منابع و ماخذ پایان نامه امام صادق، اصل موضوع

شود که حرام خدا را در ماه هايي براي خود حلال کرد و فقط به صرف رمضان و روزه آن را ترک کرد. حافظ مي گويد من باده مي نوشم، بادهاي که هر 12 ماه سال نوشيدن آن مجاز است. حافظ مي گويد تا انسان عاشق نباشد ثوابي از روزه (آن هم روزه ي آن چناني) نخواهد داشت :
ثواب روزه و حج قبول آنکس برد که خاک ميکده عشق را زيارت کرد
(همان: 88)
به شواهد ابيات حافظ مي توان دريافت که در عصر حافظ سه ماه که البتّه يکي از آن ماه ها رمضان بوده است، شراب خواري تعطيل مي شد و 9 ماه ديگر مخفيانه شراب خواري متداول بوده است. حافظ درصدد انتقاد از اين عملکرد معاصران خويش است. او با ديدي انتقادي و اصلاح طلبانه که تمسخري ظريف و دقيق نيز با آن همراه است، مي گويد:
نگويمت که همه ساله مِي پرستي کن سه ماه مِي خور و نه ماه پارسا مي باش
(همان: 179)
در عصر حافظ کاملاً نقطه عکس اين قضيه بوده است و حال هدف شاعر اين است که 9 ماه شراب نوشي را به 3 ماه تقليل دهد يعني آن سه ماهي که نمي خورند، بنوشند و 9 ماه را پارسايي کنند. لااقل در اين حالت 6 ماه بيش تر پاک هستند. آيا اين غير از تمسخر چيز ديگري مي تواند باشد؟!
علاوه بر داشتن ديد انتقادي شاعر در زمينه ماه مبارک رمضان، ابياتي داريم که در آن حافظ بر تکريم ماه مبارک و روزه تأکيد دارد:
روزه هر چند که مهمان عزيز است اي دل صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي
(همان: 301)
روزه را به عنوان مهمان عزيز معرفي مي کند و در جايي ديگر ناراحتي خود را از غارت ماه رمضان ابراز مي کند:
بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد هلال عيد به دور قدح اشارت کرد
(همان: 88)
فلک چون ترکي خوان روزه را غارت نمود. حافظ چنين خواني را دوست دارد چون پر برکت است و کريمانه و اين که تعبير غارت را چرا استعمال کرده است؟ چون معتقد است که با ديدن هلال عيد دوباره شراب خواري آغاز مي شود. گويا شکل ماه نو، دوباره شراب نوشي را به ياد همه مي اندازد:
همينکه ساغر زرين خور نهاد گرديد هلال عيد به دور قدح اشارت کرد
(همان: 88)
“… هلال نودميده ي عيد فطر که شباهت فراواني به دايره ي اطراف قدح يعني لبه ي متدير آن دارد”. (خرّمشاهي، 1372: 538)
خرّمشاهي معتقد است که حافظ از روزه به طنز ياد مي کند و از پايان يافتن ماه رمضان به شادي ياد مي کند در حالي که کاملاً برعکس است:
حافظ چو رفت روزه و گل نيز مي رود ناچار باده نوش که از دست رفت کار
(ديوان حافظ،1389: 162)
و اين که حافظ در چند بيت قبل که آورده شد، تعبير خوان به کار برده است، خود خرّمشاهي معتقد است که ” خوان ” همان رسم خوان يغماست و خوان يغما ” کنايه از خواني باشد که کريمان بگسترانند و صداي عام در دهند و معني آن خوان تاراج است. چه يغما به معناي تاراج باشد “.
پس چگونه ممکن است که حافظ از رفتن ماه رمضان خوشحال باشد در حالي که معتقد است فلک آن را غارت کرده است يا زماني که مي گويد:
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم عمري که بي حضور صراحي و جام رفت
(همان: 59)
بي انصافي است اگر بگوييم که حافظ نگران باده نوشي خودش است.
