در گروه درمانی وجود گرا به چه مسالی پرداخته می شود؟

گروه درمانی وجودگرا

مشاوره و روان درمانی می تواند یک چهار چوب عالی رویارویی با موضوعات وجودی باشد(می و یالوم،1989). کوری(1990) اهداف یک گروه وجودگرا را به عنوان کمک کردن به افراد برای تعهد دادن به سفری طولانی مدت برای کشف خود(خودکاوی)، ذکر می کند. فضای حاکم بر یک گروه به افراد در جستجوی درمان کمک می کند تا به تجارب ذهنی خودشان توجه کنند در حالی که این تجارب را با دیگران که دارای اهداف مشابه هستند سهیم می دانند. در گروه درمانی وجودگرا به چهار موضوع:(مرگ و زندگی)، (آزادی، مسئولیت پذیری و  انتخاب)، (انزوا و عاشق شدن) و( معنا و بی معنایی )پرداخته می شود.

الف)مرگ و زندگی

چارچوب یک گروه فرصتی مناسب را برای رویارو شدن با موضوعات مورد ملاحظه در تمام زندگی ایجاد کرده و پاسخ دهی مناسب را فراهم می آورد، کوری به عنوان یک وجودگرا می پرسد، زندگیتان چه معنایی دارد؟ چه طور شما به این که اگر از مردن دوباره آگاه بودید جواب می دادید؟ چه تصمیماتی گرفته اید که به آن عمل نکرده اید؟ یک گروه درمانی مکانی امن برای افرادی است که ناراحتی درباره تغییر کردن و ترس از مرگ و نقایص شان را اظهار کنند. علاوه بر این یالوم(1980) درباره ارزش تمرین پاسخ دهی به مرگ، در گروه درمانی و ارزش بودن بیماران در گروه درمانی که آنها را با مرگ خودش و یا شخص محبوبشان مواجهه می کند ، بحث کرده است.

اگر ما به طور معنا داری در مورد زندگی فکر کنیم، فکر کردن درباره ی مرگ بسیار ضروری است. ولی اگر ما از خودمان در مقابل حقیقت مرگ دفاع کنیم، زندگی بی معنا و بی روح می شود. اگر ما بدانیم که فناپذیر هستیم و روزی خواهیم مرد، و زمان زیادی برای تکمیل طرح ها و به دست آوردن آرزوهای مان نداریم، هر لحظه از زندگی ما سرنوشت ساز می شود. آگاهی ما از مرگ منبع شور و شوق برای زندگی و خلاقیت است. مرگ وزندگی به هم وابسته هستند، و هر چند که مرگ تخریب و نابود شدن وضعیت فیزیکی و بدنی ماست اما ایمان به مرگ نجات دهنده ی ماست(کوری،1990).

      ب)آزادی، مسئولیت و انتخاب

در یک گروه، افراد در قبال هستی، اعمال و بدبختی شان مسئول هستند.زمانی که درمان گران وجود گرا اعضای گروه را از دیدگاه خودشان به عنوان قربانی و درمانده می بینند، خاطر نشان می سازند که اعضای گروه در مقابل زندگی خودشان مسئولیت پذیر نیستند(کوری،1990).یالوم(1980) درمانجویان را به عنوان تولد هم زمان با هم،که هر کدام در یک گروه بر اساس یک حالت برابر اقدام می کنند، مورد توجه قرار داده است.

گروه یک مکان عالی برای افرادی است تا نسبت به مسئولیت پذیری خودشان از طریق بازخورد اعضاء و رهبر گروه آگاهی یابند. در گروه بیماران یاد می گیرند که چطور رفتارشان به وسیله دیگران مورد توجه قرار  می گیرد، چه طور باعث به وجود آمدن احساس دیگران می- شوند، چطور با رفتارهایشان انتخاب های دیگران از خود را تحت تاثیر قرار می دهند. بدین سان گروه به یک سیستم اجتماعی کوچک تبدیل می شود(یالوم،1980 به نقل از قنبری هاشم آبادی،1383).

وظیفه رهبر گروه است که به فرایندهای گروه آگاهی داشته باشد، اعضای گروه را برای داشتن عمل مناسب در گروه ترغیب کند ، و موضوع شرکت اعضا در گروه را مورد بحث قرار دهد(می[1] و یالوم،1989).

