سبک های فرزند  پروری

2-21سبک های فرزند  پروری

خانواده نخستین پایگاهی است که پیوند بین فرزند و محیط را به وجود می آورد. کودك در خانواده پندارهاي اولیه را درباره جهان فرا می گیرد، از لحاظ جسمی و ذهنی رشد می یابد، شیوه هاي سخن گفتن را می آموزد، هنجارهاي اساسی رفتار را یاد می گیرد و سرانجام نگرش ها، اخلاق و روحیاتش شکل می گیرد و به عبارتی اختصاصی می شود .( (اقلیدس؛ نقل از حسینی نسب و همکاران، 1383 رفتار هر عضو خانواده بر رفتار دیگر اعضاء تاثیر دارد و سیستم خانواده یک سیستم پویا است و دائماً با رویدادهاي تازه، تغییرات رشدي اعضاي خانواده و تغییرات اجتماعی سازگار می شود. اما علی رغم این تغییرات می توان ویژگی هاي باثباتی را در عملکرد خانواده ها یافت که نحوه رفتار والدین با فرزندان را با یکدیگر تعیین می کنند.

تقریباً همه والدین از این که همه فرزندان شان چگونه باشند، یک تصویر آرمانی می سازند و براي سوق دادن فرزند به سوي این هدف (تصویر آرمانی) روش هاي زیادي را مورد آزمایش قرار می دهند فرزندان خود را تشویق یا تنبیه می کنند، براي آن ها سرمشق و الگو ارائه می دهند، انتظارات و باورهاي خودشان را توضیح می دهند و سعی می کنند فرزندان شان را به مراکز آموزشی و تربیتی خاصی بسپارند و براي آن ها دوستانی انتخاب کنند که با اهداف و ارزش هاي آن ها هماهنگ باشند(بخشانی، 1389 ). امروزه نوجوانان و جوانان به الگوهاي رفتاري مناسب در جمعیت .( احراز شخصیت و برگزیدن صفات لازم براي تعالی و موفقیت پیش از پیش نیاز دارند (نجفی، 1381 رابطه والدین با نوجوانان یا شیوه هاي فرزند پروري در گذر از اعمالی است که اهداف گوناگونی را در بردارد. تربیت اخلاقی و روانی، شناسایی، رشد و پیشرفت استعدادهاي فرزندان، آموزش مهارت ها، آشنا کردن با قوانین و هنجارهاي جامعه از دید والدین از جمله این اهداف می باشند. پارنسنزنید دو کارکرد اساسی یعنی اجتماعی کردن و شکوفایی شخصیت فرزند را براي خانواده در نظر می گیرد (عزازي، 1376 ). با نگاه گسترده به نقش آموزش و پرورش به عنوان عاملی در فعلیت بخشیدن به امکانات بالقوه و ذاتی افراد، انتقال اندوخته تجارب گذشتگان، ارائه ارزش هاي مطلوب، ایجاد مهارت هاي لازم در افراد براي زندگی و بالاخره تسهیل سیر حرکت وجودي آدمی به سوي کمال و قرب الی الله، اهمیت این نهاد اجتماعی را پیش از پیش نشان می دهد(صافی، ١٣٨٠ ). از آنجایی که دانش آموزان به طور کلی سرمایه هاي انسانی و توان بالقوه جامعه هستند هر نظام آموزشی براي ترسیم دورنماي روشنی از حیات اجتماعی، سیاسی، اقتصادي و فرهنگی خود و جامعه اش باید بر این نیروي

انسانی تمرکز کرده و شرایط لازم براي رشد و بالندگی همه جانبه آن ها را فراهم نماید تا در آینده شاهد بهره وري بهینه از این سرمایه گذاري ها باشد(پاشایی، 1387 ). بنابراین براي رسیدن به چشم انداز و اهداف آموزش و پرورش که فعلیت بخشیدن به امکانات بالقوه و ذاتی افراد، انتقال اندوخته تجارب گذشتگان، ارائه ارزش هاي مطلوب، ایجاد مهارت هاي لازم در افراد براي زندگی و بالاخره تسهیل سیر حرکت وجودي آدمی به سوي کمال و قرب الی الله است (صافی، 1380 ). باید تدابیري اتخاذ شود تا در این راستا بتوان شرایطی ایجاد کرد این اهداف تحقق یابد. در این بین مشاوران با توجه به نقش و جایگاه ویژه اي که در بین دانش آموزان دارند می توانند با برخورداري از مهارت هاي ارتباطی که از مهمترین ابزارهاي برقراي رابطه می باشد گامی موثر در این جهت بردارند.(کریمی، 1389 ).

هر خانواده « زندگی بخش » به معنی (Pario) اصطلاح فرزند پروري از ریشه پریو سبک هاي فرزند گرفته شده است. شیوه هاي خاصی را در تربیت فردي و اجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد. این شیوه ها که سبک هاي فرزند پروري نامیده می شود متاثر از عوامل مختلفی از جمله عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادي و … می باشد .(هاردي و همکاران، 1993) سبک فرزند پروري مجموعه اي از نگرش هاي والدین نسبت به فرزندان است که منجر به ایجاد جو هیجانی می شود که در آن جو رفتارهاي والدین بروز می نماید. این رفتارها هم دربرگیرنده رفتارهاي مشخص (رفتارهایی که در جهت هدف والدین است) که از طریق آن رفتارها، والدین به وظایف والدینی شان عمل می کنند (اشاره به رفتارهاي فرزند پروري دارد) و رفتارهاي غیر مرتبط با هدف هاي والدینی است که شامل ژست ها، تغییر در تن صدا یا بیان هیجان هاي غیر ارادي می باشد. در واقع فرزند پروري فعالیتی پیچیده و دربرگیرنده رفتارهاي خاصی است که .( فرزند را تحت تاثیر قرار می دهد (دارلینگ و استنبرگ، 1993 ؛ به نقل از اسلمی، 1385 ،به نقل از رستمی، 1390

در زمینه سبک هاي فرزند پروري نظریات متعددي ارائه کرده اند. سایموندز ( 1939 ) این ابعاد را پذیرش، طرد و مسلط، مطیع دانسته است و شفر ( 1959 ) عشق، خصومت و اختیار، کنترل را از ابعاد سبک هاي فرزند پروري دانسته اند (به نقل از اسلمی، 1385 ). در ادامه برخی از نظریات عمده در زمینه فرزند پروري مورد بررسی قرار گرفته اند.

