دانلود پایان نامه ارشد درباره رفتارگرایی، فیزیولوژی، روانشناسی، سازماندهی

«تناظرِ» وضع‌‌‌واقع‌های نظری با وضع‌‌‌واقع‌های مشاهدتی یک نوع موقتی است که قطعاتی از جملات را در بحث مشاهدتی به جملات در ‌این تئوری امکان‌‌‌پذیر سازد. برای مثال در تئوری جنبشی گازها بیانهای تجربی شکل «گاز g در فلان و بهمان مکان و زمان دارای چنین و چنان حجم، فشار و دماست» با بیانهای نظری‌‌‌ای متناظر شده است که به مقدار پویایی جماعت ملکولها تخصیص یافته است. هم‌‌‌چنین ‌این تناظرها‌ ایجاد شده‌اند تا قوانین استقرایی مربوط به گازها که در زبان واقعیتِ قابل‌‌‌مشاهده فرموله شده‌اند را با گزاره‌ها یا قضایای اخذ شده در زبان ‌این تئوری متناظر سازد و هیچ گزاره‌ای‌ در ‌این تئوری با یک تعمیم تجربیِ۱۷۰ خطاشده، متناظر نشده است. پس یک تئوری خوب، قوانین اثبات شده تجربی را با اخذ مشابهات نظری‌این قوانین از یک مجموعه کوچک از فرضیه‌های منسوب به وجودهای غیر‌‌مشاهده شده، «توضیح می‌دهد».(همان،ص۹۴)
اما باوجودی‌‌‌که تاکنون رویکرد کلاسیک درباره ماهیت تئوری‌ها، وضع منطقی تئوری‌ها را روشن ساخته، بر مولفه‌های خاص به هزینه دیگران تاکید می‌کند. با صحبت درباره ساختار یک تئوری به‌‌‌مثابه توضیح یک سیستم فرضی که به نحو آزمایشی با گفتگوی مشاهدتی متناظر شده است، یک تصویر ناقص و غیر‌‌‌واقعی از آنچه عالمان عملاً در فرایند ساخت تئوری‌ها انجام داده‌اند، بدست می‌دهد. باید در ‌اینجا بر دو نکته تاکید کرد:
۱. اول‌اینکه، فرضهای بنیادی یک تئوری اغلب بواسطه تشکیل دادن حسابی که ممکن است در رفتار مطلوب با گفتگوی مشاهدتی متناظر باشد، گسترش نیافته است بلکه، برعکس، با تلاش برای یافتن یک مدل بسط یافته است، مثل توصیف دامنه‌ای‌ از اشیاء مشابه که در شیوه‌های مشابه رفتار می‌کنند بطوری‌‌‌که ما می‌توانیم ببینیم چگونه این پدیداری که توضیح داده شده است می‌تواند رشد یابد اگر آنها از‌این قسم از شیء تشکیل یافته باشند.‌‌‌ برای یک مدل ضروری است که با تفسیری همراه شده باشد که قیاس بین اشیای شناخته شده و وجودهایی که با ‌این تئوری معرفی شده‌اند را توصیف و محدود می‌کند – نه در همه چیزها.‌ این توصیفات از شیوه‌های بنیادینی است که در آنها اشیاء در دامنه مدل به وجودهای نظری تبدیل شده‌اند که با فرض تصویر سازماندهیِ۱۷۱ ساختار تئوری مطابق است.
