دانلود پایان نامه ارشد درباره نمای ظاهری، دیدگاه تاریخی، متون تاریخی، استاندارد

دارد به ترتیب دیدن‌اینکه xآنجا قرمز است، برای کسی بنظر می‌‌‌آید که x آنجا قرمز است، برای کسی به‌‌‌نظر‌‌‌می‌‌‌آید گویی یک شیء قرمز آنجا وجود داشته است، و آن نکته ‌این است که ما نباید محتوای توصیفی مشترک را که غیرمستقیم دریافته شده است را تعیین کنیم.
با استلزام به‌این‌‌‌که اگر محتوای گزاره‌ای‌ مشترک صادق باشد پس هر سه وضعیت مواردی خواهند بود از دیدن‌اینکه x آنجا قرمز است. هر دوی به‌‌‌نظرآمدن‌های وجودی و کیفی تجربیاتی هستند که اگر محتویات گزاره‌ای‌‌‌‌شان صادق باشد می‌توانند دیدنی باشند.
۳.۳. پیشنهاد سلرز
ماهیت «بحث بنظرآمدن‌ها» طرح سوال‌هایی است که به آنها هیچ پاسخی داده نمی‌شود: ویژگی ذاتی محتوای توصیفی مشترک درباره‌این سه تجربه چیست؟ و چگونه آنها قادرند تا به‌‌‌رغم در نظر گرفتن ‌این واقعیت که در مورد(الف) ادراک کننده باید در حضور یک شیء قرمز در آنجا باشد، در (ب)‌ این شی نیازی ندارد که قرمز باشد و در (پ) نیازی به بودن هیچ شیئی اصلاً وجود ندارد، چنین تجربه را داشته باشند؟
اگر ما نیاز به گرفتن ویژگی بی‌واسطه‌تری از محتوای توصیفی مشترک ‌این تجربیات داشته باشیم، باید با ملاکِ کیفیتِ قرمزی آغاز کنیم (هرچند می‌توان قاطعانه گفت که‌ این محتوای توصیفی خودش چیزی قرمز است مگر آنکه بتوان از واژه « قرمز» ظاهر آزادشده‌ای را پیدا کرد که با مقوله اشیای فیزیکی گره خورده است). اگر ‌این کار موفق شود ما را متقاعد می‌سازد که قرمزی – در ابتدایی‌ترین معنای خود – ویژگی مواردی از‌ این قسم است که ما محتویات حس می‌نامیم.‌ این امر در زیر ‌این‌‌‌طور ادامه می‌یابد:
دیدن یک شیء مستلزم دیدن نمای ظاهری آن است. اگر می‌بینیم که یک شیء قرمز است، مستلزم دیدن ‌این است که نمای ظاهری آن شیء قرمز است. یک نمای قرمز یک عرصه قرمز دو بعدی است- دو‌‌‌بعدی از‌این‌‌‌جهت که هرچند می‌تواند برجسته باشد و در ‌این معنا سه‌‌‌بعدی است، اما هیچ پهنایی ندارد. مادامی‌که‌ این تحلیل از آگاهی مفهومی مورد نظر است، یک شیء فیزیکی قرمز، همانی است که یک گستره قرمز دارد به منزله نمای آن.
