دانلود پایان نامه ارشد درباره نمای ظاهری

می‌شود که، جسم فیزیکی با یک ظاهر سه‌‌‌گوش و قرمز باشد، درحالیکه بدون یک چنین احساسی، چنین تجربه‌‌‌ای را نمی‌‌‌توان داشت.
سلرز تأکید می‌کند که تا وقتی‌ چنین قاعـده‌‌‌ای برقرار است لزومی ندارد که فرض کنیم یک احسـاس سه‌‌‌گوش قرمز داشتن، یک واقعیت معرفتی‌ یا شناختی است. هرچند ‌این وسوسه وجود دارد که حسِ سه‌‌‌گوشِ قرمز داشتن را می‌توان واقعیت معرفتی‌ دانست اما می‌توان در مقابل‌این وسوسه‌ایستادگی کرد به‌این‌‌‌طریق که داشتن یک حس از سه‌‌‌گوش قرمز یک واقعیت منحصر‌‌‌به فرد است، که نه معرفتی‌، و نه فیزیکی است.
داشتن چنین ‌ایده‌‌‌ای مثل احساس سه‌‌‌گوش قرمز شرایطی را برای خط فکر دیگر درست می‌کند تا‌ ایده دوم را بدست آورد که نیروی کمکی آن است و بدون آن مدت‌‌‌ها پیش می‌بایست از بین می‌رفت:
این وضع‌ این‌‌‌گونه ادامه می‌یابد که ببینیم نمای ظاهری یک جسم فیزیکی قرمز و سه‌‌‌گوش است، عضو واقعی طبقه‌‌‌ای از تجربیاتی است – که آنها را «دیدنی‌‌‌های ظاهری»۹۳ می‌نامد – که برخی از اعضای آنها غیرواقعی هستند و مشخصه‌‌‌ی قابل ارزیابی‌‌‌ای وجود ندارد که تضمین کند چنین تجربه‌‌‌ای واقعی است.
اگر فرض کنیم که دانشِ غیراستنتاجی که تصویر ما از جهان بر آن قرار می‌گیرد، از چنین دیدنی‌‌‌ها یا شنیدنی‌‌‌های ظاهری تشکیل شده است، حتی اگر تصادفاً واقعی باشند، دانش تجربی را به وضعیت خطرناکی می‌رساند، چرا که با بی‌‌‌اعتبار کردنِ دانش در عبارت «دانش تجربی»۹۴، در را به روی شک گرایی باز می‌کند.
به نظر سلرز‌ این پیشامد را نمی‌توان نادیده گرفت که هر دیدنی ظاهری یا شنیدنی مفروض و امثال آن غیرواقعی هستند. بنابراین با فرض ‌اینکه بنیادِ دانش تجربی نمی‌تواند از اعضای واقعی۹۵ دسته۹۶‌ای‌ تشکیل یابد که هیچ یک از اعضای آن واقعی نیستند، و‌ اینکه از آنها، اعضای غیر‌‌‌واقعی نمی‌توانند توسط «ارزیابی»۹۷ کنار گذاشته شوند، ‌این بنیاد نمی‌تواند از چنین مواردی مثل دیدن‌ اینکه نمای ظاهری یک شیء فیزیکی قرمز و سه‌‌‌گوش است تشکیل یابد.