روش زندگی ما و آنچه که ما می خواهیم باشیم همه نتیجه ی انتخاب های ما است. به علت واقعیت این آزادی وجودی، ما باید مسئولیت رهبری زندگی مان را بپذیریم(کوری،1990).حق زندگی، مسئولیت پذیری را نیز به دنبال دارد. به نظر وجودگرایان، انسان ها وارد جهان ساخت یافته ای که طرح منسجمی دارد نمی شوند و چنین جهانی را ترک نمی کنند،  بلکه انسان ها هنگام جستجوی آزادی در قبال دنیای خویش، طرح های زندگی خویش و انتخاب های خویش مسئولند. مسئولیت پذیری به معنای متعلق بودن انتخاب ها به خودمان و برخورد صادقانه با آزادی است(می و یالوم،1989).

 

   ج)انزوا و عشق ورزیدن

تجربه کردن یک گروه فرصت مناسب را برای شکل گیری روابط نزدیک و واقعی با دیگران فراهم می کند. افراد یاد می گیرند که خودشان باشند و اصالت داشته باشند، ودریابند که آن تجربه ارزشمند است. شیوه های ارتباطی که در گروه آموحته می شود می تواند برای افراد در خارج از گروه هم به کار برده شود به طوری که یک صمیمیت می تواند شکل بگیرد(کوری،1990 به نقل از قنبری هاشم آبادی،1383).

انزوای وجودی در مواجهه با مرگ شدت می یابد.احساس تنهایی و درماندگی کامل، وحشت شدید «نیستی» را به دنبال دارد. روابط عاشقانه ابزاری برای پرکردن انزوای وجودی است. بابر[2] (1970) به نقش مهم رابطه ی «من وتو» اشاره می کند که در آن طرفین یکدیگر را به طور کامل تجربه می کنند. یالوم(1980) هشدار می دهد که چنین رابطه ای نباید بر مبنای نیازها باشد. توجه و دلسوزی باید متقابل و چشم گیر باشد و در چارچوب تجربه کردن کامل یکدیگر صورت گیرد(شارف، (2000)، ترجمه فیروزبخت،1381).

عشق تنها شیوه ای است که با آن می توان به اعماق وجود انسانی دیگر دست یافت. هیچ کس توان آن را ندارد جز از راه عشق به جوهر وجود انسانی دیگر، آگاهی کامل یابد.جنبه روحانی عشق است که ما را یاری می دهد تا صفات اصلی و ویژگی های واقعی محبوب را ببینیم و حتی چیزی را که بالقوه در اوست و باید شکوفا گردد، درک کنیم. علاوه بر این عاشق به قدرت عشق توان می یابد که معشوق را در آگاه شدن از استعداد های خود و تحقق بخشیدن به آن ها یاری کند(فرانکل، 1963 ، ترجمه صالحیان و میلانی،1385).

    د)معنا وبی معنایی

براساس نظر فرانکل ناخوشی زمان ما عبارت است از« بی معنایی» یا « خلاء وجودی» که غالبا وقتی تجربه می شود که مردم خودشان را با امور عادی یا کار مشغول نمی سازند(کوری، (1995) ترجمه بهاری، 1382).

فرانکل بر اساس کار بالینی و مطالعه اش نتیجه گرفت که فقدان معنا منبع اصلی استرس وجودی و اضطراب است.او نوروز وجودی را به عنوان تجربه ی بی معنایی می داند. بنابراین بر اساس نظر فرانکل درمان برای کمک به مراجعانی طرح شده است که معنایی را در زندگی شان پیدا کنند(کوری،1995).

مردم در طول زندگی خویش بارها در مورد معنای زندگی از خودشان سوالاتی می پرسند مثل: چرا اینجا هستم؟ چه می شد اگر معنای زندگی را می یافتم؟چه چیزی در زندگیم  هست که آن را هدفمند کند؟ چرا به وجود آمده ام؟ همان طور که می و یالوم(1989) می گویند انسان ها به معنادار بودن زندگی نیاز دارند. بامعنا بودن به اشخاص اجازه می دهد رویدادها را تفسیر کنند و درباره نحوه ی زندگی و خواسته های انسان در زندگی ارزش هایی تدارک ببینند(شارف،2000، ترجمه فیروزبخت،1381).