حال یک گسترۀ قرمز نه یک شیء فیزیکی است و نه وجود یک گستره قرمز است که مستلزم وجود شیء فیزیکی باشد که این گستره به آن شیء‌ متعلق باشد.‌ این محتوای توصیفی که برای سه تجربه (الف)، (ب)، (پ) رایج است دقیقاً ‌از این قسم است، یعنی یک گسترۀ برجستۀ قرمز.(همان،صص۵۴-۵۲)
یک سخن مبهم و در عین حال ساده از عبارت «داشتن یک نمای قرمز» وجود دارد. ما با تفکر درباره ‌این واقعیت مشابه آغاز می‌کنیم که یک شیء فیزیکی می‌تواند از رنگی «به روی‌این نما» یا از رنگ دیگری «در کناره» باشد. می‌توان بیان کرد که مثلاً «سطح»‌ این شیء قرمز است اما «کناره‌اش» سبز است. ولی ما نمی‌گوییم که یک نما وجود دارد به معنای جزء دو بعدی برجستۀ گستردۀ قرمزی که جزء سازنده در جزئی پیچیده است که اجزای سبز را نیز شامل می‌شود. تصور اجزای دو‌‌‌بعدی برجسته می‌تواند به ملاک مفهومی متداول ما مرتبط شود اما به آنالیزی از آن متعلق نیست. (اشتباه است که فرض کنیم مثلاً واژه قرمز واقعاً به کار برده شده است). ‌این جزء یگانه وقتی لحاظ می‌شود که یک شیء فیزیکی «قرمز در کناره ولی سبز در داخل» باشد، خود شیء فیزیکی است که در ناحیه خاصی از فضا قرار گرفته است و ورای یک مدت زمانی ادامه می یابد. گرامر بنیاد‌‌‌ی صفت قرمزی شیء فیزیکی X است که در مکان p و در زمان t قرمز است. پس به‌یقین وقتی درباره یک شیء می‌‌‌گوییم که قرمز است خودمان را موظف می‌‌‌کنیم به نه بیش از‌ این منظور که ‌این شیء «در‌این نما» قرمز است و گاهی‌این شی در‌این نما قرمز است آنطور که ما نباید تردید کنیم که «بخش» آن کاملاً قرمز است- یعنی قرمزی که به سبب لایه‌ای‌ از قرمز، قرمز است- پس، ‌این رنگ قرمز خودش به سبب یک مولفه سازنده قرمز نیست بلکه برحسب «نما» یا « پهنه» یعنی جزیی بدون ضخامت ‌اینگونه است. ممکن است جایی در ‌این تصویر فلسفی کلی برای ‌این عبارت باشد که «واقعاً چنین جزئیاتی» وجود دارند و آنها عناصری در تجربه ادراکی هستند که در ‌اینجا با تحلیلی از بحث ادراکی معمول پیدا نشد.(همان)
۴. ادراکات و‌ایده‌ها
۴.۱. دیدگاه منطقی
می‌توان ‌این بخش را به عناوین زیر تقسیم کرد (۱)بحث سلرز درباره ذاتی مبهم در تصور از تجربه و (۲) استدلال دیگری در دفاع از سنت تجربه‌گرایی، که تلاشی است برای دنبال‌کردن امکان محتویات‌حسی غیرفیزیکی با چالشی که فرض خود سلرز است که رنگ‌ها اصولاً ویژگی‌های اشیاء فیزیکی هستند. (۳) هشدار علیه پاسخ ساده به ‌این استدلال که گرچه گفتگو می‌تواند غیرمصداقی باشند، هیچ دلیلی وجود ندارد که غیر ‌مصداقی بودن آن را با غیرمصداقی بودن باورها و موجهات تعیین کنیم. (Triplet & DeVries,2005,p34)