2-22نظریه های سبک های فرزند پروری

2-22-1اریکسون و سبک هاي فرزندپروري

بنابر نظریه تحول روانی اریکسون، شکل گیري شخصیت برطبق مراحل و بر اساس رشد بدنی که تعیین کننده کشش فرد نسبت به جهان خارجی و هشیار شدن وي نسبت به آن است، تحقق می پذیرد. بر اساس مراحل هشت گانه روانی– اجتماعی اریکسون اهداف و سبک هاي فرزندپروري والدین در مراحل مختلف رشد تغییر می کند. در مرحله اول رشد روانی- اجتماعی که اعتماد دربرابر عدم اعتماد است و از تولد تا 18 ماهگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروري پاسخگویی به نیازهاي فرزند است. در مرحله دوم که خود مختاري در برابر شرم و تردید نامیده شده و از 18 ماهگی تا 3 سالگی را در بر می گیرد، هدف اصلی کنترل رفتار فرزندان می باشد. براي کودکان 3 تا 5 سال که در مرحله ابتکار در برابر احساس گناه به سر می برند، هدف عمده فرزند پروري والدین باید پرورش خود مختاري کودك باشد. در مرحله چهارم که اریکسون آن را کارایی در برابر احساس حقارت می نامد و سنین 5 تا 11 سالگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروري، ترقی دادن و پیشرفت کودك است. در سنین نوجوانی و مرحله احساس هویت در برابر پراکندگی نقش، هدف اصلی والدین تشویق به استقلال و حمایت هاي عاطفی است (برك، 2001).

2-22-2آدلر و سبک هاي فرزندپروري

( یکی از نظریه پردازان سبک هاي فرزند پروري آلفرد آدلر است. استین ( 2002 ، به نقل از صیاد شیرازي، 1382 مواردي را به دیدگاه او (آدلر) افزوده و تقسیم بندي به شرح زیر ارائه داده است:

1- سبک آزاد منش و امید بخش: والدین در این سبک منحصر به فرد بودن کودك را قبول دارند. احساس عمیق احترام و مساوات را به او عرضه می کنند. کودك را تشویق می کنند که خطاي خود را تصحیح کرده و توانایی هاي خود را گسترش دهد، کودك را راهنمایی می کنند تا اهمیت همکاري را دریابد.

2- سبک بسیار آسان گیر: والدین، هدایا و مزایا و امتیازات زیادي را بر سر کودك می ریزند ولی توجهی به نیازهاي اصلی او ندارند. کودك در چنین محیطی کسل و بی تفاوت است و ابتکار و خود انگیختگی خود را از دست می دهد.

3 – سبک بسیار مطیع: والدین تسلیم آرزوها، خواسته ها و امیال کودك می شوند. والدین نمی توانند به کودك نه بگویند. کودك در چنین محیطی براحتی حقوق دیگران را نادیده می گیرد و هیچ محدودیتی را نمی شناسد.

4- سبک بسیار جدي: والدین دائما بر رفتارها و اعمال کودك نظارت دارند. دائما در حال دستور دادن هستند،بسیار سخت گیر بوده و تمایل دارند کودك را تعلیم دهند. در این حالت این احتمال وجود دارد که کودك منفعلانه از دستورات اطاعت کند و یا لجاجت ورزد و یا منفعلانه مقاومت کند که نشانه هاي آن تنبلی، خیالبافی کردن و فراموش کاري است که منجر به نافرمانی می شود.

5- سبک کمال گرا: والدین هنجارهاي بسیار بالایی دارند و تنها در صورتی کودك را قبول دارند که عملکردش مطابق استانداردهاي آن ها باشد. کودك بیش از حد تلاش کرده ولی نمی تواند هنجارها را برآورده کند، در نتیجه احساس بی ارزشی می کند.

6- سبک بسیار مسئول: به دلایل مختلف از قبیل شرایط اقتصادي، فوت یا بیماري ممکن است یکی از والدین مسئولیت هاي سنگین را برعهده کودك بگذارد.کودك ممکن است مسئولیت ها را با دلخوري بپذیرد و از بازي هاي راحت و طبیعی دوران کودکی محروم شود.

7- سبک بی توجه: والدین اغلب مشغله فراوان دارند یا نیستند، هیچ کس محدودیتی قرار نمی دهد. والدین نمی توانند با کودك روابط صمیمی برقرار کنند.

8- سبک طرد کننده : هرنوع پذیرش را طرد کرده و با کودك به عنوان یک فرد مزاحم رفتار می کنند. این رفتار می تواند از ازدواج اجباري یا داشتن کودك ناقص ناشی شود. کودك به خود به عنوان یک فرد تنها و ناتوان می نگرد و از احساس بی ارزشی رنج می برد.

9- سبک تنبیهی: اغلب با اعمال فشار زیاد و کمال گرایی همراه است. تنبیه بدنی اغلب براي برقراري نظم به کار می رود و ممکن است والدین عصبانیت شخصی خود را بر سر کودك خالی کنند. کودك هم به فکر انتقام گیري است و ممکن است احساس گناه نماید.

10- سبک خود بیمار انگارانه: جو خانه مضطرب و ترسناك است. کودك ممکن است به خاطر به خاطر مساله اي جزئی در خانه بماند و به مدرسه نرود. احساس محدودي که از طرف والدین خود دریاف می کند باعث می شود درباره علایم خود اغراق کند.

11- سبک از نظر جنسی تحریک کننده: والدین ممکن است در حین حمام کردن کودك را نوازش کنند و یا اینکه کودك را با خود به رختخواب ببرند. با کودك همانند وسیله شهوانی کوچکی رفتار می شود و کودك زودتر از موعد با مسائل جنسی روبه رو می شود. کودك باید رازدار باشد و اغلب شاکی و پریشان است و احساس گناه می کند.

2-22-3شفر و سبک هاي فرزندپروري

شفر ( 1993 ؛ به نقل از باقرپور، 1384 ). با مطرح کردن ابعاد گرمی، سردي و آزادي، کنترل، یک الگوي فرضی در مورد روابط والدین-کودك ارائه داده و آن را به چهار دسته تقسیم می کند:

1 -والدین با محبت و آزاد گذارنده: این والدین کسانی هستند که معمولا به عنوان والدین نمونه شناخته می شوند. کودکان آن ها داراي استقلال بوده و رفتار اجتماعی مناسبی دارند. محبت و گرمی توام با آزادي موجب می شود به علت داشتن فضاي مناسب براي برون ریزي هیجانی و عدم وجود پاسخ هاي نامناسب از سوي والدین، حالت هاي پرخاشگري در کودکان چنین خانواده هایی دیده نشود.

2- والدین با محبت و محدود کننده: گاهی محبت والدین محدودیت هایی را به دنبال دارد. این والدین فرصت کسب تجربه و یادگیري را از کودکان سلب می کنند. آن ها با محبت افراطی داشتن، آزادي لازم را از کودکان خود سلب می کنند.