” خالي از طنز نيست که به تقليد از سنتي که درباره ي قضاي عبادات فوت شده ـ نظير نماز ـ هست، مي خواهد که قضاي چند گاه پارسايي و مِي نخوردن به مناسب ماه رمضان را به جاي آورد “. (خرّمشاهي ، 1372: 402)
در حالي که مي دانيم حافظ براي شراب نوشي در رمضان منعي نمي بيند. او مي گويد در شب قدر هم اگر شراب نوشيده ام، عيبي ندارد:
در شب قدر ار صبوحي کرده ام عيبم مکن سر خوش آمد يار و جامي در کنار طاق بود
(ديوان حافظ،1389 : 136)
پس چگونه مي توان ادعا داشت که حافظ مي خواهد قضاي شراب نخوردن خود را ادا کند. حافظ نگران از دست رفتن روزهاي ارزشمندي است که پشت سر هم مي آيند و مي روند و انسان غافل بي آن که نصيبي از آن ببرد، آن را هدر مي دهد. ديد انتقادي حافظ نسبت به دين داري مقطعي متشرعين عصر در آنجا که مي گويد:
نوبه ي زهد فروشان گران جان بگذشت (همان: 18)
بيشتر آشکار مي شود. حرف دل حافظ اين است که چنين اشخاصي اگر شراب بخورند، گواراتر است تا اين که بخواهند زهدفروشي کرده و ديگران را نيز گمراه کنند. لااقل با شراب نوشي آشکار فقط خود را به تباهي کشانده اند در صورتي که با رياکاري و عملکرد بد ديني يک گروه و حتّي شايد يک ملّت را به تباهي بکشانند:
باده نوشي که درو روي و ريائي نبود بهتر از زهد فروشي که درو روي و رياست
(همان: 18)
شراب نوشي بهتر از زهد فروشي است البّته براي آن زاهدي که فقط ماه رمضان از خوردن شراب امتناع مي ورزد. حرف دل حافظ اين است که يک انسان رند و لاابالي علناً شراب خواري کند، عيبي است که خللي به ديگران وارد نمي کند البتّه در قياس با زاهدي که مي داند شراب بد است و مخفيانه مي نوشد و ديگران هم مي دانند و رمضان نمي نوشد و اين نوع شراب نوشي عيبي است که در دين خلل ايجاد مي کند. بنابراين به چنين اشخاصي مي گويد که:
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم (همان: 18)
شراب بخور زيرا فقط (من و تو) هستيم و ملّتي پشت سر ما نيستند که گمراه شوند ولي در عين حال حافظ اذعان مي دارد که خود نه چون لااباليان شراب مي نوشد که عيبي است نشانه ي بي خردي و خطا است و نه چون زُهاد مي نوشد که نفاق و ريا است و خلل ايجاد مي کند.
ما نه مردان ريائيم و حريفان نفاق آن که او عامل سرّ است بدين حال گواست
(همان: 18)
و خدا را هم شاهد مي گيرد.
4ـ1ـ1ـ1ـ3. معاد
معاد از اصول دين ا
ست. در هستي شناسي ديني و عرفاني يکي از وجوه تضاد بين دين و عرفان از ناحيه معاد و بازگشت است. معاد در دين بر محور انسان و ديدن نتيجه اعمال به وسيله ي او است و ترغيب به بهشت، فراوان ديده مي شود امّا در عرفان به جاي ترغيب به بهشت (خانه)، به خداوند (صاحب خانه) ترغيب مي شود. (ر. ک، يثربي، 1371: فصل سوم)
توجّه به اين نکته ي مهم ضروري است که گر چه اعتقاد به بهشت در دين اسلام رکن معاد و معاد نيز از ضروريّات اسلام است ولي بايد گفت که انسان موحّد و خداشناس واقعي، بهشت را در عوض خداجويي و خداخواهي رها کرده و از خدا فقط خودش را طلب مي کند. بنابراين از اين منظر بين دين و عرفان تفاوتي نيست.
