نقش والدین در ایجاد و تداوم اختلالات اضطرابی

نقش والدین در ایجاد و تداوم اختلالات اضطرابی

والدین ضمن اینکه می­توانند وارث یک آمادگی زیستی برای ابتلا به این اختلال باشند به شیوه­های دیگر مثل سبک­های والدینی[1] سبک­های ارتباطی و الگوسازی[2] نیز در ایجاد و تداوم اختلال مؤثرند. رفتارهای والدینی شامل طرد والدینی (مثل انتقاد، فقدان ارتباط و فقدان عاطفه) و کنترل والدینی (مثل فزون حمایتگری و فزون­کنترلی و فقدان خودمختاری[3] به فرزند) با انواع اضطراب و خصوصاً اضطراب اجتماعی مرتبط می­باشند، (ویکس[4] و همکاران، 2009،به نقل از رشیدی بور،1390). پژوهش­های گریلس (2011) و ویکس و همکاران (2009) از تأثیرگذاری سبک­های والدینی بر اختلال اضطرابی حمایت کردند. در نمونه­های ایرانی هم پژوهش بی­طرف و همکاران (1390) نشان داد هراس اجتماعی با سبک والدگری مستبدانه[5] همبستگی مثبت دارد، در حالیکه با سبک والدگری مقتدارنه[6] همبستگی منفی معنادار دارد.

هر چند تاکنون به خوبی درک نشده که چه­طور شیوه­های مراقبتی والدین با خلق­وخوی فرزندان تعامل می­کنند و چه چیزی بین سبک فرزندپروری و اختلالات اضطرابی میانجی­گری دارد اما به نظر می­رسد باورهای اصلی که تحقیقات تجربی زیادی درباره آنها نشده می­توانند به عنوان یک میانجی عمل کنند. سبک فرزندپروری والدین که از طریق انتقاد، شرمساری و یا مراقبت افراطی به وجود می­آید این پیام را به کودک منتقل می­کند که در روابط اجتماعی ناتوان، فاقد صلاحیت و ناکارآمد است و دیگران را منتقد کارهای خود و دلیل انزوای رفتارش بداند (خورشیدزاده، 1390).

والدین فاقد گرمی و حمایت منجر به ایجاد سبک دلبستگی ناایمن در فرزند خود می­شوند که با اضطراب اجتماعی رابطه مستقیم و معنادار دارد (فیدن[7]، 2001). داده­ها از ارتباط بین دلبستگی والد فرزند با SAD حمایت می­کنند. (به نقل از رشیدی بور،1390 )

 

 تعریف دلبستگی

  • دلبستگی پیوندی عاطفی است که افراد با یک موضوع دلبستگی که فراهم کننده­ی احساس امنیت و راحتی اوست، برقرار می­کنند. این یک مسئله­ی اساسی در سازگاری اجتماعی و روانشناختی در سرتاسر طول عمر است0 دلبستگی اشاره دارد به فراهم بودن یک منبع مطمئن برای کودک، زمانی­که پریشان و ناراحت است و همچنین یک پایگاه امن، برای کاوشگری (گراسمن و واترز[8]، 2005).
  • دلبستگی دارای مبنای تکاملی است که در خدمت حفظ بقای کودک است و رابطه­ی است دوسویه بین مراقب و کودک که منجر می­شود کودک به شیوه­ای رفتار کند تا نزدیکی با مراقب خود را حفظ کند. چیزی که تأمین کننده­ی امنیت در این رابطه است، میزان حساس بودن مراقب نسبت به نیازهای کودک است (بوگلز و برچمن[9]، 2006).
  • دلبستگی متشکل است از مجموعه­ای از رفتارها که منتج به دست­یابی و حفظ مجاورت مطلوب با یک فرد معین (موضوع دلبستگی) می­گردد. فردی که شخص او را در کنار آمدن با جهان تواناتر می­بیند. وقتی که شخص در یک موقعیت آسیب­زا قرار دارد، گرسنه یا بیمار است، زمانی است که بیشترین رفتارهای دلبستگی از وی سر می­زند و زمانیکه موضوع دلبستگی حمایت لازم را فراهم می­کند، این رفتارها غیرفعال می­شوند (اردمن وکافری[10]، 2003).

