دانلود پایان نامه ارشد درباره تداعی معانی، نمای ظاهری، فرایند آموزش، استاندارد

مفهوم‌‌‌گرایی۲ نیز- که ریشه در ورای کلیات دارد- یک کاربرد بطور مطابق گسترده‌ای را بدست آورده است. در دستگاه مفهوم‌‌‌گرایی همانطور که گفته شده است هنگامیکه درباره اشیاء و موقعیت‌ها، تفکر یا قضاوت می‌‌‌کنیم، آنها در تفکرات ما شیئیت۳ دارند. بنابراین وقتی ما احساسی از یک سه‌گوش قرمز داریم،‌ فرض شده این سه‌گوش قرمز در احساس ما «شیئیت» داشته باشد. [توضیح‌اینکه شیئیت در تفکر یا‌ ایده را به‌‌‌عنوان محتوا یا شئ فطری آن دارد]. پس تفاوت‌های بنیادی بین رخداد ‌ایده‌های انتزاعی و احساسات در لاک و دکارت در ‌این ویژگی و پیچیدگی محتوایی آن قرار می‌گیرد [دکارت و لاک در‌‌‌واقع، تقابل ساده و پیچیده را در‌ ایده‌ها شبیه تقابل کلی و جزئی قلمداد کردند]. دکارت درباره حواس به‌‌‌عنوان تفکرات مبهم ازعلت خارجی می‌اندیشد. اسپینوزا احساسات و تصورات را به‌عنوان تفکرات نامشخص از وضع جسمانی و حتی تفکرات مبهم‌تری ازعلل خارجی‌این وضع‌های جسمانی می‌اندیشد. تز مفهوم‌گرایی (که وجودهای انتزاعی فقط مفهومی‌بودن را دارند) توسط دکارت ادامه یافت و لاک با آگاهی کمتری نتیجه گرفت که رنگ‌ها و صداها وغیره فقط در ذهن وجود دارند و توسط بارکلی به همه کیفیت‌های قابل درک هم تعمیم یافت.
سلرز نتیجه می‌گیرد که شباهت احساس به تفکرات یک اشتباه است. اگر «احساس سه‌گوش قرمز حس ‌این اپیزود را دارد که مولفه توصیفی مرسوم از تجربیاتی است که اگر یک شئ ظاهرکند که نمای ظاهری سه‌گوش و قرمز دارد مایل است مواردی از دیدن ‌اینکه نمای ظاهری جسم فیزیکی قرمز و سه‌گوش باشد، پس با توجه به آنچه که به ‌این شباهت اشتباه منجر می‌شود، یک غیر‌‌‌مصداقیتی پیدا می‌کند. اما باید ‌این منفعت را در نظر گرفت که ما دیگر دنبال یک ویژگی «مستقیم» یا «ذاتی» برای «تجربه بی‌واسطه» نیستیم.
۴.۲.۱. آگاهی مولفه اساسی تجربه بی‌واسطه است
به نظرسلرز امکان ادعا از طیف‌های معکوس مستلزم امکان آگاهی مستقیم ازحواس است. (نام‌های خاصی) که به نوبه خود افسانه داده را پیش فرض می‌گیرد. قالب‌های گوناگونی که با افسانه داده بدست آمده‌اند همه در‌ این ‌ایده مشترکند که آگاهی از اقسام خاص – و با «اقسامی»که سلرز در ذهن دارد، در مثال اول، تکرارپذیرهای معین حسی – یک مولفه اساسی غیرپیچیده از «تجربه بی‌واسطه» است اما از نظر او بیشتر لاک، بارکلی و هیوم در مسئله ‌ایده‌های انتزاعی متفاوتند. آنها همگی پیش‌بینی کردند که ذهن بشر توانایی ذاتی دارد تا از انواع معین خاص آگاه باشد، در‌‌‌واقع، اینکه ما به سادگی از آنها آگاه هستیم به خاطرِ داشتن احساسات و تصاویر است. حال اما، پیچیدگی کوچکی موضع هیوم را در لحاظ‌‌‌کردن یک دیدگاه جزمی متفاوت نشان می‌دهد. چون فرض کنید که به جای مشخص کردن عناصر ابتدایی تجربه به‌عنوان ادراکات مثلاً قرمز، هیوم آنها را به‌عنوان جزئیات قرمز مشخص کرده است.(و سلرز‌این را رد می‌کند که نه تنها هیوم بلکه احتمالاً بارکلی و لاک نیز اغلب ادراکات و ‌ایده‌های قرمز را تلقی می‌کنند گویی آنها جزئیات قرمز بوده‌اند). پس دیدگاه هیوم برای اهمیت دادن به امور معین به‌اندازه امور تعیین‌‌‌پذیر بسط یافته است، تا بتواند به ‌این دیدگاه نزدیک شود که همه آگاهی از انواع یا تکرار پذیرها بر یک تداعی معانی۴ از واژگان (مثلاً قرمز) با کلاس‌هایی از اجزای مشابه مبتنی هستند.