مطلب مشابه :  مولفه های سخت رویی

3- والدین متخاصم- محدود کننده: رفتارهاي خصومت آمیز این نوع والدین که بیشتر بر اصل تنبیه استوار است به همراه سخت گیري و محدودیت شدیدي که نسبت به فرزندانشان اعمال می کنند، موجب ایجاد احساس خصومت شدید در فرزندان آن ها می شود. از سویی عدم اجازه به کودك در ظاهر ساختن این احساس موجب عصبانیت در کودك می شود.

  • والدین متخاصم-آزادگذارنده: تفاوت این کودکان با گروه قبلی در این است که همراه شدن عامل خصومت با عامل آزادي موجب ایجاد رفتارهاي پرخاشگرانه به شدیدترین حالت در این کودکان می گردد. نتایج برخی مطالعات نشان داده است که والدین کودکان بزهکار این الگو را از خود نشان می دهند.

2-22-4 ماریا وینتر باتم و سبک هاي فرزندپروري

ماریا وینتر باتوم ( 1953 ؛ به نقل از ملک مکان، 1378 ) پژوهش هایی را بر روي روابط کودکان با مادران شان انجام داد. وي سه بعد از روابط مادر- کودك را مطرح کرد که عبارتند از:

-1 بعد استقلال آموزي: والدینی که از این روش استفاده می کنند انتظار دارند و تلاش می کنند تا فرزندانی مستقل پرورش دهند که بتوانند کارهاي شخصی شان (همچون دوست یابی و امور مدرسه) را بدون نیاز به کمک دیگران انجام دهند.

-2 بعد تسلط آموزي: مادرانی که این سبک را به کار می برند انتظار دارند که فرزندان شان فعالیت هایی هم چون ورزش، سرگرم کردن خود و انجام کارهاي مشکل را بیاموزند و انجام دهند. بنابراین تلاش می کنند تا کودکان خود را در یادگیري این امور ترغیب کنند.

-3 بعد مراقبت آموزي: مادرانی که این سبک را به کار می برند بر یادگیري مهارت هاي مربوط به امور شخصی در منزل مانند غذا خوردن، خوابیدن و… کودکان شان تاکید می ورزند.

2-22-5بامریند و سبک هاي فرزندپروري

بامریند 4 الگوي اصلی والدینی را براي فرزند پروري معرفی کرده است:

فرزند پرروي سختگیرانه: در این شیوه، والدین تنبیه کننده، محدود کننده بوده و متوقع و صریح هستند، در

حالی که پاسخ دهی آن ها نیاز فرزند در حداقل میزان خود قرار دارد. این والدین، فرزندانشان را وادار می کنند تا از آن ها اطاعت کنند و به آن ها احترام بگذارند. آن ها براي فرزندانشان محدودیت و کنترل شدید وضع می کنند و با آن ها تبادل کلامی ناچیزي دارند.آن ها معتقدند که فرزندانشان باید بدون هیچ توجهی، مطیع صرف باشند (بامریند1991 ، به نقل از جان بزرگی و همکاران؛ 1389 ). در این شیوه والدین براي کسب اطمینان از اطاعت فرزندانشان، حتی متوسل به تنبیه جسمانی هم می شوند. فرزندان این والدین، اغلب از نظر اجتماعی به طور ناشایست رفتار می کنند، به هنگام مقایسه اي اجتماعی مضطرب می شوند، در آغاز فعالیت شکست می خورند و مهارت هاي اجتماعی ضعیفی دارند. این شیوه فرزندان را گوشه گیر و ترسان و فاقد حس استقلال می کند. کودکانی تحریک پذیر، کم جرات، دمدمی یا متخاصم و عصبانی و بیش از اندازه پرخاشگر محصول این سبک فرزند پروري هستند. این فرزندان نسبت به عوامل تنیدگی زا آسیب پذیر هستند. والدین این گروه از محیط هاي ساخت دار و بسیار منظم با قوانین صریح و مشخص استفاده می کنند. این والدین را می توان در دو زیر گروه قرار داد:

الف) والدین غیر سخت گیر: رهنمودي که به طور رهنمودي اما بدون تحصیل قدرت یا استبداد از قدرت خود استفاده می کنند.

ب) والدین سخت گیر: رهنمودي که از شیوه هاي تحصیلی شدید استفاده می کنند.

فرزند پروري مقتدرانه: در این شیوه والدین فرزندان را به استقلال تشویق می کنند. اما براي آن ها

محدودیت هایی هم قائل می شوند و عملکرد آن ها را کنترل می کنند. این والدین هم در محور پاسخگویی و هم در محور توقع نمرات بالایی دارند. بین میزان پاسخ دهی و میزان کنترل و توقع آن ها تعادل وجود دارد. آن ها به قدري که پاسخگو هستند و نسبت به نیازهاي فرزندانشان حساس، به همان میزان نیز توقع دارند و فرزندان خود را کنترل می کنند. آن ها فرزندانشان را مورد پایش قرار داده و استانداردهاي روشنی براي آن ها تعیین می کنند. آن ها قاطعیت دارند، ولی خواسته خود را تحمیل نمی کنند و محدود کننده نیستند. این والدین تبادل کلامی فراوانی با فرزندان خود دارند و آن ها را حمایت می کنند. آن ها از روش هاي انضباطی حمایت کننده و غیر تنبیهی استفاده می کنند.آن ها از فرزندان خود انتظار دارندکه قاطع، داراي حس مسئولیت پذیري اجتماعی، خود نظم جو و مشارکت کننده باشد. کودکانی که والدینشان از شیوه مقتدرانه استفاده می کنند، اغلب رفتار اجتماعی شایسته اي دارند. آن ها دوست دارند که متکی به خود باشند، لذات و خواسته هاي خود را به تعویق بیاندازند، با همسالان خود کنار بیایند و حرمت خود بالایی داشته باشند.

بامریند معتقد است که شیوه فرزند پروري مقتدرانه، قاطعانه بوده ولی منطقی، گرم، پرورش دهنده و توام با محبت است و بیش از سایر روش ها به اجتماعی شدن کودك کمک می کند. فرزندپروري اغماض گرانه: این والدین غیر پاسخگو و بی توقع هستند. آن ها خود را با زندگی فرزندان شان درگیر نمی کنند. طرد کننده، غافل و نادیده انگار هستند. فرزندان والدین بی توجه، احساس می کنند که سایر جنبه هاي زندگی والدین شان مهمتر از خود آن هاست. آن ها از نظر اجتماعی، رفتار شایسته اي ندارند، کنترل ضعیفی روي خود دارند و نمی توانند مستقل باشند و انگیزه پیشرفت ندارند. این والدین نسبت به فرزندانشان بی تفاوت هستند و روش آن ها پرهیز از پذیرش و مسئولیت و صدور مجوز انجام هر کاري به فرزندان شان است.فرزندان آن ها معمولاً طغیانگر، لوس، پرخاش گر، تکانش گر و از لحاظ اجتماعی نالایق هستند.