 

 اهمیت دلبستگی

نوزاد انسان بسیار آسیب­پذیر و موجودی وابسته است و مجهز به مکانسیم عصبی پیشرفته­ی لازم برای مدیریت چالش­های جسمانی، هیجانی و محیطی نیست. برای بقا، نیاز به حمایت دارد. فراسوی بقای فیزیکی، نوزاد به موضوعات دلبستگی نیازمند است تا به او در شکل دادن و حفظ خصیصه­ای پایدار تحت عنوان خود کمک کنند. وابستگی مطلق نوزاد بدان معناست که انطباق با موضوعات دلبستگی، با وجود آسیب­پذیری خود، الزامی است. انطباق­پذیرهای خودکار نوزاد با موضوعات دلبستگی­اش به طور وضوح ریشه در غرایز و ملزومات تکاملی دارد. به عنوان مثال نوزاد در بدو تولد مجهز به بازتاب­هایی است که مربوط به ساقه­ی مغز است و منجر به شروع سریع فرآیندهای دلبستگی می­گردد. از آنجائی­که نوزاد قادر به مدیریت و دستکاری احساس ایمنی خود نیست، به موضوعات دلبستگی نیاز دارد تا به او در مدیریت مشکلات هیجانی کمک کند (والین[11]، 2007). بر طبق این نظریه، تجارب اولیه­ی ارتباطی بین مراقب و کودک، تأثیرات عمیق در توانایی فرد در پیمودن شرایط و موقعیت­های اجتماعی در طول زندگی دارد (گروبنام[12] و همکاران، 2010).

مطلب مشابه :  انواع استناد در مطالعات تحلیل استنادی

کنش متقابل و رابطه­ی عاطفی میان مادر و نوزاد، به روابط اجتماعی کودک در آینده شکل می­دهد و نحوه­ی برخورد مادر با کودک، در چگونگی اجتماعی شدن و کسب مهارت­های اجتماعی فرزند، تأثیر بسزایی دارد. در واقع دلبستگی بیانگر شیوه­ی ارتباطات اولیه­ای است که می­تواند بر سبک­های ارتباطی فرد در آینده اثرگذار باشد. تجربیات اولیه­ی آسیب دیده می­تواند منجر به پیدایش این دیدگاه در فرد گردد.

در ادبيات علمي معاصر اصطلاح دلبستگي داراي چهار معني متمايز است : نوعي از رفتار كه هدف آن حفظ مجاورت با يك شخص ديگر است ؛ پيوندهاي[13] دلبستگي كه با پيوند والدين و فرزندان مرتبط است ؛ نظام دلبستگي كه هدف آن حفظ مجاورت با چهره[14] دلبستگي و دستيابي به احساس ايمني دروني است و بالاخره ارتباط هايي كه در برگيرنده ابراز توجه ، در دسترس بودن هيجاني و جستجوي آرامش در رابطه با والدين و كودك اند ، هر چند تعاريف متفاوتي از دلبستگي ارائه شده است اما همه آنها يك ويژگي مشترك دارند و آن اين است كه دلبستگي عنصر اساسي تحول طبيعي انسان به شمار مي رود ( جهان بخشي و همكاران ،1389)

 