۲. اما برای‌این هدف، مهم‌ترین چیز ‌این واقعیت است که تصویر سازماندهی ساختار تئوری مهمترین چیز را در کل تحت‌الشعاع قرار دهد، یعنی‌اینکه فرایند جداسازی تبیین‌‌‌های «نظری» از پدیدارهای قابل مشاهده به‌‌‌طور کامل از رأس علم مدرن خارج نمی‌شود. به‌‌‌ویژه‌اینکه ‌این واقعیت که نه همه استنتاج‌های استقرایی حس مشترک به شکل
همه الف‌های مشاهده‌‌‌شده ب هستند، پس (احتمالا) همه الف‌ها ب هستند
یا بدیلهای آماری۱۷۲ آنها هستند، فرد را به اشتباه به‌ این فرض راهنمایی می‌کند که توضیح به‌اصطلاح «استقرایی-نظری» به مراحل پیچیده علم محدود شده است. حقیقت امر ‌این است که علم با حس‌‌‌مشترک ادامه می‌یابد و ‌این روش‌هایی که در آنها دانشمند جستجو می‌کند تا پدیدارهای تجربی را توضیح دهد اصلاح شیوه‌هایی است که در آنها افراد اصلی هرچند به‌‌‌نحو‌‌‌ناقص و شماتیک، تلاش کرده‌اند تا محیط و افراد هم‌‌‌نوعشان را از زمان پیدایش عقل۱۷۳ بفهمند.(همان،صص۹۰-۹۲)
در ادامه به ‌این بحث پرداخته می‌شود که تمایز بین گفتگوهای نظری و مشاهدتی در منطقِ مفاهیم مربوط به اپیزودهای درونی دربرگرفته شده است. در ‌این مرحله به نیاکان رایلی رجوع می‌شود که یاد می‌گیرند که مرحله دوم در زبان رایلی اضافه کردنِ بحث نظری است. پس می‌توان فرض کرد که‌ این حیوانات کاربر-زبان بدون موشکافیِ روش‌شناختی تئوری‌های گنگ، اجمالی و ناقص توضیح می‌دهند که چرا چیزهایی که در ویژگی‌های مشاهده‌‌‌پذیری‌‌‌شان مشابه هستند، در ویژگی‌های علّی‌‌‌شان متفاوتند و چیزهایی که در ویژگیهای علّی‌‌‌شان مشابهند در ویژگی‌های قابل‌‌‌مشاهده‌‌‌شان متفاوتند.(همان،صص۹۳-۹۴)
۸.۱.۴. رفتارگرایی روش‌شناختی در مقابل رفتارگرایی فلسفی
سلرز رفتار‌‌‌گرایی فلسفی را از رفتار‌‌‌گرایی روش‌‌‌شناختی جدا می‌سازد. ویژگی‌های اصولی رفتارگرایی فلسفی الزام به تحلیلی‌‌‌گری یا قابل‌‌‌تعریف‌‌‌بودن مفاهیم روانشناختی بر‌‌‌حسب رفتار است. رفتارگرایی فلسفی (یا رفتارگرایی تحلیلی) دیدگاهی فلسفی است که واژگان روانشناختی در آن واژگان نظری نیستند بلکه واژگان پیشانظری هستند که معنی‌‌‌داری واقعی‌‌‌شان می‌تواند برحسب رفتارها بدست آورده شود. حامیان ‌این نوع رفتارگرایی فلاسفه‌ای نظیر رایل و کارنپ و ویتگنشتاین متاخر هستند. ادعای اصلی ‌این رفتارگرایی‌ این است که هر بیانی که از لغات ذهنی استفاده می‌کند مثل «جان معتقد است که در حیاط‌‌‌شان یک درخت سیب وجود دارد» می‌تواند تحلیل شده باشد یا کاملاً بدون از بین بردن معنا تأویل شود به جمله‌ای که هیچ استفاده‌ای از لغت ذهنی ندارد بلکه صرفاً از لغت رفتارهای قابل‌‌‌مشاهده و شرایط و رخدادهای‌‌‌شان استفاده می‌کند.(Triplet & DeVries,2005,p136)