مولفه توصیفی‌این سه تجربه (بیان‌‌‌شده) خودش اغلب(دست‌‌‌کم توسط فلاسفه) به تجربه – مثلاً تجربه مستقیم- ارجاع داده شده است. اما ‌اینجا جانب احتیاط را باید رعایت کرد. چون اگر دیدن ‌اینکه x آنجا قرمز است یک تجربه است ولی نمی‌توان نتیجه گرفت که محتوای توصیفی‌ این تجربه خودش یک تجربه باشد. به‌‌‌علاوه، ‌این واقعیت که x آنجا برای جونز بنظر می‌آید که قرمز باشد می‌تواند یک دیدن باشد از طرف جونز که x آنجا قرمز است مشروط بر اینکه محتوای گزاره‌ای‌ آن صادق باشد و اگر یک دیدن باشد در‌ این صورت می‌تواند یک تجربه باشد. باید مراقب‌این نتیجه‌‌‌گیری بود که ‌این واقعیت که برای جونزx آنجا، قرمز بنظر می‌آید خودش یک تجربه است چون‌ این واقعیت که چیزی برای من قرمز بنظر می‌آید ممکن است تجربه شده باشد، اما یک تجربه نیست. (EPM,pp 53-54)
البته، ‌این بدین معنا نیست که هسته توصیفی متداول نمی‌تواند یک تجربه باشد، از طرف دیگر می‌توان گفت که ‌این مولفه برای وضع‌‌‌واقع‌هایی است که تجربه‌‌‌شده‌‌‌اند و غیر‌‌‌قابل‌‌‌استدلال به نظر‌‌‌نمی‌آید بگوییم خودش تجربه شده است. اما‌ این چه نوعی از تجربه است؟ تا‌ اینجای برهان نمی‌توان گفت که ‌این تجربه‌‌‌ی قرمز است یعنی، یک مورد قرمز تجربه‌‌‌شده، البته می‌توان کاربرد جدیدی از «قرمز» را تعریف کرد که مطابق با آن بیان کنیم که «تجربه مستقیم» است که قرمز می‌باشد. یعنی مولفه توصیفی متداولی از یک دیدن باشد که چیزی قرمز است و به نظرآمدن‌های کیفی و وجودی مطابق آن، محمولی را ‌ایجاد می‌‌‌کنند که‌ این تجربه را بوسیله آن توصیف و گزارش کند [البته‌این کار صرفاً برای راحتی زبان است] و یک شیوه قرار‌‌‌گیری است با گفتن‌اینکه بخواهیم یک نام برای‌این نوع از تجربه داشته باشیم که صرفاً یک نام باشد و استانداردی برای یک توصیف معین نیست.
اما قرمز کاربرد مرسوم یک نام برای‌ این نوع تجربه را دارد؟ می‌توان از شیوه برهان خلف برای فهم وضعیت چنین چیزهایی مثل احساس سه‌گوش قرمز استفاده کرد. فرض براین است که در‌‌‌حالی‌‌‌که تجربه‌ای‌ که من امتحان کرده‌ام یک تجربه قرمز نیست، تجربه قرمز باشد. چالش در‌اینجا بوجود می‌آید که‌ آیا «احساس سه‌گوش قرمز» بهتر از «تجربه سه‌گوش و قرمز» است؟‌ آیا تجربه‌‌‌ی احساسی از سه‌گوش و قرمز مستلزم تجربه ‌آیتم قرمز و سه‌گوش نیست؟ آیا ‌این فرض که قرمز یک ویژگی برای اشیای فیزیکی است درباره یک شئ فیزیکی سه‌گوش و قرمز برقرار نیست؟ ‌آیا باید یا نباید‌ این فرض را رها کرد و به ملاک محتویات حس که تا‌‌‌کنون رها‌‌‌شده بازگشت؟
در ‌اینجا بازگشت به ملاک محتویات حسی غیر‌‌‌فیزیکی یعنی بازگشت به ‌این ‌ایده که «فضای منطقی اشیای فیزیکی در زمان و مکان بر فضای منطقی محتویات حس مبتنی است و مفاهیم مربوط به محتویات حس استقلال منطقی از مفهوم دیگری را دارند که ویژگی سنت تجربه‌گرایی است». می‌توان‌ این استدلال سنتی را در ‌اینجا بازسازی کرد:
۱.قرمز اصولاً ویژگی اشیاء فیزیکی است- یعنی هر کاربرد دیگری از قرمز به نحوی از استعمال در اشیاء فیزیکی اخذ می‌شود.(فرض خلف)
۲.‌این برای صحبت از احساس سه‌گوش قرمز مناسب است.