فرزند پرروي سهل گیرانه: این والدین، در زندگی فرزندان خود خیلی دخالت می کنند، ولی ممنوعیت ومحدودیت اندکی براي آن ها قائل می شوند. در واقع آن ها بیش از حد پاسخگو هستند. این والدین اغلب اجازه می دهند که فرزندان شان هر کاري می خواهند، انجام دهند و راه خود را بروند. چون معتقدند که ترکیبی از حمایت و تامین نیازهاي فرزند و نداشتن محدودیت باعث می شود تا فرزند خلاق و با اعتماد شود. آن ها غیر سنتی و آسان گیر هستند، نیازي به رفتار بالغانه ندارند و به خود نظم جویی قابل ملاحظه معتقدند. نتیجه این شیوه فرزند پروري، فرزندان با عدم توانایی در کنترل رفتار است، چرا که والدین این فرزندان به رشد همه جانبه فرزند توجهی ندارند. آزادي بیان و خود مختاري افراد در این شیوه اصل است و والدین تنها به استدلال و توجیه بسنده می کنند. فقدان انضباط در منزل با پرخاشگري اجتماعی همبستگی دارد و این نیز به نوبه خود با طرد از سوي هم طرازان همراه می شود. شایان ذکر است که بسیاري از این والدین در نهایت، رفتار والدین سخت گیرانه را به خود می گیرند.

این گروه از والدین را می توان در دو گروه زیر جاي داد:

الف) والدین دموکراتیک: که کاملاً آسان گیر بوده و حس وظیفه شناسی، توجه و تعهد بیشتري نسبت به فرزندان شان دارند.

ب) والدین غیر رهنمودي: که هیچ گونه کنترلی را براي فرزندان شان جایز نمی دانند. نقش مشاور مدرسه

مشاوران مدرسه در عصر حاضر ،فقط به ارائه خدمات اکتفا نمی کنند .آن ها از ماموریت آموزشی مدرسه جدا نیستند و با برنامه ي آموزشی منطقی اي که ارائه می کنند ،تحول رشد علمی،شغلی،فردي، اجتماعی دانش آموزان را تسهیل می کند(کامپبل داهیر، 1997 ) .از این رو نقش مشاور مدرسه صرفا ارائه مشاوره فردي و گروهی نیست. علاوه بر این اکثر مشاوران آگاهند که دانش آموز در انزوا زندگی نمی کند و سیستم هاي پیرامون او بر رفتار و احساساتش موثر هستند. خانواده و همسالان نقش فعالی در زندگی دانش آموز دارند. اگر چه کار مشاور با همسالان و خانواده ها ممکن است موضوع بی ربطی به نظر برسد ولی این دو گروه از فعالیت ها در رفتار دانش آموز تاثیر زیادي دارند. نتیجه تحقیقات در مورد مشاوره ي خانواده و دخالت در این مورد عموما مثبت است(سکستون و الکساندر، 2002 به نقل از).رفتار چالش برانگیز دانش آموز معمولا در الگو و شرایط مشکل دار تعامل درخانواده ریشه دارد.

متخصصان آموزش در مدرسه با تصمیمات کلینیکی غیر سودمند خود یا حتی با تصمیمات ضد منافع دانش آموز و با بزرگ نمایی دغدغه هاي موجود، کار خطرناکی انجام می دهند. به گفته جانستن و فیلدز( 1981 ) قطع چرخه ي الگوهاي ناسازگارانه خانواده و پرهیز از انجام مجدد آن ها در مدرسه،کلید ایجاد تغییر در ناهنجاري هاي رفتاري در مدرسه است. به طور مداوم در تحقیقات گفته شده است که پویایی هاي خانواده از جمله فاکتورهاي مهم انطباق علمی و رفتاري کودکان و نوجوانان است. میلز( 1951 ) دریافت که موفقیت هاي اولیه در زمینه تحصیل با الگوي تعامل خانواده ،از جمله سبک تربیتی پدر و مادر،آموزش مسئولیت و همکاري و ارتباط کلامی رابطه ي مستقیم دارد.پک( 1970 و1971 ) مشاهده کرد که بجه هاي مبتلا به مشکلات خواندن در خانواده هایی زندگی می کرده اند که الگوهاي ارتباطی آشفته داشته اند. همچنین شواهد حاکیست که شیوه رفتار پدر و مادر بر حضور منظم کودك در مدرسه تاثیر دارد.تامپسون( 1983 ) مشاهده کرد که پدر و مادر کودك فراري از مدرسه به طور افراطی مهربان و بیش از حد حامی فرزند هستند و اظهار کرده اند که علاقه دارند نیازهاي شان از طریق رفتار فرزندانشان تامین گردد.لیتل و

تامپسون مشاهده کردند که این قبیل پدر و مادرها بیش از حد در کار تامین نیاز کودك دخالت می کنند تا فورا او را خشنود کنند. مدرسه و خانواده شباهت زیادي با هم دارند.هر دو در قبال مراقبت و آموزش جوانان مسئولند(فیشر، 1986 به نقل از).از نگاه اکثر دانش آموزان ،این دو سیستم یعنی مدرسه و خانواده از یکدیگر جدا هستند و تلاش نمی کنند به اتفاق هم کاري کنند تا دانش آموزان در زمینه درس،شغلی،شخصی و اجتماعی رشد کنند. با فرض این که کودك عضو هر دو سیستم است، او نباید از نبود ارتباط بین محیط هاي آموزشی و خانواده آسیب ببیند(وایس،ادواردز،زلنو شوارتز، 1991 ). تایلور( 1982 ) اظهار داشت که مسائل درسی و رفتاري دانش آموز ناشی از ناتوانی دانش آموز در فیصله دادن اصطکاك و مشکلات ارتباطی خانه و مدرسه است. علاوه بر این ،لازمه ي درمان موثر دانش آموزانی که دچار مشکلات شدید درسی و رفتاري هستند،یک رویکرد جامع مشتمل بر همکاري مشترك خانواده و مدرسه است(ادوارز و فاستر، 1995 به نقل از ). ما معتقدیم مشاوران مدرسه در موفقیت راهبردي پشتیبانی ومشاوره دادن به خانواده ها هستند به این دلیل که سیستم مدرسه را درك می کنند و به رشد کودك و نوجوان اشراف دارند و از پویایی هاي خانوده و نوع مداخلات مشاوره اي ،آگاهند. مدارس از طریق کودکانی که به مدرسه می آیند به راحتی می توانند با خانواده ها تماس بگیرند و به طور روز افزون منبع و سازمان اصلی ارائه اطلاعات درمانی و خدماتی به خانواده ها هستند. اگر چه مشاوران مدرسه اکثرا مشاوره ي خانواده و مداخله را در حدود مسئولیت خود نمی دانند، ولی سایر افراد صاحب نظر استدلال می کنند که مشاور مدرسه بهترین پل در بین دو محیط زیست اصلی دانش آموز است (آماتیا و مک کی و بارل، 1995 ،روترام، 1989 ،استون و پیکس، 1986 ،ویلکسون و کوماس، 1987 به نقل از).