” انسان در اوج خداخواهي، بر مبناي محبّت، خدا را عبادت مي کند، نه از ترس دوزخ و نه به طمع بهشت، همان گونه که امام صادق (ع) درباره ي عبادت خود مي فرمود: … مردم در عبادت خداي عزّوجلّ بر سه گروهند: يک گروه او را به انگيزه ي پاداشش عبادت مي کنند، که اين عبادت آزمندان است و آن طمع باشد؛ گروهي ديگر او را از ترس دوزخ عبادت مي کنند، که اين عبادتِ بردگان است و آن ترس باشد؛ امّا من، خداي عزّوجلّ را به خاطر عشق و محبّت به او عبادت مي کنم و اين عبادت کريمان است و آن مايه ي امن و امان باشد “. (محمّدي ري شهري، 1385: 179ـ180)
حافظ نيز در ديوان خود خداخواهي و خداجويي را به بهشت ترجيح مي دهد:
باغ بهشت و سايه ي طوبي و قصر حور با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
(ديوان حافظ،1389: 228)
سايه ي طوبي و دلجوئي حور و لبِ حوض به هوايِ سر کوي تو برفت از يادم
(همان: 206)
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس
(همان: 176)
يا
صحبت حور نخواهم که بود عين قصور با خيال تو اگر با دگري پردازم
(همان: 217)
همان طور که از نظر گذشت، مي توان نتيجه گرفت که حافظ خدا را با هيچ چيز عوض نمي کند، نه بهشت و نه حور و نه… . گاه حافظ حتّي ادعا مي کند که اگر در دوزخ بتوان با خيال خدا به سر برد، دوزخ را نيز خواهان و خواستار است يعني با وجود خدا، بهشت و دوزخ براي حافظ فرقي ندارد:
در آتش ار خيال رخش دست مي دهد ساقي بيا که نيست ز دوزخ شکايتي
(همان: 282)
در قسمتي از دعاي کميل مي خوانيم که: ” يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِكَ‏ ” ” گيرم که بر آتش عذاب تو اي خداي من و سيّد و مولاي من و پروردگار من صبوري کنم چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد “. (مفاتيح الجنان، 120:1379)
دعاي کميل دعاي خضر (ع) است که امام علي (ع) به خواص ياران خود کميل تعليم فرمود که سبب آمرزش گناهان است و حال آن که از لحاظ محتوايي با بيت حافظ تناسب دارد که در هر دو (شعر و دعا) جهنّم و عذاب آن قابل تحمّل و قبول است ولي دوري از خدا هرگز. و اگر بتوان در اوج عذاب خدا را داشت، حافظ به آن راغب و مايل است:
عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه ي کوثر کنم
(ديوان حافظ، : 224)
و از اين منظر مي توان گفت که حافظ مرد وحدت است: ” مادام که مرد را آخرت و بهشت و ثواب و سعادت بايد، کمال خود خواسته باشد… پس خود را خواسته باشد نه خدا را؛ و چون چنين بود، مرد کثرت بود، نه وحدت، چنان که فرموده اند: ” هر چه بيني جز خدا آن بت بود در هم شکن ” پس جز خدا خواستن بت پرستي بود. و آخرت و بهشت و رضا و جوار خدا، جز خدا است، پس آن کس که همه خدا بيند و بس. طالب وحدت باشد “. (طوسي،569:1339)
عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده به جز از عشق تو باقي همه فاني دانست
(ديوان حافظ،1389: 36)
من چو از خاک لحد لاله صفت برخيزم داغ سوداي توام سر سويدا باشد
(همان: 104)

گداي کوي تو از هشت خلد مستغني است اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد است
(همان: 27)
حافظ از دو جهان فقط و فقط طالب يار است و بس. امّا در ديوان حافظ ابياتي هست که حافظ از سر اعتراض و انتقاد به متشرّعين و متصوّفه عصر خويش و از سرِ لجبازي با آن ها ادعاهايي ضد و نقيض مي کند. گاه مي گويد، بهشت مال اوست:
فردا شراب کوثر و حور از براي ماست و امروز نيز ساقي مه روي و جام مِي
(همان: 276)
امروز ساقي ماه روي و جام مي مال من است و فردا شراب کوثر و حور هم مال من است . در اصل موضوع که انسان هرچه را که در دنيا طالب است و دارد، فردا هم همان نصيبش خواهد شد و آخرت چيزي نيست جز آنچه در اين دنيا جمع آوري کرده ايم، شکي نيست .