اما آنها دلیل می‌آورند که بنیادِ دانشِ تجربی، شناخت غیر‌‌استنتاجی از چنین واقعیت‌‌‌هایی است که از اعضای یک دسته که حاوی اعضای غیر‌‌واقعی است تشکیل شده است. اما پیش از چنین بیانی، خط اول فکری وضع پیچیده‌ای ‌‌ایجاد کرده است.‌ این‌ایده به ذهن خطور می‌کند که احساس درباره سه‌گوش‌‌‌های قرمز دقیقا ً‌این مزیت را دارند که دیدنی‌‌‌های ظاهری از نماهای فیزیکی سه‌گوش و قرمز از آن بی‌بهره است، و اگر با آن بیاغازیم باعث پیش‌‌‌فرضی می‌شود که احساس‌‌‌ها به همان رده‌‌‌ی عمومی مثل تفکرات تعلق دارند، که واقعیت‌های شناختی هستند. پس باید توجه کرد که حواس از لحاظ فرضیه۹۸ به طور کامل به فرآیندهای ذهنی وابسته‌ترند تا به اشیاء فیزیکی خاص. «دست یافتن»۹۹به سه‌گوش قرمزی که از آن یک احساس داریم به نظر ساده‌تر می‌رسد نسبت به «دست‌یافتن» به یک نمای فیزیکی سه‌گوش و قرمز، و اما جدای از همه ‌اینها، حسی ساخته نشده که درباره‌ی احساسات غیر‌‌واقعی که به ذهن ‌این فلاسفه رسیده است، صحبت کند.(EPM,pp 21-25)
۱.۵. نتیجه
نتیجه‌ای که می‌توان گرفت ‌این است که چون احساسات به وضوح التفاتی۱۰۰ هستند، پس آنها مانند تفکرات ما قابل ارزش‌‌‌گذاری حقیقی هستند. چون آنها نمی‌توانند کاذب باشند پس ‌به‌نظرمی‌رسد که باید صادق باشند. لذا بنظر می‌‌‌رسد که آنها کاملاً برای بنیادی مناسب باشند که شناخت ما را می‌سازد. یعنی وضع‌‌‌هایی هستند که شروط ضروری هر شناخت تجربی می‌‌‌باشند که مستعد توجیه کردن یک چنین شناخت‌هایی هستند. و چنانکه سلرز می‌‌‌گوید آنها «پارادایم شناخت تجربی هستند».(Triplet & DeVries,2005,p 15)
در خاتمه سلرز تاکید می‌کند ابهام‌هایی را که مطرح ساخته نه همه نظریه‌‌‌پردازان داده‌ی حسی مقصرشان هستند و نه ‌اینکه آنچه که مطرح شده تمام سردرگمی‌هایی است که برای آنها، نظریه‌‌‌پردازان داده‌ی حس مقصر شده‌اند. از نظر او ماحصل ترکیب تمام ‌این‌ها با هم‌، این‌ ایده می‌شود که احسـاس یک سه‌گوش قرمز، خود، الگوی دانش تجربی است.(EPM,p25)
۲. داده‌‌‌حسی به مثابه زبان دیگر
سلرز به پیشنهاد ‌آیر۱ حمله می‌کند که می‌‌‌گوید صحبت از داده‌های حسی به سادگی دیگر زبانها است. ‌آیر از تفسیر زبانی حمایت می‌کند چون براساس نظر او وضوحی از برخی نسبت‌‌‌های منطقی را پیشنهاد می‌دهد که بطور‌‌‌مشخص از پیش در زبان عرفی ما قرار داشته است(Triplet &DeVries,2005,p 12). سلرز می‌‌‌گوید کسانی مثل آیر از داده حسی چنان حرف می‌زنند، گویی زبان دیگری است که توسط یک معرفت‌‌‌شناس برای مواقعی ساخته شده که یک فرد معمولی با چنین عباراتی سخن می‌گوید: «اکنون‌این کتاب به نظر من سبز می‌آید۲» و «به نظر می‌رسد که آنجا جسمی سه‌گوش و قرمز باشد». ‌اینکه چرا چنین پیشنهادی مطرح شده است احتمالا به ‌این ‌ایده برمی‌گردد که واژگان داده‌ی حس هیچ گسترشی را در قالب محتوای توصیفی۳ ترسیم نمی‌کنند، برخلاف زبان ساده آدمیزاد درباره اشیاء فیزیکی در زمان و مکان و برخلاف ویژگی‌هایی که آنها دارند و به نظر می‌رسد که دارند. ‌این افراد، مثلاً بیان می‌کنند که جملات شکل
X، s را با یک داده‌ی حسی φ نشان می‌دهد
شرط شده است که همان اثری را داشته باشد که جملات شکل زیر دارند:
X برای s،φ ‌به‌نظرمی‌آید.