در مقابل آن، رفتارگرایی روش‌شناختی دیدگاهی علمی است که در آن، همه واژگانِ روانشناختی نظری باید برحسب رفتار آشکار تعریف شده باشند.‌ این قسم رفتارگرایی بوسیله شاخصی مشخص شده است که روانشناسی علمی را بنا کند که ابتدا و انتهای آن، رفتار قابل‌‌‌مشاهده‌‌‌ی موجودات زنده است. ‌این شکل از رفتارگرایی مستقیماً ‌این مسئله را اشاره می‌کند که‌ آیا علم روانشناسی ممکن است؟ چگونه؟ سلرز در ‌این قسم از رفتارگرایی به دنبال فراروی از توصیف رفتار و نظری کردن علت‌ها و تبیین‌های رفتار است.(همان،صص۱۳۷-۱۳۸)
سلرز براین باور است که ‌ضرورت رفتارگرایی (روش‌شناختی) که همه مفاهیم باید برحسب یک لغت پایه مربوط به رفتارآشکار تعریف شده باشد با ‌این ‌ایده سازگار است که برخی مفاهیم رفتارگرایی باید به‌عنوان مفاهیم نظری تعریف شده باشند. توجه به ‌این امر ضروری است که واژگان روانشناسیِ رفتارگرایی نه تنها برحسب رفتار آشکار تعریف نشده‌اند بلکه هم‌‌‌چنین آنها برحسب اعصاب، پایانه‌های عصبی۱۷۴، وغیره نیز تعریف نشده‌اند. یک تئوری رفتارگرایی درباره رفتار، فی نفسه، یک تبیین روانشناختی از رفتار نیست. ‌این توانایی از قالبی از مفاهیم نظری و گزاره‌ها به‌‌‌نحو موفقیت‌آمیزی برای توضیح دیدارهای رفتاریِ به‌‌‌نحو‌‌‌منطقی مستقل، از تطبیق این مفاهیم نظری با مفاهیم نوروفیزیولوژیکی می‌باشد. (EPM,pp101-102)
فرض کنید باوجودی‌‌‌که این غیرجدلی باشد که وقتی تصویر کامل علمی از انسان و رفتار او وجود داشته باشد، تطبیقی از مفاهیم را در تئوری رفتار با مفاهیم مربوط به اِعمال ساختارهای کالبدشناختی دربرخواهد گرفت،‌ دراین‌‌‌صورت نباید فرض شود که تئوری رفتار از آغاز۱۷۵به یک تطبیق فیزیولوژیکال با همه مفاهیم‌اش واداشته شده است— که مفاهیمش به عبارتی از ابتدا، فیزیولوژیکال هستند.(همان)
۸.۲. تفکرات
نیاکان رایلی دارای زبان رفتارگرایی هستند که لغاتی را برای دسترسی عمومی به اشیای مادی و رخدادها، رفتارهای عمومی، و ویژگی‌های سمنتیکی رفتارهای زبانی شامل می‌شود. آنها هنوز مفاهیم تفکرات، احساسات، تجربه‌های درونی، خیال‌‌‌های ذهنی، باورها، آمال و دیگر مفاهیم حسی و ذهنی را ندارند. آنها مفهوم غیررفتاری از درد را ندارند. اما قادر به استدلال نظری هستند هرچند به صورت ساده. رایلی‌ها مستعد بسط دادن مفاهیم جدید از وجودهای غیرقابل مشاهده‌اند و می‌توانند تعاملاتی را کسب کنند که رفتار وجودهای قابل مشاهده را توضیح دهد. آنچه سلرز دراینجا می خواهد نشان دهد ‌این است که از چنین منابع مفهومی‌ای فرد می‌تواند مثل مفاهیم ذهنی و حسی‌ای که از پیش یاد داشته به مفهوم تفکر برسد. (Triplet & DeVries,2005,p141). زبان اصلی رایلی چنین مشخص شده است که در آن افراد خود و همنوعان‌‌‌شان را به‌عنوان نه‌‌‌تنها یک زبان رفتارگرایی توصیف کرده‌اند بلکه