اما‌ این تداعی معانی چگونه میانجی‌‌‌گری کرده است؟
اگر به هر صورت،‌ این تداعی معانی با آگاهی از واقعیت‌ها یا از شکل x مشابه y است یا از شکل x،f است واسطه شده باشد، پس دیدگاهی از‌این نوعِ عمومی است که سلرز آن را «اسم‌گرایی روانشناختی»۵ نامیده است که مطابق با آن، همه آگاهیِ انواع، مشابهت‌ها، واقعیت‌ها و غیره، به‌‌‌طور‌‌‌خلاصه، همه آگاهی از وجودهای انتزاعی – در واقع هر آگاهی حتی از جزئیات – یک عمل زبانی است. مطابق با آن نه حتی آگاهی از چنین انواع و مشابهاتی، بلکه آگاهی از واقعیاتی که به تجربه مستقیم به اصطلاح مربوط هستند با فرایند کسب استفاده از یک زبان پیش فرض گرفته شده است.(همان،ص۵۷)
سابقاً احساسات و تصویرها از مفهوم‌گرایی۶معرفتی خالی شده است. دلیل اولیه برای فرض کردن ‌اینکه گره اساسی مشترک بین زبان و جهان باید بین واژگان و «تجربه‌های مستقیم» باشد ناپیدا بوده است و ‌این شیوه به وضوح تشخیص می‌دهد که اشتراکات اولیه واژه – جهان مثلاً بین «قرمز» و اشیاء فیزیکی قرمز باقی می‌ماند، به‌‌‌جای آنکه بین «قرمز» و طبقه‌ای‌ مفروض از جزئیات قرمز خاص باقی بماند.
پس هیچ طیف معکوس شده‌ای وجود ندارد. اگر جونز و اسمیت همان تمایل را در بیان واژگان رنگ و در حضور اشیاء فیزیکی گوناگون داشته باشند صرف‌‌‌نظر از چگونگی و تفاوت نوروفیزیولوژیکی آنها، پس می‌تواند هیچ امکانی از قرمز به نظرآمدن چیزی برای جونز وجود نداشته باشد درحالیکه امکان سبز به نظررسیدن برای اسمیت وجود دارد.(همان،صص۵۹-۶۴)
۵. منطق معنی‌‌‌داری
نکته اصلی در‌ اینجا‌ این است که تحلیل مناسب از معنی داری نشان می‌دهد که ما نباید برداشت تجربه‌گرایان سنتی را درباره فهمی بپذیریم که بر‌اساس آن، واژگان یا مفاهیم ساده‌ای وجود دارند که معنی‌شان را مستقیماً از تجربه می‌گیرند و ‌اینکه می‌توانند بطور‌مستقل از هر مفهوم دیگر یا هر اظهار زبانی دیگری فهمیده شوند. (Triplet & DeVries,2005,p59)
از نظر سلرز در افسانه داده منبعی وجود دارد که حتی فلاسفه‌ای را که نسبت به ‌ایده کامل اپیزودهای درونی سوءظن دارند نیز می‌تواند گرفتار کند.‌ این واقعیت است که وقتی کودکی را تصویر می‌کنیم ابتدا زبان او را یاد می‌گیریم هرچند یادگیرنده‌ی‌ این زبان را در یک فضای منطقی ساختاری قرار می‌دهیم. ما آن کودک را در جهانی ازاشیاء فیزیکی، رنگ‌ها، صداهای تولیدی موجود در زمان و مکان درک می‌کنیم. اگرچه ما با چنین فضایی آشناییم اما نباید در تصویر کردن انگیزه زبان بی‌دقت باشیم چراکه از آغاز از همان مکان منطقی او درجه‌ای از آگاهی را، هرچند محدود و ناقص، دارد. ما از خطر می‌گریزیم. ما وضعیت او را چنین تصور می‌کنیم که گویی نسبتاً شبیه به خودمان بوده وقتی در جنگلی تاریک قرار می‌گیریم. یعنی ما به‌راحتی مسلم فرض می‌کنیم که فرایند آموزش یک کودک برای استفاده از یک زبان همان فرایند آموزش به وی است برای تشخیص عناصر درون یک مکان منطقی از کلیات، جزییات، واقعیات و غیره که ازقبل وی به لحاظ منطقی از آنها آگاهی دارد و فرایندِ جمع‌آوری ‌این عناصر متمایز با نمادهای زبانی است. (EPM,p65)
این خطا همان خطایی است که در آگاهی از اشیای فیزیکی یا آگاهی از محتویات حس خصوصی درک شده است. تست واقعی تئوری زبان از برداشتِ آن از چیزی که پیرس۱ «تفکر در غیاب۲» نامیده است، قرار نگرفته بلکه در رویکردش از «تفکر در حضور۳» قرار گرفته است -یعنی برداشت از آن فوریت‌هایی که در آنها پیوند بنیادی از زبان با واقعیت غیر زبانی ارائه شده است.
