشناسی بالینی، شواهد و مدارک حاصل از تحقیق بر روی عواطف و هوش را مورد بررسی قرار دادند. همچنین اصطلاح هوش هیجانی را برای توصیف ظرفیت و استعداد انسان به کار بردند. بنا به دلایل فوق، دوره سوم یعنی سال های 1993 – 1990 دوره ی توجه ویژه پژوهشگران به مطالعه و بررسی پیرامون هوش هیجانی محسوب می شود. در این دوره زیربناها و مفاهیم بنیادی هوش هیجانی به ویژه در زمینه علوم عصبی توسعه پیدا کرد.

4- سال های 1997 – 1994. در چهارمین دوره یک سری رویدادهای غیرمنتظره رخ دادند که منجر به رواج و گسترش بیش از پیش حوزه ی هوش هیجانی شد. در این اصطلاح هوش هیجانی با چاپ کتاب پر فروش دانیل گلمن، رواج زیادی پیدا کرد. گلمن و سایرین این اصطلاح را دست مایه مطالعه های زیادی قرار دادند. در کتاب گلمن، هوش هیجانی به عنوان بهترین عامل پیش بینی کننده موفقیت در زندگی معرفی شده است که هر کسی می تواند به آن دست یابد و می توان آن را یک خصیصه شخصیتی به حساب آورد. وجود ادعاهای فراوان و برخی توصیف های بی پایه و اساس از هوش هیجانی در کتاب گلمن، موجب شکل گیری موجی از تلاش های همگانی در مورد هوش هیجانی شد و تا حد زیادی، تعریف هوش هیجانی را تحت الشعاع خود قرار داد. آزمون های فراوانی تحت عنوان مقیاس های هوش هیجانی فروخته شدند که شاید ارتباط چندانی با هوش هیجانی نداشتند. مربیان و صاحبان مشاغل به آموزش و مشاوره در مورد هوش هیجانی پرداختند و کتاب های زیادی سعی کردند از موفقیت های به دست آمده در جریان رواج و گسترش مفهوم هوش هیجانی در سال 1995 بهره کافی ببرند.

  • از سال 1998 تا کنون. ما اکنون در دوره پنجم قرار داریم که از سال 1998 آغاز شده است. طی این دوره اصطلاحات و پالایش های متعددی در ابعاد نظری و پژوهشی حوزه ی هوش هیجانی به عمل آمده است و مقیاس های جدیدی برای اندازه گیری هوش هیجانی تهیه و پژوهش های بنیادی تری در این حوزه انجام گرفته و در حال انجام است.

جدول 2-1: ظهور مفهوم هوش هیجانی (مایر، 2001).

مطالعه هوش: طی این دوره قلمرو روان آزمایی هوش توسعه یافت و فناوری پیچیده و پیشرفته آزمون های هوش به وجود آمد.

مطالعه عواطف: در حوزه ی عواطف، مباحث پیرامون مسأله تخم مرغ و مرغ بود که کدام ابتدا به وجود آمده است، اول واکنش های فیزیولوژیکی به وجود می آیند بعد هیجان یا بالعکس. در حیطه های دیگر داروین روی موضوع وراثت و تکامل و پاسخ های هیجانی بحث می کرد، اما طی این دوره اغلب عاطفه به عنوان موضوعی که تحت تأثیر عوامل فرهنگی قرار می گیرد، مورد توجه بود. مطالعه های مربوط به هوش اجتماعی، در همان زمان که ارزیابی هوش مطرح شد و فعالیت های علمی در مورد هوش کلامی استدلالی در جریان بود، تعدادی از روان شناسان جهت شناسایی هوش اجتماعی تلاش می کردند. اما در کل می توان گفت تلاش ها در این مسیر تا حد زیادی دل سرد کننده و مفاهیم هوش محدود به شناخت بود.

مطالعه های اولیه در مورد هوش هیجانی طی این دو دهه صورت پذیرفت. در این دوره حوزه های شناخت و عاطفه مورد بررسی قرار گرفتند تا مشخص شود که عواطف و شناخت چگونه روی یکدیگر تأثیر متقابل دارند. اعتقاد بر این بود که افراد افسرده نسبت به سایرین ممکن است واقع بین تر و دقیق تر باشند و نوسان های خلقی ممکن است خلاقیت را افزایش دهند هم چنین در این دوره حوزه ی ارتباطات غیرکلامی توسعه یافت و مقیاس هایی برای دریافت اطلاعات غیر کلامی (که گاهی عاطفی هستند) از چهره و قیافه ی افراد، اختصاص یافت. در حوزه ی هوش مصنوعی بررسی ها و آزمایش ها در مورد این موضوع بود که رایانه ها چگونه می توانند حالت های هیجانی را درک نمایند.

نظریه جدید گاردنر در مورد هوش چندگانه، از هوش درون فردی نام می برد که به توانایی دریافت و نماد پردازی عواطف اشاره داشت. کار آزمایش در مورد هوش اجتماعی به درک این موضوع منجر شد که هوش اجتماعی شامل مهارت های اجتماعی، مهارت همدلی، نگرش های جامعه پسند، اضطراب اجتماعی و عاطفی بودن می باشد. مطالعه روی مغز برای تفکیک ارتباطات بین عاطفه و شناخت آغاز شد و گاه و بیگاه از اصطلاح هوش هیجانی استفاده می شد.

این دوره ی چهار ساله که از ابتدای دهه ی 1990 شروع می شد مایر و سالووی چند مقاله در زمینه هوش هیجانی منتشر کردند. مقاله ها زمینه ی مناسبی را برای مطرح شدن مفهوم هوش هیجانی فراهم نمودند. در همین زمان نتیجه مطالعه ای که شامل معرفی اولین مقیاس ارزیابی توانایی هوش هیجانی بود با همین نام منتشر شد. هم چنین در این دوره زیربناها و مفاهیم بنیادی هوش هیجانی به ویژه در زمینه علوم عصبی، توسعه پیدا کرد.

با انتشار کتاب هوش هیجانی توسط گلمن (روزنامه نگار) آثار و نوشته های علمی در این حوزه گسترش پیدا کرد. این کتاب پرفروش در سطح دنیا در تیراژ بالا انتشار یافت. مجله ی تایمز برای نامیدن مفهوم هوش هیجانی از EI استفاده کرد. تعدادی از مقیاس های شخصیت تحت عنوان هوش هیجانی منتشر شدند.

به موازات ابداع آزمون های جدید برای سنجش هوش هیجانی و چاپ مقاله های پژوهشی در این زمینه، چندین تحقیق جهت شفاف ساختن مفهوم هوش هیجانی در حال انجام می باشند.

 

1-سال های (1969– 1900)

هوش و عواطف به عنوان حوزه های جداگانه و محدود

2- سال های 1989 – 1970

مطالعات اولیه پیرامون هوش هیجانی

3- سال های 1993 – 1990 ظهور هوش هیجانی

4- سال های 1977-1994 رواج و گسترش مفهوم هوش هیجانی

5- از سال 1998 تاکنون. تحقیق بر روی هوش هیجانی و نهادینه شدن آن در محافل علمی.