۳. هر عبارتی به شکل «احساس x» باید در قیاس با چنین عباراتی مثل «پسرx» یا «ساکنx» فرض کند که «x» برمی گردد به آیتمی که وجود دارد.
۴. بنابراین وجود احساسی از یک سه‌گوش قرمز بر وجود یک‌ آیتم قرمز و سه‌گوش دلالت می‌کند.(از ۲و۳)
۵.پس، وجود احساسی از یک سه‌گوش قرمز باید بر وجود یک شیء فیزیکی سه‌گوش و قرمز دلالت کند.(از ۱ و ۴)
۶. اما نقیض ۵.(بر مبنای خیالات، خطوط روشن و سایر مواردی که وجود احساس بر وجود شیء فیزیکی مطابق دلالت نمی‌کند)
۷. نقیض ۱(از ۱،۵،۶و برهان خلف)
این اثبات می‌کند که اشیای فیزیکی اصل نیستند و تجربه‌‌‌گرایان می‌توانند به ملاک محتویات حس بازگردند.(Triplet & DeVries,2005,p34)
می‌توان اینگونه از این تنگنا خارج شد که «جونز احساسی از یک سه‌گوش قرمز دارد» را به «جونز به یک شکارچی مقدس معتقد است» شبیه دانست چون صدق گزاره دوم مستلزم وجود شکارچی مقدس نیست. غالب فلاسفه به «…احساس…» ویژگی منطقی‌‌‌بودن را نسبت می‌‌‌دهند مثلاً یک احساس سه‌گوش قرمز وجود دارد بر‌ «یک سه‌گوش قرمز وجود دارد» دلالت نمی‌کند مگر آنکه «… احساس…» به «… معتقد است به…» شبیه باشد. باوجودی‌‌‌که از افعال ذهنی۱ متون غیرمصداقی بدست می‌آید همه متون غیر مصداقی، ذهنی نیستند. در نتیجه در دیدگاه ناب منطقی دلیلی وجود ندارد که چرا «جونز احساسی از سه‌گوش قرمز دارد» باید مشابه «جونز به یک شکارچی مقدس باور دارد» باشد و نه شبیه « ماه ممکن است از پنیری سبز تشکیل شده باشد» یا هر متن غیرمصداقی دیگری. پس یعنی هیچ دلیلی نیست که چرا باید ‌این جمله با هر یک از ‌اینها شبیه شده باشد. «…احساس…»،«…ادراک…» می‌توانند قسمتی را درست کنند که گرچه در ویژگی‌های منطقیِ غیرمصداقی با دیگران مشترک است ولی در طبقه‌ای‌ با خودش می‌تواند قرار گیرد. (EPM,p56)
۴.۲. دیدگاه تاریخی
سلرز در ‌این مرحله به متون تاریخی رجوع کرده و می‌گوید آنجا نیز «…احساس…»، «…ادراک…» شبیه «… معتقد است….»، «…آرزو دارد…»، «…انتخاب می‌کند…» می‌باشد. یعنی شبیه به متونی است که یا خودشان وضع گزاره‌ای هستند یا وضع‌های گزاره‌ای‌ را در تحلیل‌‌‌شان دربر‌‌‌می‌گیرند.‌ این شباهت قالبی از احساسات طبقه‌بندی شده با ‌ایده‌ها و تفکرات را بدست می‌آورد. بنابراین دکارت از واژه «تفکر» استفاده کرد تا علاوه‌‌‌بر قضاوت‌ها و استنتاجات، آرزوها، خواست‌ها، و ایده‌های بوجود آمده ازکیفیات انتزاعی بتوانند، احساسات، تمایلات و تصویرها را هم پوشش دهد.(همان،ص۵۷)
لاک هم در همان معنا واژه «ایده» را با محدوده‌ای‌ مشابه استفاده کرد. دستگاه

دیدگاهتان را بنویسید