مطلب مشابه :  آیا افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند بیشتر موفق هستند؟

خانواده تحت شرايط صحيح، كودكان را آماده ميسازد تا توانايي هاي بالقوه ي خود را شناسايي كنندو به عنوان افراد بالغ ، نقشهاي سودمندي را در جامعه به عهده گيرند. كودكان در فرآيند جامعهپذيري در خانواده، امر و نهي والدين، تقليد و همانندسازي را كه از مهمترين شيوه هاي انتقال ارزشها، هنجارها و سنتهاي اجتماعي است يادميگيرند(اقبالی221،1389)

شيوه هاي والدين و روشهاي انضباطي آنان بي ترديد تحت تأثير خصوصيات شخصيتي و سيستم اعتقادي آنان است. والدين سالم و بالغ در مقايسه با والدين نابالغ و ناسالم معمولاً با حساسيت و مهرباني بيش تري به نيازها و اشارات كودكان توجه مي كنند و اين نوع فرزند پروري امنيت عاطفي، استقلال، توانش اجتماعي و موفقيت هوشي را تشويق مي كند. اكثر قريب به اتفاق صاحب نظران بر اين مقوله اتفاق نظر دارند كه نوجواني، دوراني بسيار بحراني است كه عوامل خطر ضمن تهديد سلامت رواني، اجتماعي و عاطفي نوجواني ميتوانند بر پيكر وجودي آنها هم ت أثيرات جبران ناپذيري وارد آورند(اقبالی224،1389)

2-23سبک های فرزندپروری

اصطلاح فرزند پروري از ریشه پریو(Pario) به معنی  « زندگی بخش » گرفته شده است.هر خانواده شیوه هاي خاصی را در تربیت فردي و اجتماعی فرزندان خویش بکار می گیرد. این شیوه ها که سبک هاي فرزند پروري نامیده می شود که متاثر از عوامل مختلفی از جمله عوامل فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادي و … می باشد(جمعه نیا و قربانی)بنابر نظریه تحول روانی اریکسون، شکل گیري شخصیت برطبق مراحل و بر اساس رشد بدنی که تعیین کننده کشش فرد نسبت به جهان خارجی و هشیار شدن وي نسبت به آن است، تحقق می پذیرد. بر اساس مراحل هشت گانه روانی– اجتماعی اریکسون اهداف و سبک هاي فرزندپروري والدین در مراحل مختلف رشد تغییر می کند. درمرحله اول رشد روانی- اجتماعی که اعتماد دربرابر عدم اعتماد است و از تولد تا 18 ماهگی را شامل می شود،هدف اصلی فرزند پروري پاسخگویی به نیازهاي فرزند است. در مرحله دوم که خود مختاري در برابر شرم و تردیدنامیده شده و از 18 ماهگی تا 3 سالگی را در بر می گیرد، هدف اصلی کنترل رفتار فرزندان می باشد. براي کودکان 3تا 5 سال که در مرحله ابتکار در برابر احساس گناه به سر می برند، هدف عمده فرزند پروري والدین باید پرورشخود مختاري کودك باشد. در مرحله چهارم که اریکسون آن را کارایی در برابر احساس حقارت می نامد و سنین 5تا 11 سالگی را شامل می شود، هدف اصلی فرزند پروري، ترقی دادن و پیشرفت کودك است. در سنین نوجوانی ومرحله احساس هویت در برابر پراکندگی نقش، هدف اصلی والدین تشویق به استقلال و حمایت هاي عاطفی است(برك، 2001)

1- فرزندپروری مستبدانه

این روش از نظر پذیرش و روابط نزدیک پایین، از نظر کنترل اجباری بالا و از نظر استقلال دادن پایین است. والدین مستبد، سرد و طرد کننده هستند. نمايش قدرت والدين اولين عاملي است که اين شيوه را از ديگر شیوه ها متمايز مي سازد. در این سبک فرزندان چنین بار آورده می شوند که از قوانین سختگیرانه ایی که بوسیله والدین بوجود می آید پیروی کنند. نتیجه شکست در پیروی از چنین قوانینی معمولاً تنبیه و اعمال زور است و براي کنترل کودکان خود از شيوه هاي ايجاد ترس استفاده مي کنند. والدین مستبد معمولاً نمی توانند دلیلی که پشت این قوانین است را توضیح دهند. اگر از آنها خواسته شود که علت را توضیح دهند ممکن است به سادگی پاسخ دهند “چونکه من اینچنین گفتم”. این والدین خواسته های زیادی دارند اما در قبال فرزندانشان پاسخده نیستند. این والدین انتظار دارند فرمان های آنها بدون چون و چرا اطاعت شود. والدين درشيوه استبدادي کمترين مهرورزي و محبت را از خود نشان مي دهند.

2- فرزندپروری آسان گیرانه

در این سبک، والدین مهرورز و پذیرا هستند ولی متوقع نیستند، کنترل کمی بر رفتار فرزندان خود اعمال می کنند و به آنها اجازه می دهند در هر سنی که باشند خودشان تصمیم گیری کنند، حتی وقتی که هنوز قادر به انجام آن نیستند. خانواده اين والدين نسبتاً آشفته است. فعاليت خانواده، نامنظم و اعمال مقررات، اهمال کارانه است. والدين سهل انگار در عين آنكه به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند، اما توقع چنداني از آنها ندارند. اين والدين بسيار بندرت به فرزندان خود اطلاعات صحيح يا توضيحات دقيق ارائه مي دهند. آنها از روش هاي احساس گناه و انحراف استفاده مي کنند. اين والدين همچنين در بيشتر موارد در مواجهه با بهانه جويي و شکايت کودک، سر تسليم فرود مي آورند. این والدین به ندرت به فرزندان انظباط می دهند با فرزندان ارتباط برقرار می کنند، و معمولاً بجای یک والد جایگاه یک دوست را دارند.