کاری که سلرز می‌خواهد انجام دهد به نظر خودش تساوی تفکر با کاربرد زبان است. در ابتدای کار کاملاً روشن است که واژه «قرمز» اگر ویژگی منطقی نحوی۴ از محمولات را نداشته باشد نمی‌تواند یک محمول باشد. نمی‌تواند محمول باشد مگراینکه در قالب‌های خاصی از ذهن دست‌کم همان چیزی باشدکه قصد شده تا به اشیاء در شرایط استاندارد با چیزی که دارای «این قرمز است» باشد، پاسخ داده شود و دوباره‌ این‌ ایده رها می‌شود که آموزش استفاده از واژه «قرمز» اپیزودهای ماتقدم از آگاهی قرمزی را دربرمی‌گیرد.‌این وسوسه‌ای برای فرض ‌این است که واژه «قرمز» به معنای کیفیت قرمز از جنبه ‌این دو واقعیت وجود دارد که (۱) قرمز نحوی از یک محمول دارد و (۲) پاسخ برای اشیای فیزیکی است (البته در شرایط خاص).
اما ‌این برداشت از معنای «قرمز» که پیرس به درستی بر آن نشان «دیدگاه دماسنجی»۵ نهاده است اگر با خطوط دیگر تفکر تقویت نشده باشد می‌تواند اعتبار کمی داشته باشد که نکته‌اش از شباهت ظاهریِ
Rot (درآلمانی) به معنای قرمز است،
با چنین اظهارات اعتباری مثل
کِلِی همسایه آکسفورداست،
بدست می‌آید.
وقتی کسی شکلِ
«‘…’معنی می‌دهد….»
را به شکلِ
xRy
شبیه می‌کند و بدیهی فرض می‌کند که معنا نسبتی میان یک واژه و یک وجود غیرزبانی است و وسوسه‌ای‌ برای‌ این فرض است که ‌این نسبت مذکور همان نسبت تداعی است.(همان،۶۶-۶۸)
حقیقت ‌این است که بیان «‘…’ معنی می‌دهد…» اظهارات اعتباری نیستند و در حالی‌که واقعاً‌ اینطور است که واژه «rot» نمی‌توانست معنای کیفیت قرمز باشد مگراینکه با چیزهای قرمز ربط داده شده باشد،گفتن‌اینکه بیان سمنتیکی «‘rot’ معنی میدهد قرمز» درباره «rot»هایی که با چیزهای قرمز مرتبط شده است حرف می زند، گمراه کننده است.
موضوع «‘…’ معنی می‌دهد…» ابزاری زبانی است برای بیان کردن اطلاعاتی که واژه مذکور – «rot» – همان نقش را در حوزه زبان بازی می‌کند که ذکرنشده ولی استفاده شده است.(حوزه زبانی در ‌اینجا مردمان آلمانی زبان هستند) و «در سمت چپ» بیان سمنتیکی رخ داده است.
دو بیان زیر می‌توانند چیزهای متفاوتی درباره «und»و «rot» را بگویند:
«und» معنی می‌دهد و
«rot» معنی می‌دهد قرمز
چون اولی اطلاع می‌دهد که «und» نقش کاملاً صوری از یک رابطِ منطقیِ خاصی را بازی می‌کند و در دومی «rot» نقش واژه مشاهدتیِ «قرمز» را در آلمانی بازی می‌کند. علی‌رغم ‌این واقعیت که معنا در هر دو یک معنی دارد و‌ اینکه بیان اول درباره«und» بر «نسبت معنا» به «ربط» قرارگرفته و در دومی «rot» بر «نسبت معنایی» به قرمزی قرار گرفته است.(همان)
در پایان سلرز نتیجه می‌گیرد که هیچ‌چیز نمی‌تواند درباره پیچیدگی نقش بازی شده با واژه «قرمز» یا درباره شیوه دقیقی که براساس آن واژه «قرمز» به چیزهای قرمز مرتبط شده است، از صدق سمنتیکی «‘قرمز’ معنی می‌دهد کیفیت قرمز» منتج شده باشد. و هیچ ملاحظه‌ای‌ درباره گرامر «معنی میدهد» رشد نیافته است که در ‌این ادعا مانع کسی شود که معتقد است نقش واژه «قرمز» نقشی پیچیده است و کسی نمی‌تواند معنای واژه «قرمز» را بفهمد. ۶(همان،ص۶۸)
۶. مبناگرایی در دانش تجربی
کلی‌ترین انعکاس‌های معرفت‌شناختی سلرز در ‌این بخش به اوج خود می‌رسد. او به سوالاتی بر‌می گردد که اصولاً در فلسفه ذهن مطرح می‌شوند. در ‌اینجا سه چیز متفاوت رخ می‌دهد. در ابتدا سلرز مشخصه دیگری را در تصویر سنتی تجربه‌گرایی طرح می‌کند که شامل نکات جدید و راه‌های جدید بسیاری از نگاه کردن به افسانه داده می‌شود. دوم‌اینکه او از برداشتی خاص از شناخت مشاهدتی که به‌عنوان جایگزین افسانه داده پیشنهاد می‌کند، تهییج، وضع

دیدگاهتان را بنویسید