منابع و ماخذ پایان نامه سلسله مراتب

دانلود پایان نامه

دنيايي دارند.
با همه ي اين اوصاف، بي انصافي است که ادعا کنيم حافظ در زمينه معاد و بهشت نظرات ضد و نقيضي دارد و يا اينکه بهشت را کم اهميّت مي داند و گناهکاران را مستحق بهشت مي داند بلکه تمام اين ادعاها فقط و فقط از سر لجبازي با اشخاصي است که با داشتن عملکرد بد ديني، همچنان آرزومند رسيدن به بهشت و خدا و… هستند:
عشقبازي کار بازي نيست اي دل سر بباز زان که گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
(همان: 175)
و آرزوي حافظ اين است که رياکاران ظاهرفريب به آرزوي خود که بهشت و حور و قصور است، نرسند:
هر دل که ز عشق توست خالي از حلقه وصل تو برون باد
(همان: 73)
و مي داند که:
حافظ هر آنکه عشق نورزيد و وصل خواست احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست
(همان: 24)
4ـ1ـ1ـ1ـ4. تسبيح
در اصل به معني ياد کردن خداوند است، هم چنين شي اي است که هنگام تسبيح خداوند در دست گرفته و به قول خرّمشاهي ” رشته ي پردانه ي معروف ” است تا اذکار به درستي و در اندازه ي درست ادا شود. عالمان ديني و عرفا معتقدند که هر ذکري از خداوند متعال خواصي مخصوص به خود دارند که براي رسيدن به نتيجه مطلوب و موردنظر در هر ذکري حتّي رعايت تعداد اذکار ضروري است و به همين خاطر وجود تسبيح ضروري مي نمايد.
” حافظ دو گونه تسبيح دارد، يکي تسبيح به معناي تقديس و تحميد و تنزيه، چنانکه گويد:
ـ ذکر تسبيح ملک در حلقه ي زنار داشت.
ـ ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک
… و ديگري که به دفعات بيشتر به کار رفته تسبيح به معناي سبحه است.
ـ رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار “. (حافظ نامه، 1371: 753)
واضح و مبرهن است که تسبيح از لوازم مرد با ايمان و اهل عبادت است چرا که در هنگام ذکر خداوند از آن استفاده مي شود. اين وسيله حتّي از زمان پيامبر نيز استفاده مي شده است. در شعر حافظ اين شي مورد بي مهري حافظ واقع شده است و حافظ تسبيح را همطراز خرقه ي رند شرابخوار دانسته و گاه آن را به عنوان دامي معرّفي کرده است:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود تسبيح شيخ و خرقه ي رند شراب خوار
(ديوان حافظ،1389: 162)
ز رهم ميفکن اي شيخ به دانه هاي تسبيح که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامي
(همان: 302)
از تأمّل در اين دو بيت در مي يابيم که حافظ با مطلق ” تسبيح ” سر عناد ندارد و تسبيح را رد نميکند بلکه به تسبيح شيخ معتقد نيست چرا که اصولاً حافظ با شيخ عصر خود موافق نيست:
گر طيره مي نمايي و گر طعنه مي زني ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند
(همان: 119)
حافظ وقتي مي بيند شيخ هم دوره اش در عمل از رند شراب خواره چيزي کمتر ندارد و چون نمي توانسته است او را رند شرابخواره بنامد، خود رندي آفريده است و ويژگي هاي يک شيخ واقعي را به او نسبت داده ست تا بگويد که ديانت در گرو نام نيست و اصولاً نام را خاصّيتي نيست و اصالت در عمل نيک داشتن است و پس از اين معادل سازي و معادل يابي، شيخ قلابي را، البتّه با احتياط کامل ” تسبيحِ ” او را با ” خرقه ” رند شراب خوار يکي دانسته است.