3- فرزندپروری بی اعتنا

در این روش، پذیرش و روابط پایین، کنترل کم و بی تفاوتی کلی نسبت به استقلال دادن وجود دارد. این والدین اغلب از لحاظ هیجانی جدا و افسرده هستند و وقت و انرژی کمی برای فرزندان صرف می کنند. در حالی که این والدین نیازهای پایه ای فرزندان را برآورده می کنند اما عموماً از زندگی فرزندانشان گسسته هستند. در موارد افراطی حتی ممکن است فرزندان خود را طرد یا در رفع نیازهای آنها اهمال کند.

2-24الگوی شفر

شفر با مطرح کردن ابعاد گرمی/ سردی  و آزادی/ کنترل، یک الگوی فرضی در مورد روابط والدین- کودک ارائه داد و آن را به چهار دسته تقسیم می کند:

2-24-1والدین با محبت و آزاد گذارنده

این والدین کسانی هستند که معمولاً به عنوان والدین نمونه شناخته می شوند. کودکان آنها دارای استقلال بوده و رفتار اجتماعی مناسبی دارند. محبت و گرمی توام با آزادی موجب می شود به علت داشتن فضای مناسب برای برون ریزی هیجانی و عدم وجود پاسخهای نامناسب از سوی والدین، حالتهای پرخاشگری در کودکان چنین خانواده هایی دیده نشود.

2-24-2 والدین با محبت و محدود کننده

گاهی محبت والدین محدودیتهایی را به دنبال دارد. این والدین فرصت کسب تجربه و یادگیری را از کودکان سلب می کنند. آنها با محبت افراطی، آزادی لازم را از کودکان خود سلب می کنند.

2-24-3 والدین متخاصم و محدود کننده

رفتارهای خصومت آمیز این نوع والدین که بیشتر بر اصل تنبیه استوار است به همراه سخت گیری و محدودیت شدیدی که نسبت به فرزندانشان اعمال می کنند، موجب ایجاد احساس خصومت شدید در فرزندان آنها می شود. از سویی عدم اجازه به کودک در ظاهر ساختن این احساس موجب عصبانیت در کودک می شود.

2-24-4 والدین متخاصم و آزادگذارنده

تفاوت این کودکان با گروه قبلی در این است که همراه شدن عامل خصومت با عامل آزادی موجب ایجاد رفتارهای پرخاشگرانه به شدیدترین حالت در این کودکان می گردد. نتایج برخی مطالعات نشان داده است که والدین کودکان بزهکار این الگو را از خود نشان می دهند.

باط والدين و فرزندان از جمله موارد مهمي است که سالها نظر صاحب نظران و متخصصان تعليم و تربيت را به خود جلب کرده است. خانواده نخستين پايگاهي است که پيوند بين کودک و محيط اطراف او را به وجود مي آورد. کودک در خانواده پندارهاي اوليه را در مورد جهان فرا مي گيرد; از لحاظ جسمي و ذهني رشد مي يابد; شيوه هاي سخن گفتن را مي آموزد; هنجارهاي اساسي رفتار را ياد مي گيرد; و سرانجام نگرش ها، اخلاق و روحياتش شکل مي گيرد و به عبارتي اجتماعي مي شود (اقليدس; نقل از هيبتي، 1381).

هر خانواده اي شيوه هاي خاصي را در تربيت فردي – اجتماعي فرزندان خويش بکار مي گيرد. اين شيوه ها که شيوه هاي فرزندپروري ناميده مي شود متاثر از عوامل مختلف از جمله عوامل فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي مي باشد (هاردي و همکاران، 1993;نقل از هيبتي، 1381).

شيوه هاي پرورشي کودک در گذر سده ها دگرگون شده است. در جامعه گذشته که داراي قواعد خشک و مستبدانه بود – يعني همان جامعه اي که والدين امروز در آن پرورش يافته اند – روابط مردم در قالب مافوق و زيردست برقرار بود، پدر خانه قدرت برتر به حساب مي آمد و مادر مطيع او و فرزندان مطيع هر دو بودند. جامعه خوب و سازمان يافته بود و هر کس به نقش خود در جامعه واقف بود. اگر جامعه همان ساختار را حفظ مي کرد بسياري از مشکلات عمده ي امروزي به وجود نيامده بود. اما جامعه ايستا نيست و تغييرات وسيع آن منجر به طرح سوالات اساسي در زمينه پايه ساختار جامعه شده است (دينک مير، 1981).

تا نيم قرن پيش بسياري از والدين انتظار داشتند فرزندان آنها بي چون و چرا از اوامر آنها پيروي کنند. ولي در حال حاضر بسياري از والدين، ديگر چنين انتظاراتي ندارند. با توجه به گسترش اطلاعات در مورد شيوه هاي فرزندپروري، نگرش والدين نيز در بسياري از زمينه ها دستخوش تغيير شده است. به نظر مي رسد در قرن معاصر والدين نسبت به نيازهاي فرزندان خود آگاهتر، هوشيارتر و به مراتب انعطاف پذيرتر هستند. با توجه به تغييري که در نگرش کلي والدين صورت مي گيرد، يافته هاي تحقيق درباره اثرات خانواده بر شخصيت کودکان صرفا براي مدت خاصي اعتبار دارد ونمي توان براي هميشه به اين يافته ها متکي بود (احدي و جمهري، 1378).

در قرن بيستم توصيه هايي درباره اهميت محيط درون خانواده براي اجتماعي شدن کودک به عنوان بخشي از نظريه هاي روان شناختي مطرح شد. تقريبا از دهه 1920 تا 1960 نظريه هاي يادگيري رفتارگرا حاکم بودند. از نظر آنان، کودکان به منزله لوحي سفيد هستند و قدرت والدين براي آموزش آنها بصورت خوب يا به عنوان عامل اصلي قلمداد مي شود. نظريه هاي روانکاوانه بر اهميت تجربه هاي اوليه خانوادگي در تعيين پيامد اضطراب هاي دروني ساز و کارهاي دفاعي و اجتماعي شدن ارزش ها تاکيد مي کرد. از زماني که انقلاب شناختي به وجود آمد و نظريه يادگيري به عنوان نظريه اجتماعي – شناختي بازنگري شد، به نقش فعال کودکان بعنوان عامل مهم در اجتماعي شدن خودشان تاکيد فزاينده اي شد و در حال حاضر به صورت روزافزوني بر نقش ادراکهاي متقابل والد و کودک در زمينه خواسته ها و تصميمات يکديگر بعنوان تعيين کننده تاکيد مي شود. اما هيچ يک از اين تغييرات نظري به صورت عمده اين فرض اساسي را که والدين تاثير نيرومندي بر رشد ويژگي هاي کودکان و سرپرستي زندگي آنها دارند، تحت تاثير قرار نداده است (مکوبي و مارتين، 1983).