به‌عنوان یک زبان رفتاری که به لغت غیرنظری از یک روان‌شناسی رفتارگرا محدود شده است، توصیف کرده‌اند. فرض کنید در تلاش برای شناختن ‌این واقعیت که افراد هم‌‌‌نوع رایلی به‌‌‌طور‌‌‌هوشمندانه‌ای‌ رفتار می‌کنند نه فقط هنگامی‌که ارتباطشان بر یک رشته از اپیزودهای شفاهی آشکار قرار گرفته باشد، بلکه هم‌چنین وقتی که هیچ خروجی شفاهی قابل انتخابی وجود ندارد جونز یک تئوری را بسط می‌دهد که مطابق با آن، اظهارات آشکار هستند اما حاصل فرایندی است که با ‌این اپیزودهای درونی خاص آغاز می‌شود. فرض کنید که مدل او برای‌ این اپیزودهایی که رویدادهایی را می‌‌‌پذیرند که به رفتار شفاهی می‌انجامد، همان مدل اپیزودهای رفتار شفاهی آشکار است. به عبارت دیگر با به کار بردن زبان ‌این مدل،‌ این تئوری می‌بایست، اثری باشد که براساس آن رفتار شفاهی آشکار نتیجه فرایندی است که با «سخن درونی»۱۷۶آغاز می‌شود. (EPM,pp102-103)
آنچه جونز با «سخن درونی» معنی می‌کند نباید با خیال شفاهی اشتباه گرفته شود. در واقع، جونز، شبیه هم‌‌‌نوعانش، هنوز مفهوم یک تصویر را ندارد. بنابراین علت حقیقی رفتار غیرعادتیِ عقلانی «سخن درونی» است. پس حتی وقتی که فردی گرسنه آشکارا می‌گوید که «اینجا یک شئ خوراکی هست» و برای خوردن آن مبادرت می‌ورزد علت نظری-حقیقی خوردن او، یعنی بدست آوردن گرسنگی‌اش، اظهار آشکار نیست بلکه «بیان درونی‌این جمله است».
در تئوری جونز اولاً باید توجه کرد که‌ این تئوری، آنطور که برمدل اپیزودهای درونی استوار است، به ‌این اپیزودهای درونی تابعیت مقوله‌های سمنتیکی را منتقل می‌سازد پس، مثل جونز و هم‌‌‌نوعانش، درباره اظهاراتِ آشکار صحبت می‌کند. دوم‌اینکه گرچه تئوری جونز یک مدل را در‌‌‌برمی‌گیرد اما با آن برابر نیست. شبیه همه تئوریها، ‌این تئوری برحسب یک مدل ابراز شده است و شامل شرحی براین مدل می‌شود، شرحی که محدودیت‌هایی را بر قیاس بین وجودهای نظری و وجودهای ‌این مدل قرار می‌دهد. بنابراین هرچند تئوری او از «سخن درونی» صحبت می‌کند ‌این تفسیر می‌خواهد شتابزده اضافه کند که، البته، این اپیزود مذکور ادامه یک زبان مخفی نیست، و هیچ صدایی توسط‌ این «سخن درونی» حاصل نشده است.(همان،۱۰۴)
۸.۲.۱. چند نکته اساسی
برای پی‌بردن به مقصود کلی افسانه جونز دانستن چند نکته ضروری است:
۱. فرض می‌کنیم آنچه جونزایجاد کرده منشا تئوری است که بسیاری از بسطهای مختلف را امکان‌‌‌پذیر می‌سازد. و نبایدآن را در هیچ‌یک از شکل‌های پیچیده‌تری ازآن که در دستان فلاسفه کلاسیک بدست می‌آید مشخص کرد. ‌این تئوری نیاز به بدست آوردن قالبی سقراطی یا دکارتی ندارد براساس‌ اینکه: «سخن درونی» تابعی از یک ماده مفارق است، بنابراین مردمان اولیه می‌توانند دلیل خوبی

دیدگاهتان را بنویسید