پس جمله «این گوجه‌‌‌فرنگی، s را با یک داده‌ی حسی قرمز برجسته نشان می‌دهد» می‌تواند مشابه ابداع شده‌ی جمله «این گوجه‌‌‌فرنگی برای s، قرمز و برجسته ‌به‌نظرمی‌آید» باشد و دقیقاً به معنایی باشد که جمله قبل دارد، فقط به دلیل آنکه شرط شده که‌این‌‌‌طور برداشت شود.
۲.۱. برنامه چیست؟
سلرز سعی می‌کند که ‌این پیشـنهاد را بررسی کند و بنابراین از ‌ایده‌ی یک برنامه۴ شـروع می‌کند و می‌کوشد تا مفهوم آن را گسترش دهد. یک برنامه، سیستمی از نمادهایی است که هرکدامشان یک جمله کامل را نشان می‌دهند. در ‌این وضعیت، دو ویژگی مشخصه‌بندی شده برای یک برنامه وجود دارد: (۱) هر نمادِ برنامه، واحد است؛ قسمت‌های یک برنامه خودشان نمادهای برنامه نیستند.(۲) نسبت‌های منطقی مرسوم میان نمادهای برنامه از نسبت‌های منطقی میان جملاتی که آنها را نشان داده‌اند، اخذ شده‌اند. صحبت درباره نسبت‌های منطقی میان نمادهای برنامه، شیوه‌ی گفتگویی است، که برحسب نسبت‌های منطقی میان جملاتی که آنها را نشان داده‌اند، معرفی شده است. پس اگر«O» علامت اختصاری «هرکس در کشتی مریض است» و «Δ» علامت اختصاری «کسی در کشتی مریض است» باشد، پس «Δ» می‌تواند از «O» نتیجه شده باشد چون جمله‌ای‌ که «Δ» را نشان داده است از جمله‌ای‌ نتیجه می‌شود که«O» نشان داده است.(EPM,pp25-26)
اما هیچ دلیلی ندارد ‌که یک نماد برنامه نتواند بخش‌هایی داشته باشد که نقشی را در این سیستم بازی کنند، آنها ممکن است نقش ابزار یادآوری کننده را بازی کنند که به ما یادآوری می‌کنند که جملاتِ نشان داده شده با نماد چه ویژگی‌هایی دارند. مثلاً نماد برنامه برای «کسی در کشتی مریض است» ممکن است حرف (م) را شامل شود که یادآور واژه‌ی (مریض) است به علاوه‌ی عکس شده‌ی حرف«E»۵ که به کسانی که پیش‌‌‌زمینه‌ای‌ در منطق از واژه (کسی) دارند، یادآوری می‌کند. بنابراین پرچم «کسی مریض است: می‌تواند «م∃» باشد.
در ‌این پیشنهاد کسی ممکن است جملات داده‌ی حس را به‌عنوان نمادهای برنامه یا «پرچم‌ها»۶ و بیان‌‌‌پذیرها۷و چاپ‌‌‌پذیرها۸ معرفی کند که نقش یادآوری‌‌‌کننده را درباره ویژگی خاص جملات در سخنِ ادراکیِ معمولی انجام می‌دهد که ‌این پرچم‌ها کاملاً نشان می‌دهند. به‌‌‌خصـوص، نقش «داده‌ی حسی» بیان‌‌‌پذیر و چاپ‌‌‌پذیر می‌تواند همان نقشی باشد که جمله‌ی نمادگذاری شده حاوی متن«…‌به‌نظرمی‌آید…» را نشان می‌دهد، یا نقش «قرمز» بیان‌‌‌پذیر و چاپ‌‌‌پذیر که جمله هم بسته حاوی «…قرمز به‌‌‌نظرمی‌آید…» را نشان می‌دهد و به همین ترتیب.(همان،ص۲۷)
۲.۲. تئوری داده حسی برنامه‌ای‌ اشتباه است
سلرز در قسمت ۹ کتاب خود می‌گوید که برای رسیدن به مفهوم «جملات» داده حسی باید ‌این‌ ایده را بدست بیـاوریم که هیچ رابطه منطقی مسـتقلی بین «جملات» داده حسی وجود ندارد. هرچند به‌‌‌نظر‌‌‌می‌رسد که انگار چنین روابط منطقی مستقلی وجود داشته است. چون ‌این جملات شبیه جملات هستند و به‌اندازه واژه‌های منطـقی، بخش‌های مناسب بیان‌‌‌پذیر و چاپ‌‌‌پذیر دارند که در کاربردهای معـمولی عمل می‌کنند.
