مهارت­ هاي كفايت اجتماعي

مهارت­هاي كفايت اجتماعي

کفایت اجتماعی در برگيرنده حالت مهم رواني فرد است که در پنج احساس خلاصه مي­شود: احساس رضایت از خود، احساس شايستگي، احساس خودکارآمدي، احساس تأثير، احساس اعتماد و توانایی تصمیم­گیری.

2-11-1- احساس رضايت از خود

احساس بهزیستی یا رضايت از خود، حوزه­اي از روان شناسي مثبت نگر است كه تلاش مي‌كند ارزيابي شناختي (قضاوت كلي در مورد رضايت از زندگي) و عاطفي (تجربه هيجانات خوشايند و ناخوشايند) مردم از زندگيشان را مورد بررسي قرار دهد. احساس خرسندي و رضايت از خود از مؤلفه­هاي نگرش مثبت افراد نسبت به جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنند. رضايت از خود با ارزش­ها، ارتباطي نزديك اما پيچيده دارد. معيارهايي كه افراد بر پايه آن درك ذهني خود را از خوشبختي ارزيابي مي‌كنند، متفاوت است. در واقع تجربه شادكامی و رضايت از خود هدف برتر زندگي به شمار مي­رود و احساس غم و ناخرسندي اغلب مانعي در راه انجام وظايف شمرده مي­شود (آناس[1]؛ به نقل از لاگين و هيوبنر[2]، 2001).

2-11-2- احساس شايستگي

احساس شايستگي يعني احساس توانمندي براي انجام دادن موفقيت­آميز تكاليفي كه مستلزم برخورداري از مهارت­هاي معيني است كه از طريق تعامل با محيط اجتماعي و فيزيكي به وجود مي­آيد (سيف، بشاش و لطيفيان، 1383). هارتر[3] (1999) احساس شايستگي را به عنوان محركي چند بعدي كه افراد را در حوزه­هاي فيزيكي، اجتماعي و شناختي هدايت مي­كند، توصيف نمود. بر اساس اين ديدگاه احساس شايستگي و لذت دروني كه از موفقيت به دست مي­آيد منجر به افزايش تلاش براي موفقيت مي­شود. در حالي كه احساس عدم شايستگي و نارضايتي منجر به اضطراب و كاهش تلاش براي موفقيت مي­گردد (رد فيلد[4]، 2008).

2-11-3- احساس خودكارآمدي

مردم احتمال بیشتری دارد که رفتار مخصوصی را انجام دهند، وقتی که اعتقاد داشته باشند توانایی انجام آن عمل را به طور مؤثر دارند. خود کارآمدی در لغت، به معنای توانایی برای ایجاد یک اثر یا نتیجه مطلوب آمده است. به عبارت دیگر، به درک یا قضاوت فرد در مورد توانایی انجام یک عمل خاص به طور موفقیت آمیز با کنترل عوامل بیرون خود تعریف شده است. بندورا[5] (2007) خودکارآمدی را قضاوت فرد در مورد توانیهایش در مورد انجام یک عمل مشخص می‌داند و بر اساس مطالعاتش عنوان نموده که خودکارآمدی درک شده توسط فرد، یک مؤلفه مهم در عملکرد فرد قلمداد می‌شود؛ چرا که به عنوان بخش مستقلی از مهارت‌های اساسی فرد عمل می‌نماید (بندورا ،1997). خودکارآمدی از جمله نیرومندی‌های مثبت آدمی است که به موازات گسترش روانشناسی مثبت توجه مضاعف تعداد کثیری از روان‌شناسان را به خود معطوف داشته است. خودکارآمدی بنیان کارگزاری آدمی را تشکیل می‌دهد و یک منبع شخصی کلیدی در تحول، سازش یافتگی و تغییر شخصی است و منظور از آن داوری و قضاوت‌های فاعلی شخص درباره قابلیت‌ها و توانایی‌هایش برای سازماندهی و اجراء دوره‌های عمل مورد نیاز برای مدیریت موقعیت‌های پیشایندی موثر بر زندگی‌شان می‌باشد و این بر اینکه افراد چگونه فکر می‌کنند، در رویارویی با مشکلات چگونه برانگیخته شده و پشتکار نشان می‌دهند، کیفیت سلامت هیجانی و آسیب پذیری شأن در مقابله با افسردگی و تنیدگی چگونه است و در یک موقعیت حساس چگونه بهترین تصمیم را انتخاب می‌کنند تأثیر می‌گذارند(بندورا ،2007).