و حافظ به چنين تسبيحي معتقد نيست و اذعان مي دارد که شيخ نمي تواند با ظاهرفريبي، او را به دام بيندازد چرا که حافظ مرغ دانايي است که گول هر دامي را نمي خورد و طالب دانه حقيقي است:
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
(همان: 7)
و اگر چنين دامي پهن شود يعني ” خلق و لطفي ” در کار باشد، حافظ حتماً اسير خواهد شد:
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود اگر تسبيح مي فرمود اگر زنّار مي آورد
(همان: 97)
البته حافظ در مبحث تسبيح و دانه هاي آن حرفي از جنس ديگر نيز دارد. حافظ معتقد است که:
حافظ ز ديده دانه ي اشکي همي فشان باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
(همان: 12)
حافظ دانه هاي اشک چشم را براي رسيدن و شکار کردن مرغ وصل و وصال کارا تر و مؤثرتر ميداند و اين يعني اين که منتهاي عبادت و ذکر و تسبيح آن جايي است که ارمغانش رويش عشق در دل طالب حق باشد، آن جا که در عوض دانه هاي تسبيح، قطرات اشک، دانه دانه از چشمان عارف واقعي سرازير شده و بي قراري ها آغاز مي شود.
4ـ1ـ1ـ1ـ5. گناه
گناه به معناي خطا، جرم، جفا و ظلم به کار مي رود. در دين، نافرماني در مقابل خداوند متعال را گناه گويند. هر عملي که در تضاد با اراده و رضايت الهي باشدو يا به معني نافرماني در برابر اراده خداوند است، گناه ناميده مي شود. در شريعت و در دين خداوند گناه را به اندازه ي دانه ي خردل هم باشد، به حساب خواهد آورد.
از اشعار حافظ در مقوله ي گناه، گاه چنان استنباط مي شود که گويا حافظ گناهاني را که در شرع و عرف گناه شمرده مي شده است، مرتکب مي شده و در عين حال خود را گناهکار نمي دانسته است و يا گناه را امري غيرارادي مي دانسته و… .
” حافظ با همه ي تربيت و تهذيب ديني که مي توان برايش تصوّر کرد، بيشتر از گناه اخلاقي ـ عاطفي پروا داشته تا گناه عرفي يا ديني:
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست “.
(خرّمشاهي، 1368: 33)
اگر باور داشته باشيم که پرواي حافظ از گناه اخلاقي ـ عاطفي است نه گناهان عرفي و ديني در واقع پرونده صحت و سلامت و درستي حافظ را بسته ايم. شکّي نيست که انسان غيرمعصوم گناه مي کند. گناهان کبيره و صغيره. امّا با توجّه به ستّارالعيوب بودن و غفّارالذنوبي خداوند، هيچ گناهي نيست که بخشيده نشود چرا که هميشه درِ توبه و بازگشت باز است حتّي به قول حافظ براي آن
باده پرست:
نااميد از در رحمت مشو اي باده پرست (ديوان حافظ،1389: 20)
امّا واقعيّت بزرگي هست و آن اينکه يک انسان موّحد تمام تلاش خود را براي دوري از گناه انجام مي دهد و اگر خداي ناکرده مرتکب گناهي شد، فوراً پشيمان شده و توبه مي کند و به راستي که گناه نکردن بسيار سهل تر از توبه کردن است چرا که پذيرش يک توبه در گرو اخلاص و اصرار و جبران و… است.
ارتکاب تعمّدي گناه، فرض مثال شراب خواري يا مال حرام خوردن و… به اميد آن که بعداً توبه خواهم کرد، کج فهمي و بد فهميدن دين است. اگر به همين آساني بود، انسان، به گفته ي پروردگار، خود را به درجه ي ” كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ” (اعراف، 179) نمي رسانيد. مسلمانان متديّن و عارفي داشته ايم که با ارتکاب گناهاني ” خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَه ” شده اند، در اينکه سرانجام آن ها چه خواهد شد؟! ” اللَّهُ أَعْلَم ” ولي توجّه به اين نکته ضروري است که نمي توان هم گناه کرد و هم در عين حال مؤمن و عارف ماند.
يکي از شگفت ترين داستان ها در اين زمينه داستان ” بلعم باعورا ” است که شخص عابدي از بني اسرائيل بود. اسم اعظم خدا را مي دانست. فرعون او را فريب داده و به دشمني با حضرت موسي واداشت. او مستجاب الدعوه بود و هر دعايي مي کرد، به اجابت مي رسيد ولي چون فريب فرعون را خورد، از مقام خود سقوط کرد. داستان او در سوره ي اعراف در آيات 175 و 176 آمده است. معني آيه به شرح زير است:
” و اگر مي خواستم به آن آيات او را رفعت مقام مي بخشيديم، ليکن او به زمين (تن) فرو ماند و پيرو هواي نفس گرديد، و در اين صورت مثل و حکايت حال او به سگي ماند که اگر بر او حمله کني و يا او را به حال خود واگذاري به عو عو زبان کشد. اين است مثل مردمي که آيات ما را بعد از علم به آن تکذيب کردند پس اين حکايت بگو، باشد که به فکر آيند “.