 دیدگاه دلبستگی

نظریه­ی دلبستگی از فعالیت­های محققان مشهور و در ابتدا توسط جان بالبی و مری اینثورث و بعداً توسط مری مین[15] شکل گرفت. مطابق با نظر اینثورث[16] (1963)، یک بنیاد ایمن آن است که کودک بتواند در پناه آن دنیا را کاوش کند و این عقیده هنوز به عنوان اصل اساسی نظریه دلبستگی باقی مانده است. بالبی در پی آن، دلبستگی را به عنوان یک رابطه­ی منحصر به فرد بین کودک و مراقبش توصیف کرد که پایه و بنیانی است برای تحول سالم در مراحل بعدی. بالبی نظریه دلبستگی را به صورت پاسخی زیستی (وراثتی) و سیستم رفتاری مناسب، به منظور فراهم کردن رضایتمندی برای نیازهای اولیه انسان، توصیف کرد (فلاهرتی و سدلر[17]، 2010). در حقیقت، دلبستگی یک پیوند عاطفی قوی است که بین نوزاد و مراقبش به وجود می­آید و تأمین کننده­ی نیاز نوزاد به امنیت است. در طول نیمه­ی دوم سال اول زندگی، نوزاد به افراد آشنا دلبسته می­شود، افرادی که به نیازهایش برای تحریک و مراقبت جسمانی، پاسخ داده­اند (ترزی و آلتین[18]، 2010).

چهارچوب نظریه دلبستگی و کاربردهای بالینی آن در ابتدا متمرکز بود بر روابط مراقب- نوزاد و روابط صمیمانه در بزرگسالی و اخیراً بر روابط خانوادگی نیز تمرکز یافته است. بالبی بر این باور است که در انسان به طور ذاتی و فطری یک سیستم کنترل کننده رفتاری وجود دارد که دارای منشأ زیست­شناختی است و تأمین کننده بقاء فرد است. فینی و نالر[19] (1996) چهار کارکرد رفتار دلبستگی را به صورت زیر بیان کرد:

  • حفظ مجاورات، برای برقراری و حفظ ارتباط با موضوع دلبستگی.
  • اعتراض جدایی، برای جلوگیری از جدا شدن از موضوع دلبستگی.
  • پایگاه ایمن، به منظور استفاده از موضوع دلبستگی برای کاوشگری و تسلط بر محیط.
  • پایگاه ایمن، به منظور استفاده از موضوع دلبستگی برای احساس راحتی و کسب حمایت (اردمن وانجی[20]، 2010).
مطلب مشابه :  ویژگی های هوش هیجانی

همچنین بالبی (1969) و اینثورث (1990) بیان کرده­اند که رفتارهای دلبستگی شامل سیستمی منسجم از رفتار است که پیش­بینی کننده­ی پیامد ارتباط بین کودک و مراقب، در جهت مجاورت و تماس با یکدیگر است. سیستم رفتار دلبستگی[21]، یک سازمان درونی مشتمل بر تفکر است، احساسات، طرح­ها و اهداف (الگوهای عملی و درونی) است و زمانی­که کودک مهارت­های حفاظت از خود را می­پروراند، این سیستم که دارای عملکرد زیست­شناختی است، کودک را از دامنه­ی وسیعی از خطرات در امان می­دارد. محققان حوزه­ی دلبستگی علاوه بر سیستم رفتار دلبستگی، از سه سیستم رفتاری دیگر نام می­برند که با سیستم دلبستگی به شکلی پویا و متعادل تعامل می­کنند و عبارتند از: سیستم کاوشگری[22]، سیستم ترس- احتیاط[23]، و سیستم اجتماعی[24]. این چهار سیستم به گونه­ای در تعامل با یکدیگرند که مثلاً در هنگام ترس و پریشانی، غیر فعال شدن سیستم کاوشگری و سیستم اجتماعی و فعال شدن سیستم دلبستگی و سیستم ترس- احتیاط منجر به نزدیک شدن کودک به مراقب می­گردد و از این طریق از کودک محافظت می­شود  که او شخصی بی­ارزش است و دیگران غیرقابل اعتماد و غیرقابل دسترس هستند. بطوری­که سبک­های دلبستگی ناایمن با مشکلات بین­فردی و وجود اضطراب در روابط دلبستگی و با عزت­نفس پایین مرتبط است (آیرونز و کیلبرت[25]، 2005).