منشأ پیدایش خودکارآمدی پژوهش و نظریه شناختی اجتماعی بندورا (1997) است. مطابق دیدگاه شناختی اجتماعی انسان‌ها موجودات فعالی در نظر گرفته می‌شوند که قادر به خود نظم دهی و تنظیم رفتار خود هستند، نه موجودات منفعلی که توسط نیروهای ناشناخته محیطی یا تکانه های درونی کنترل شوند. آن‌ها به طور فعال در تحول خویشتن شرکت می‌کنند و می‌توانند با رفتارشان وقایع و رویدادها را کنترل نمایند. به باور بندورا، خودکارآمدی باعث ترغیب انگیزش و منابع شناختی فرد می‌گردد و عاملی برای اعمال کنترل بر یک رویداد معین است (هامیل[6]،2003). باورهای خودکارآمدی پایه‌ای برای انگیزش، بهزیستی و دستاوردهای فردی در همه حیطه‌های زندگی هستند (پاجاریس[7]،2006). بندورا خودکارآمدی را دریافت و داوری فرد درباره‌ی مهارت‌ها و توانمندی‌های خود برای انجام کارهایی که در موقعیت‌های ویژه بدان‌ها نیاز است، تعریف می‌کند. از سوی دیگر خودکارآمدی تنها زمانی بر کارکرد تأثیر می‌گذارد که شخص مهارت‌های لازم برای انجام کاری ویژه را دارا باشد و برای انجام آن کار به اندازه کافی برانگیخته شود (فراری[8]،1991). بندورا (1997) مطرح می‌کند که خودکارآمدی توان سازنده‌ای است که بدان وسیله، مهارت‌های شناختی، اجتماعی، عاطفی و رفتاری انسان برای تحقق اهداف مختلف، به گونه‌ای اثربخش سازماندهی می‌شود. به نظر وی داشتن، مهارت‌ها و دستاوردهای قبلی افراد پیش بینی کننده‌های مناسبی برای عملکرد آینده افراد نیستند، بلکه باور انسان درباره توانایی‌های خود در انجام آن‌ها بر چگونگی عملکرد خویش موثر است.

2-11-4- احساس تأثير

ارتباط مؤثر رابطه اي است که در آن شخص بگونه اي عمل مي­کند که در آن علاوه بر اينکه می­تواند در افراد تأثیرگذاشته و به خواسته هايش برسد، افراد مقابل نيز احساس رضايت دارند. این توانایی به فرد کمک می­کند تا بتواند از طریق ارتباط کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ جامعه و موقعیت، خواسته های خود را بیان کند بدین معنی که فرد بتواند نظرها، عقاید، خواسته ها، نیازها و هیجان­های خود را ابراز و به هنگام نیاز بتواند از دیگران درخواست کمک و راهنمایی نماید. يكى از ابعاد وجودى انسان، «بعد اجتماعى» او است؛ به گونه‏اى كه گفته‏اند: انسان موجودى اجتماعى است و بايد در بستر اجتماع با هم نوعان خود زندگى كند. پس همان‏طور كه در ديگر ابعاد مانند بُعد شناختى و زيستى از رشدى مناسب برخوردار مى‏شود؛ بعد اجتماعى انسان نيز بايد به رشد و تكامل كافى برسد تا بتواند به تدريج در صحنه‏هاى گوناگون با ديگران، روابط مناسب‏ترى داشته باشد؛ مهارت‏هاى اجتماعى را ياد بگيرد و در تكامل با هم‏نوعان خود، به يك رشد هماهنگ در تمام ابعاد وجودى خود دست يابد.

حال اگر به هر دليلى، فرآيند اجتماعى شدن و يادگيرى مهارت‏هاى ارتباطى با ديگران و اطرافيان، به درستى تحقق پيدا نكند؛ فرد دچار اضطراب و فشارهاى روانى ناشى از آن مى‏شود و زمانى كه به صحنه‏هاى متنوع و مختلف اجتماعى گام مى‏نهد، فشار و ناراحتى و كم‏رويى را بيشتر احساس مى‏كند. اگر نتوانيم به ديگران احترام بگذاريم،اگر جرأت نداشته باشيم درباره خواسته ها و يا نيازهايمان با ديگران صحبت کنيم.اگر نتوانيم غير از حرف هاي خودمان را بپذيريم و اگر ما با ديگران بدرفتاري کنيم آن وقت تنهايي را تجربه مي کنيم و شادي و لذت دوستي هاي خوب را تجربه نخواهيم کرد.

برای رسیدن به یک وضعیت مطلوب ارتباطی لازم است تا مهارت­های متفاوتی را فرا گرفته و در مرحله عمل آن­ها را اجرا نماید. رسیدن به این هدف یعنی برقراری ارتباط مؤثر با دیگران و مورد احترام دیگران بودن و بعنوان فردی قابل احترام مطرح شدن و تأثيرپذيرى يا تأثيرگذارى و حدود و كيفيت آن­ها، بستگى به توانايى‏ها و قابليت‏هاى انسان در ابعاد مختلف دارد (عرب كلمري، 1383).

2-11-5- احساس اعتماد و توانایی تصمیم­گیری

اعتماد به نفس يعنى ايمان به توانايي­هاى ذاتى و استعدادهاى فطرى خويش و ايمان به يارى خداوند در پرورش و گسترش آن­ها. احساس اعتماد در سطوح خرد و کلان مي­تواند زمينه ايجاد احساسات مثبت و منفي را در فرد نمايان کند. اعتماد اجتماعي با توجه به دو رهيافت روان­شناختي و جامعه­شناختي، قابل بررسي است. رهيافت روان­شناختي، اعتماد را به عنوان ويژگي فردي مطرح مي­کند و بر نقش احساسات و عواطف فردي، تأکيد مي­ورزد. رهيافت جامعه­شناختي، اعتماد را به عنوان ويژگي روابط اجتماعي يا نظام اجتماعي در نظر مي­گيرد. برآيند اين دو ديدگاه، ديدگاه ترکيبي است (ريچارد و ريمون[9]، 2001). 

 

[1] . Annes

[2] . Laughin & Huebner

[3] . Harter

[4] . Redfield

[5] . Bandura

[6] . Hamill

[7] . Pajares

[8] . Ferrari                                           

[9] . Richard & Raymond