آن چه فرانکل را از می و یالوم جدا می کند تاکید بدون قید او بر معنی زندگی است. براساس نظر فرانکل وجود انسان شامل سه بعد جسمانی، روانی و روحانی است که سومی جنبه ی منحصر به فرد انسان است. در هر حال این سه بعد باید فهمیده شوند، چرا که شخص به عنوان یک کل مطرح است. جنبه ی روحانی ممکن است توسط جنبه های جسمانی و روانی محدود شود اما حتی اگر ارگانیسم روانی و جسمی آسیب ببیند جنبه روحانی دچار بیماری  نمی شود. براساس نظرفرانکل دو سطح از معنا وجود داردکه وی آن ها را معنای حاضر و فرا معنا می خواند. فرانکل اعتقاد دارد که دومی محصول موقعیت خاص است نه کل زندگی. زیرا فرا معنا در بعد فرا انسانی ما مخفی است. هر کس باید معنای خاص حاضر را کشف کند و فقط خود افراد درستی معنای خاص حاضر را می دانند(ونگ[3]،2000).

 

د )احساس تنهایی

    تاریخچه

بررسی پدیده احساس تنهایی توسط دانشمندان علوم رفتاری قدمت زیادی ندارد.زیلبورگ(1938)ازجمله اولین کسانی است که با ارائه مقاله ای درباره احساس تنهایی این موضوع را مورد مطالعه قرار داده است(داورپناه،1373). زیلبورگ احساس تنهایی را از دیدگاه روان تحلیلی بررسی کرده است. ریچمن (1959) با انتشار مقاله ای درباره احساس تنهایی، زمینه انجام تحقیقات منظم دراین باره را فراهم کرد(بوث، 2000). رابرت وایس1 به علت سهم عمده ای که در تحقیقات درباره احساس تنهایی داشت توسط زیک روبین2 (1979) لقب «پدر تحقیقات احساس تنهایی » گرفته است. وی در سال 1973 کتابی تحت عنوان « احساس تنهایی : تجربه انزوای عاطفی واجتماعی » منشتر کرد( داور پناه ،1373) . اوج تحقیقات درباره احساس تنهایی اوایل دهه 80 میلادی بوده است. پیپلو وپرلمن (1982) تحقیقات انجام شده درباره احساسات تنهایی را جمع آوری کردند. آنها براساس نظریه ناهماهنگی شناختی ، احساس تنهایی را بر حسب ناهمخوانی بین سطحی از تماس اجتماعی که فرد خواهان آن است وسطحی از تماس اجتماعی که به واقع برقرار است می دانند.

 

      تعریف احساس تنهایی

روانشناسان تعاریف مختلفی از احساس تنهایی ارائه کرده اند:

سالیوان[4]  (1953) احساس تنهایی را حاصل محروم ماندن از نیازهای بشری به صمیمت می داند. می (1958) احساس تنهایی را نتیجه بیگانگی انسان از جامعه واز خود او می داند (داور پناه، 1373).

ریچمن (1959) اظهار داشته است که احساس تنهایی تجربه عاطفی دردناک، ترس آور، عام وخطیری است که پیامدهای آسیب شناختی گسترده ای دارد( رضوان خواه، 1376).

پیپلو و پرلمن[5] (1982) احساس تنهایی را به عنوان یک وضعیت دردناک تجربه شده، تعریف کرده اند، هنگامی که میان روابط بین فردی موجود با روابط بین فردی مطلوب فاصله باشد افراد احساس تنهایی می کنند ( هنریچ ودیگران، 2005).

این تعریف نشان دهنده ویژگی های مهم احساس تنهایی می باشد. به ویژه اینکه احساس تنهایی یک تجربه ناخوشایند عاطفی است. این تعریف به عنصر شناختی نیز تأکید دارد، به این معنی که احساس تنهایی نیازمند برداشتی است که ارتباطات اجتماعی فرد مطابق این انتظارات نیستند. همین طور احساس تنهایی نشان می دهد که روابط بین فردی شخص به روش نامناسبی هستند.

احساس تنهایی به عنوان یک وضعیت ناراحت کننده ای توصیف می شود که از احساس اشتیاق نسبت به دیگری بوجود می آید وبا احساسات منفی از جمله: غمگینی وناامیدی ارتباط دارد(هولز وکاتن، 1999).

 

[1]-May .R

[2]-Buber

[3]-Wong

1-Weiss Rubert

2-Zick Rubin

3-Sullivan

[5]– Peplau &Perlman