بنابراين نمي توان هم اذعان داشت که حافظ در زمينه گناه نظرات ضد و نقيض دارد و هم قبول داشت که او فردي است که:
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه ي پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلّي صفاتم دادند
(ديوان حافظ،1389 : 120)
اگر حافظ توانسته به بالاترين درجات عرفان که همانا گذشتن از مراحل مکاشفه و معاينه و در آخر مرحله ديدن حق است، برسد و خداوند با ذات جلالي و جمالي بر او تجلّي نموده است، چگونه ميتوان پذيرفت که او گناه هم مي کرده است آن هم گناهاني که در شرع به عنوان فعل حرام معرّفي شده است. اگر معتقد به گناهکار بودن حافظ باشيم، بايد در درجه ي اوّل او را يک دروغگوي بزرگ بناميم که ادعاي کشف و شهود داشته است، در غير اين صورت ميل به گناه کردن حافظ هيچ توجيهي ندارد و نخواهد داشت.
” به نظر چنين مي آيد که خلأ از گناه در ذهن و زبان و زندگي انسان ممکن نيست، چه احساس گناه از انساني ترين و وجداني ترين و ژرف ترين احساس هاي انسان دين ورز اعم از عارف و عابد و عالم و عامي است. و اين بر عهده ي روانشناسان مخصوصاً روان شناسان دين است که تحليل و تعليل کنند که چرا ” حسن ديني ” اين همه با احساس گناه همراه و بلکه همزاد است “. (حافظ نامه، 1388: 4)
بين داشتن احساس گناه تا ارتکاب گناه و اقرار به گناهکار بودن فاصله بسيار است. احساس گناه کردن توسط يک مؤمن و عارف واقعي در واقع نوعي تعارف است، ناز است، شکسته نفسي است:
منم که بي تو نفس مي کشم زهي خجلت مگر تو عفو کني ورنه چيست عذر گناه
(ديوان حافظ،1389: 268)
حافظ بي دوست نفس کشيدن را گناه مي داند. آيا شايسته است که در مورد او بگوييم:
” حافظ به دو گناه، که حرمت جنبه ي شرعي اش بر جنبه ي عرفي اخلاقي عاطفي اش مي چربد، گرايش صميمانه داشته است: شراب و شاهد. نوشيدن مِي در عصر حافظ، از نظر ديني فسق عظيمي شمرده نمي شده “. (خرّمشاهي، 1368: 36ـ37)
و بعد ادعا کنيم که در عصر حافظ شراب خوردن گناه شرعي بزرگي نبوده است. مگر نه اين است که حرام خدا تا ابد حرام است و آيا در عصر حافظ نفس کشيدن ” بي ياد خدا ” گناه بوده ولي شراب خواري نه؟!
انسان در اوج خداخواهي حتّي لذّت بردن از عبادت يا راضي بودن به رضاي خدا را بد مي داند. عبدالکرئم حائري يزدي مؤسس حوزه ي علميّه قم معتقد است که هر نفسي که براي غيرخدا کشيده است براي او عين عذاب است. يعني انسان به مقامي مي رسد که همه چيزش براي خدا مي شود و آن گاه چنين روح لطيفي، حتّي آن گاه که در تحمّل سختي ها ” رضا به داد ” مي دهد، نادم است چرا که واقف است، اين بالاترين مرحله ي رضا نيست.