امّا تمام تأکيد بيت روي اين نکته مهم است که ساقي مه روي و جام مي آن چيزي نيست که ما فکر مي کنيم. يعني حافظ نمي گويد امروز معشوقه پرست و شراب خوار باش و فردا به بهشت خواهي رسيد و از شراب طهور بهشتي خواهي نوشيد، چرا که اگر اينگونه بود، زاهد عصر حافظ هم بهشتي است. او که حافظ درمورد او ادعا مي کند که :
نه به صد آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقه زاهد مي انگوري کرد
(همان : 94)
بنابراين جنس شرابي که حافظ مي نوشد، با شراب زاهد متفاوت است و تمام حرف دل حافظ اين است که زاهد عصرش امروز به خطا مي رود و فردا از بهشت بي نصيب مي ماند. بنابراين اگر چنين زاهدي حتّي اميد رفتن به بهشت داشته باشد، زهي خيال خام و آرزوي محال:
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند (همان: 176)
و زاهد بي نصيب مي ماند:
زاهد شراب کوثر و حافظ پياله خواست تا در ميانه خواسته ي کردگار چيست
(هم
ان: 47)
در جايي ديگر حافظي که به خاطر بهشت با زاهد ريايي به دعوا و نزاع پرداخته است، از سرِ لجبازي ادعا ميکند که با وجود گناه به بهشت مي رود:
قدم دريغ مدار از جنازه ي حافظ که گرچه غرق گناهست مي رود به بهشت
(همان: 56)
دليل اصلي اين ادعا (داشتن گناه و بهشتي بودن) نکته اي است که در مصرع اوّل نهفته است و آن اين که حافظ تقاضا دارد که پس از وفاتش در تشييع جنازه او شرکت کنند. چرا که حافظ اطمينان دارد متشرّعين رياکار مقدس مآب عصر به بهانه ي گناهکار بودنش در تشييع او حاضر نخواهد شد. آناني که خود در نهان گناه مي کنند و شراب مي نوشند ولي در انظار مردم از شركت در تشييع جنازه يک انسان گناهکار اکراه دارند. حافظ مي خواهد پرده از چنين رازهايي بردارد و وقتي از طرف زاهدان دعوت به بهشت مي شود، بهشت را نمي خواهد و پس مي زند:
به خلدم دعوت اي زاهد مفرماي که اين سيب ز نخ زان بوستان به
(همان: 270)
در حاليکه حافظ مي گويد:
روضه ي خلد برين خانه ي موروث من است. (همان: 223)
بنابراين دليل رد اين پيشنهاد، اين است که معتقد است زاهد بهشتي نيست و بهشت مال زاهد نيست تا آن را بذل و بخشش کند و در مورد ترجيح سيب زنخ به بوستان (بهشت)، بايد گفت که حافظ معتقد است:
ز ميوه هاي بهشتي چه ذوق دريابد هر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد
(همان: 157)
و اين تمسخري است به زاهد که در آرزوي رسيدن به حوريان زيباروي بهشتي است و معتقد است که حور و قصور خواستن زاهد درست مثل شرابخانه و يار خواستن است و دليل اين مدعا که حافظ زاهد را مسخره نموده، ابياتي است به ترتيب زير:
منت سدره و طوبي ز پي سايه مکش که چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست
(همان: 53)
چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي به سيب بوستان و شهد و شيرم
(همان: 215)
و حافظ معتقد است که در اين صورت کار زاهد درست مثل بيت زير است:
گر از آن آدمياني که بهشتت هوس است عيش با آدمي يي چند پري زاده کني
(همان: 311)

در حالي که حافظ خود زاهدان را دعوت به عشق مي کند:
بيا اي شيخ و از خمخانه ي ما شرابي خور که در کوثر نباشد
(همان: 107)
و آن ها را در درجه ي پايين تر از خود مي بيند:
تو و طوبي و ما و قامت يار فکر هر کس به قدر همّت اوست
(همان: 41)
يا
جلوه بر من مفروش اي ملک الحاج که تو خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم
(همان: 230)
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش زانکه منزلگه سلطان دل مسکين من است
(همان: 390)
بنابراين مي توان نتيجه گرفت که حافظ از دو جهان فقط طالب يار است. هر جا بهشت مي خـواهد،
در واقع هدفش اين است که بهشت به زاهد ريايي نمي رسد و يکي از انتقاداتش به زاهدان اين است که خدا را گذاشته و فقط در فکر بهشت و حور و شراب کوثر هستند، آن ها که در همين دنيا هم مخفيانه شراب مي نوشند و حظّ و بهره ي کافي از نعمت هاي

دیدگاهتان را بنویسید