سلرز می‌گوید مطمئناً اگر بحث داده‌ی حس یک برنامه باشد، برنامه‌ای‌ است که به‌‌‌راحتی درمورد یک زبانِ تمام‌‌‌عیار اشتباه کرده است. سپس وی سعی می‌کند که با مثال، خطای‌این برنامه را نشان دهد:
فرض کنید α جمله «این گوجه‌‌‌فرنگی برای جونز قرمز به‌‌‌نظر‌‌‌می‌آید» و β جمله «چیزی برای کسی قرمز به‌‌‌نظر‌‌‌می‌آید» باشد. در نگاه اول به نظر می‌رسد که
A. این گوجه‌‌‌فرنگی S را با یک داده‌ی حسی قرمز نشان می‌دهد،
بر هر دو گزاره
B. داده حسی قرمز وجود دارد
و
C. این گوجه‌‌‌فرنگیS را با داده‌ی حسی نشان می‌دهد که رنگ خاصی از قرمز دارد،
دلالت می‌‌‌کند.(همان،صص۲۷-۳۰)
اما ‌این می‌تواند یک اشتباه باشد. چون «B» از «A» نتیجه شده است فقط برای‌اینکه «B» پرچمی برای «β» است که خود از «α» نتیجه شده است و «α» در‌این برنامه توسط «A» نشان داده شده است. و «C» به‌‌‌رغم ظاهرش از «A» نتیجه می‌شود فقط اگر «C» پرچمی‌باشد برای جمله‌ای‌ که از «α» نتیجه می‌شود.
نکته‌ای‌ که برای تحقـق بخشـیدن به‌این دیدگاه وجـود دارد این است که فـرد باید پیـوسـته بیان‌‌‌پذیرها و چاپ‌‌‌پذیرهایی مثل «کیفیت»، «هست»، «قرمز»، «رنگ»، «زرشکی»، «ابطال‌‌‌پذیر»، «مشخص»، «همه»، «بعضی»، «وجودداشتن» و غیره را رد کند مادامی‌که در بحث داده‌ی حسی، یعنی مرتبه اصیلی از نظایر آنها در کاربردهای روزمره، رخ می‌دهند.‌ این امور نشانه‌هایی هستند که به ما یادآوری می‌کنند که «پرچم» داده‌ی حسی می‌تواند، در کنار یادآوری سـایر پرچم‌های داده‌ی حسی مناسب به اهتـزاز درآمدن باشد. پس‌این امـور بیان‌‌‌پذیر از دو پرچم زیر ساخته شده‌اند:
D. همه داده‌های حسی قرمز هستند،
E. بعضی داده‌های حسی قرمز نیستند،
که ما را به تضادی منطقی یادآوری می‌کند که مثلاً بین
F. همه فیل‌ها خاکستری هستند،
و
G. برخی فیل‌ها خاکستری نیستند،
برقرار است و درنتیجه به درد نشانه‌ای‌ برای خطای اهتزاز‌ این دو «پرچم» با‌‌‌هم می‌خورند. چون جملاتی که آنها نماد‌‌‌گذاری کردند احتمالاً:
δ. هر‌‌‌چیزی برای هر‌‌‌کسی قرمز ‌به‌نظرمی‌آید،
ε. رنگی غیر از قرمز وجود دارد که برای کسی که چیزی دارد ‌به‌نظرمی‌آید،
هستند و‌اینها

دیدگاهتان را بنویسید