در طي هفتاد سال گذشته در مورد نحوه تربيت کودک اختلاف نظرهاي عمده اي وجود داشت. در سال 1914 به مادران توصيه مي شد به دليل حساس بودن دستگاه عصبي کودکان، آنها را بيش از حد تحريک نکنند و از سال 1960 به بعد به مادران آموزش داده مي شد که بگذارند کودکان تا جايي که مي توانند همه چيز را بيازمايند زيرا از اين طريق مي توانند دنياي اطرافشان را بشناسند. در سال 1914 به مادران مي گفتند نبايد به محض اينکه فرزندشان گريه کرد به او غذا بدهند يا با او بازي کنند، زيرا با اين کار کودکان را لوس مي کنند. نيم قرن بعد به مادران گفتند ترسي از لوس شدن فرزندشان نداشته باشند. اگر مادر هميشه به محض اين که کودکش گريه کرد به او برسد کودک احساس امنيت و اطمينان مي کند. در حال حاضر به حداقل رساندن اضطراب و به حداکثر رساندن راحتي و احساس امنيت کودک يک ساله اهميت فراوان تري دارد (ماسن، 1383).

مطلب مشابه :  ویژگیهای تاب آوری

2-25تغيیرات تاريخي در مفهوم سبک فرزندپروري 

سبک فرزند پروري به عنوان مجموعه اي از نگرشها نسبت به کودک در نظر گرفته مي شود که منجر به ايجاد جو هيجاني مي شود که رفتار هاي والدين در آن جو بروز مي نمايد . اين رفتارها در بر گيرنده  هم رفتارهاي مشخص (رفتارهايي که در جهت هدف والدين است ) که از طريق آن رفتارها والدين به وظايف والديني شان عمل ميکنند ( اشاره به تمرينهاي فرزندپروري دارد )و هم رفتارهاي غير مرتبط با هدف والديني مانند ژستها ، تغيير در تن صدا يا بيان هيجانهاي غير ارادي مي باشد (دارلينگ و استنبرگ، 1993).  اين تعريف سبک فرزندپروري با تعدادي از تحقيقات اوليه اي که در دهه هاي سوم و چهارم قرن بيستم در مورد اجتماعي کردن صورت گرفته ،همخوان بود .در واقع فرزندپروري فعاليتي پيچيده و در برگيرنده رفتارهاي خاصي است که يا به طور مجزا يا با هم رفتارهاي کودک را تحت تاثير قرار مي دهد .هر چند رفتارهاي فرزندپروري خاص ،نسبت به الگوهاي وسيع فرزندپروري در پيشگويي بهزيستي کودک اهميت کمتري دارند (دارلينگ و استنبرگ ، 1993).

بيشتر محققاني که تلاش کرده اند محيط فرزندپروري  را توصيف کنند ،به مفهوم سبک فرزندپروري ديانا بامريندتکيه کرده اند. سازه سبک فرزندپروري به منظور تفاوت در تلاشهاي والدين براي کنترل واجتماعي کردن فرزندانشان  به کار مي رود (بامريند ،1991). دو نکته در فهم  اين تعريف مهم است : اول اينکه سبک فرزندپروري براي توصيف فرزندپروري نرمال به کار مي رود. به عبارت ديگر گونه شناسي سبک فرزندپروري، نبايد فقط دربرگيرنده فرزندپروري انحرافي باشد(مانند آنچه در خانه هاي سو» استفاده کننده ها و اهمال کارها ديده مي شود ). دوم اينکه بامريند فرض کرده بود که فرزندپروري نرمال ،حول موضوع کنترل  مي چرخد ،هر چند که ممکن است والدين در اينکه چگونه فرزندانشان را کنترل ويا اجتماعي کنند،متفاوت باشند ،ولي به طور کلي فرض مي شود که نقش اوليه همه والدين تا ثير گذاشتن ان را عاقل و بعضی دیگر را برای اینکه مؤدب باشیم کمتر عاقل توصیف کرده اند (گنجی، 1384). بیش از یکصد سال، بهره هوشی[71] یا هوش بهر (IQ) به عنوان معیاری برای سنجش هوش فردی محسوب می شد. آزمون بهره هوشی تنها شاخصی بود که نمایانگر توانایی یادگیری افراد محسوب می شد، شاید به همین خاطر است، درس دادن و کنترل فرزندانشان مي باشد (کيسل و لاينز،2001)  ادامه دارد.

2-26 هوش

مفهوم هوش تاریخی طولانی، شاید به اندازه قدمت خود انسان باشد. حتی قدیمی ترین داستان های مکتوب در تاریخ بشری، مثل حماسه گیلگمش[72]، بعضی قهرمانان داست که تعداد زیادی از والدین، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن، نگران کیفیت یادگیری فرزند خود و مدرسه ای که قرار است او در آن درس بخواند، هستند. غافل از این که در سال های اخیر تحقیقات علمی نشان داده که تنها داشتن هوش عقلانی (شناختی) زیاد برای کسب موفقیت کافی نیست و علاوه بر IQ، کیفیات دیگری نیز لازم است. بسیاری از افراد در زمینه علمی به خاطر بهره هوشی بالا در مؤسسات آموزشی و دانشگاه ها به مدارج بالایی نائل می شوند، اما بعضی از همین افراد در محیط کار و خانواده چندان موفق نیستند و برعکس آن ها افرادی بوده اند که بهره هوشی پایینی دارند، ولی در محیط خانواده و کار افرادی موفق و سازگار به شمار می روند که علتش می تواند به سطح هوش هیجانی (EI) یا توانایی هدایت هیجان های شخصی در تعاملات فردی ارتباط پیدا کند. مطرح کنندگان هوش هیجانی، آن را به عنوان یک هوش واقعی قلمداد می کنند (مایر و سالووی، 1995)، برخی هم آن را مجموعه ای از رگه های شخصیتی می پندارند.

مفهوم هوش از جمله مفاهیم مشکلی است که ارائه تعریف جامع و فراگیر از آن به راحتی امکان پذیر نیست، علت این امر را باید در اختلاف نظر محققان و نظریه پردازان در پذیرش یک تعریف مشخص جستجو کرد. شاید بتوان علت عدم توافق بر روی تعریف مشترک هوش را این گونه توضیح داد که هوش یک سازه فرضی است نه یک خصلت عصب شناختی آدمی. به سخن دیگر، هوش یک مفهوم ساختگی است که روانشناسان آن را برای سهولت، ارتباط، ابداع کرده اند. همین امر باعث می شود که تعریف رضایت بخشی از هوش ارائه نشود (سیف،1379). پاسخ سوال هوش چیست؟ وابسته به این نکته است که این سوال از چه کسی و در چه زمانی و مکانی پرسیده شود. به این معنی که تعریف هوش از دیدگاه ها و عقاید شخصی، عوامل فرهنگی و روح زمان [73] تاثیر می پذیرد (استرنبرگ [74]، 1985).