البتّه ذکر اين نکته مهم ضروري است که رعايت کليّه امور از واجب و مستحب و مکروه و گاه حتّي مباح براي فردي که هدفش فقط و فقط رسيدن به خداست، لازم و واجب است. کسي که با سير و سلوک و انجام کليّه واجبات و… درصدد رسيدن به خود حق است و لاغير. تذکر اين نکته نيز خالي از لطف نيست که هدف از اين گفته ها ترويج نااميدي از رحمت خدا و به دامان کفر افتادن نيست چرا که همه مي دانيم در امر دين آدم ها داراي سلسله مراتبي هستند و هر کسي به اندازه همّت خود بهره اي از دين داري مي برد:
تو و طوبي و ما و قامت يار فکر هر کس به قدر همّت اوست
(ديوان حافظ،1389: 41)
يکي به بهشت و طوبي مي رسد و حافظ به يار. بنابراين ميزان تلاش هر کس تعيين کننده است و تنها کساني موفق ترند که با اتکاي به خدا و اراده اي آهنين، گوي سبقت را از همگان ربوده و جزء پيشگامان هستند: ” وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ـ أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ” (واقعه، آيه 10)
حافظ در مورد گناه ديدگاه هاي خاص و گ
ونه گوني دارد. او قبل از هر چيز مي داند که گناهي که انسان مرتکب مي شود، فقط و فقط خودش مسئول آن است و نمي توان گناه خويش را به گردن ديگران انداخت چرا که انسان در افعال خويش مختار است:
سهو و خطاي بنده گرش نيست اعتبار معني عفو و رحمت آموزگار چيست
(ديوان حافظ،1389: 47)
اگر انسان در ارتکاب کارهاي اشتباه خود و گناهکاري جرمي ندارد و اختياردار نيست پس بخشش و رحمت خداوند چه معني پيدا مي کند. وقتي ما گناه نمي کنيم و در ارتکاب گناه جبري حاکم است، چه فرقي مي کند که خدا بخشنده باشد يا نباشد.
بنابراين حافظ اذعان مي دارد که:
گناه دگران بر تو نخواهد نوشت (همان: 56)
و هر کس مسئول اعمال خويش است.
از طرفي حافظ (ادعاي بي گناهي) نمودن را شايسته نمي داند و وقتي اين را در مورد خود بگويد همانا از شکسته نفسي اوست:
جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد ما را چگونه زيبد دعوي بيگناهي
(همان: 317)
در اين بيت حافظ مقايسه اي بين خود و حضرت آدم انجام داده است و از اين منظر خود را نيز گناهکار مي داند. و اين به معني آن نيست که حافظ مي گويد چون آدم گناه کرده پس توجيه آن مي شود که من هم مي توانم گناه کنم بلکه حرف حافظ اين است که محال است انسان به مرحله کمال برسد و در آن حال بگويد من بي گناه هستم.
حافظ ادعاي بي گناهي را ناپسند مي داند. حافظ حتّي در جايي که بي گناه بوده است هم، دور از ادب دانسته که ادعاي بي گناهي کند:

گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ تو در طريق ادب باش گو گناه من است
(همان: 39)
نکته ظريفي در اين بيت نهفته است. حافظ نمي گويد که ارتکاب گناه امري غيرارادي و خارج از اختيار انسان است چرا که هر انسان عادي نيز اين را به خوبي مي داند. چرا که در اين صورت بهشت و جهنم و ثواب و عقاب معني پيدا نمي کرد بلکه حافظ معتقد است که خود گناه في النفسه و با لذات اختيار و انتخاب و مطلوب انسان نيست. فرضاً کاش گناه مال درختان بود ولي بايد پذيرفت که انجام گناه و ارتکاب آن در گرو داشتن اختيار است و چون خداوند انسان را فردي مختار آفريده است تا او را بيازمايد پس گناه هم مال انسان است و براي انسان تعبيه شده است. و بنابراين چون هرچه از دوست رسد، نيکوست پس حافظ آن را پذيرفته و با ادب تمام مي گويد که گناه مال انسان است. مي تواند گناه بکند و مي تواند از ارتکاب گناه دوري کند. توانايي هر دو به انسان داده شده است. که اگر غير از اين بود، پس انسان چگونه آزموده مي شد و خوبان از بدان چگونه تميز داده مي شدند. بنابراين مي توان نتيجه گرفت که ظرفيّت و قابليّت گناه کردن را ما انتخاب و اختيار نکرده ايم. حافظ گاه از سرِ لجبازي و تمسخر متشرّعين ادعاهايي مي کند به فرض مثال:
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ که گر چه غرق گناهست مي رود به بهشت
(همان: 56)
از تشييع جنازه حافظ قدم هايت را دريغ نکن زيرا هر چند غرق گناهست ولي به بهشت مي رود. يعني حافظ اذعان مي دارد که در عصرش کساني هستند که در مورد مردم قضاوت کرده و او را بهشتي يا جهنمي مي نامند و در تشييع جنازه جهنّميان شرکت نمي کنند. نظير اين معني را در

دیدگاهتان را بنویسید