برخی روانشناسان هوش را قابلیت عمومی درک و استدلال می دانند که به شکلهای گوناگون جلوه گر می شود. کار بینه [75](1904) بر چنین فرضی استوار بود. بینه و سیمون [76] (1905) نوشته اند “به نظر ما هوش یک قوه ذهنی بنیادی است که تغییر یا فقدان آن بیشترین اهمیت را در زندگی آدمی دارد. این قوه ذهنی همان قضاوت است که گاه از آن تحت عنوان عقل سلیم، عقل عملی، ابتکار و توانایی انطباق با شرایط یاد می شود. درست قضاوت کردن، درست درک کردن، درست استدلال کردن، این ها فعالیت های بنیادین هوش است”. و کسلر[77] نیز معتقد است که “هوش عبارت است از مجموعه یا کل قابلیت فرد برای فعالیت هدفمند، تفکر منطقی و برخورد کارآمد با محیط” ( اتکینسون[78]و همکاران ، 2000).

برای هوش یک پایه زیستی و عصبی نیز قائلند: گال[79] (1825) معتقد بود که فرایند های شناختی نتیجه تعامل بین دو نیمکره مغز می باشند. سیرل برت [80](1937) معتقد بود که تفاوت های شناختی بین راست دست ها و چپ دست ها وجود دارد. اما تحقیقات بعدی گلمن، پیترنویچ[81](1976) نشان از آن داشت که بین این دو گروه تفاوت در میزان بهره هوشی ندارد و آن چه که ممکن است متفاوت باشد، نحوه فرایند سازی اطلاعات است، بلین کور[82]و گلزر[83](1968) در مطالعه در مورد جسم پینه ای، تعداد نورون های ارتباط دهنده مغز را با میزان هوش در ارتباط می دانستند (به نقل از حکیم جوادی، 1382).

پیشرفت روانشناسی شناختی در دو دهه ی گذشته، زمینه را جهت بازنگری در مفهوم هوش فراهم ساخت. هدف این بازنگری تحلیل و درک مؤلفه های زیربنایی فرایند هایی بود که خود اساس عواملی محسوب می شدند که با مطالعه ضرایب همبستگی بین نمره های آزمون ها، شناسایی شده بودند. نمونه ای از رویکرد مؤلفه ای (باتکیه بر دیدگاه شناختی) را در کارهای استرنبرگ (1981 ،1982) می بینیم که اساس آن بر این فرض استوار است که هر آزمونی از یک رشته فرآیندهای روانی به نام مؤلفه ها برخوردار است و این مؤلفه ها بصورتی سازمان یافته، عمل می کنند تا پاسخ هایی بوجود آید، که در آزمون های هوش مشاهده  می شود (اتکینسون و همکاران، 2000). استرنبرگ که در زمره ی اصلاح طلبان حوره هوش قرار دارد به حمایت از گاردنر[84] الگوهای سنتی را مورد انتقاد قرارداده و بر لزوم پذیرش هوش های چند گانه تاکید می کند. کارهایی از قبیل هوش چندگانه ی [85] گاردنر (1983)، هوش هیجانی (1990)، هوش واقعی[86] پرکینز[87](1995)، هوش موفق[88] استرنبرگ (1996)، افق جدیدی را در حوزه های فردی گشوده اند که به اختصار به توضیح هر یک پرداخته می شود:

1 – هوش چندگانه گاردنر: گاردنر (1983) در کتاب قالب های ذهن [89] پیشنهاد می کند که تنها یک هوش وجود ندارد، بلکه یک سری از هوش های نسبتاً مستقل وجود دارند. وی در ابتدای هفت نوع هوش را برشمرد و در سال (1998) یک هوش دیگر را به این لیست افزود (استرنبرگ و کافمن، 1998).

  • هوش تصویری – فضایی
  • هوش کلامی – زبانی
  • هوش اندامی – جنبشی
  • هوش منطقی- ریاضی
  • هوش میان فردی
  • هوش موسیقیائی
  • هوش درون فردی
  • هوش طبیعی

2 – هوش هیجانی: اولین بار این اصطلاح را پاپن [90](1984) در رساله خود که به چاپ نرسیده است به کار برد. ریشه های علمی هوش هیجانی را می توان در نظریه ی هوش ثرندایک [91] (1920) یافت و این نوع هوش با توانایی درک خود و دیگران، شناخت هرچه بیشتر احساسات و عواطف خویش و سازگاری فرد با مردم و محیط پیوند دارد.

3- هوش واقعی پرکینز: از نظر پرکینز در ساختار هوش سه بعد اساسی وجود دارد:

  • بعد عصبی: که در کارکرد سیستم های عصبی افراد آشکار می شود.
  • بعد تجربه ای: که حاصل یادگیری و تجارب افراد و زندگی روزانه است.
  • بعد اندیشه ای: که به نقش حافظه و راهبردهای حل مسئله اشاره دارد (استرنبرگ و کافمن، 1998).

4 – هوش موفق استرنبرگ: هوش موفق، به توانایی سازش یافتگی با محیط های مختلف وشکل دهی و انتخاب آن برای دست یابی به اهداف شخصی یا جمعی گفته می شود و مستلزم درک فرد از نقاط قوت و ضعف خود به منظور استفاده از نقاط قوت و ضعف خود به منظور استفاده مناسب از قوت و تقویت نقاط ضعف می باشد (استرنبرگ و کافمن، 1998). آنچه استرنبرگ «هوش موفق» نامیده از سه عامل متفاوت تشکیل شده است:

*هوش تحلیلی: این مؤلفه به قابلیت های حل مسأله اشاره می کند.

* هوش مولّد: این جنبه از هوش شامل قابلیت برخورد با شرایط جدید با استفاده از تجربیات گذشته و مهارت های فعلی است.

* هوش عملی: این عنصر به قابلیت انطباق و وفق پذیری با یک محیط در حال تغییر اشاره می کند.

در بررسی پیشینه ی هوش می توان چند نتیجه کلی گرفت:

1 ) ارائه یک تعریف واحد از هوش دشوار  بود ه و تعاریف با توجه به شرایط زمانی، مکانی و فرهنگی متفاوت خواهند بود.

2 ) هوش یک مفهوم وسیع و چند بعدی است و نمی توان آن را به یک ویژگی و عامل خاص محدود کرد.

3 ) نظریات هوش عمدتاً مکمل هم هستند نه متضاد، و تفاوت آن ها تنها در این نکته است که هر کدام از آن ها به یک بعد از ابعاد مختلف هوش پرداخته و به یکی از هزاران پرسش این حوزه پاسخ گفته است.