 

 

 نظریه­های دلبستگی

مفهوم نظری بالبی درباره­ی دلبستگی، الگویی بی­نظیر، اصیل و بسیار بنیادی برای درک تحول اجتماعی و روانشناختی نوزاد انسان، و همچنین پیامدهای کوتاه­مدت و بلندمدت شکست­ها در دلبستگی را، ارائه می­دهد. ایده­های بالبی منعکس کننده­ی نفوذ روانکاوی و روابط موضوعی است که وی قبلاً با آنها آشنایی داشته است. از آنجمله می­توان به موارد زیر اشاره کرد:

 

 سالیوان[26] و مدل بین­فردی

سالیوان (1946)، بر این باور است که نیاز نوزاد به محبت و عطوفت، مشتمل بر دسته­ای از تنشهاست[27] که اغلب آنها، ریشه در عدم تعادل در جهان فیزیکی- شیمیایی[28] درون و بیرون نوزاد دارد که برآورده شدنشان، نیاز به درگیر شدن[29] و روابط نزدیک بین­­فردی دارند. او همچنین بیان کرد که یکی از نیازهای جزء نیازهای فیزیکی- شیمیایی نیست و آن، نیاز به ارتباط است، نیاز بنیادین انسان برای برقراری ارتباط با مراقبان که آن نیز بستگی دارد به تنش­های نوزاد و دیگران. مراقب بر اساس تنش­های خود و نوزاد، اقدام به برآورده کردن نیازهای او می­کند. سالیوان معتقد است که نوزاد پروارندن آنچه را که او شخصیت بخشی[30] زود هنگام نام می­نهد، آغاز می­کند. در دنیای سالیوان شخصیت بخشی این چنین تعریف می­شود: بازنمایی[31]  تجارب نوازد با دیگران در محیط مراقب، این شخصیت بخشی بر دو نوع بنیادین است: تجارب رضایت­بخش یا عدم رضایت­بخش با دیگران (براندل و رینجل، 2007).[32]

مطلب مشابه :  ميزان استفاده از محیط های اینترنتی در جهان

 

 نظریه کردارشناسی

علاوه بر روانکاوی، کردارشناسی نیز رویکردی است که افکار بالبی ریشه در آن دارد. این رویکرد توسط کنراد، لورنز و نیکو تینبرگن[33]، در سالهای بین (1950) تا (1971)، بنا نهاده شد و شامل سه نگرش بنیادین است:

  1. توصیف و طبقه­بندی رفتار، از کارهای مقدماتی لازم برای درک آن است.
  2. رفتار نمی­تواند بدون شناختن محیطی که گونه­ها در آن از طریق تکامل، سازگاری پیدا کرده­اند، مطالعه گردد.
  3. پرسش­ها درباره تکامل و عملکرد رفتار، به اندازه­ی تحول و علیت آنها دارای اهمیت است ( گراسمن و واترز[34]، 2005).

 

نظریه هورنای[35]

نظریه کارن هورنای (1973) یک نظریه روان­رنجوری را بر اساس اضطراب اساسی دوران کودکی ارائه داده و اظهار نمود زمانی که والدین نتوانند رابطه­ای گرم و عاطفی را برای کودک فراهم آورند کودک دچار اضطراب اساسی می­شود، کودک در چنین شرایطی باید روش­هایی را پیدا کند تا بتواند با دنیای اطرافش مقابله کند و کنار بیاید. بنابراین راهکارهایی را برای خود گسترش می­دهد که در اوایل زندگی انتخاب کرده است. یک کودک ممکن است به سمت مردم، در مقابل مردم و یا دور از مردم حرکت کند. در واقع دو دسته اول از نوع ناایمن و سومین راهکار شبیه الگوی اجتنابی است (ابراهیم نژاد1389)

|نظريه روانشناسي فردي آدلر[36]

در دیدگاه آلفرد آدلر مفهوم علاقه اجتماعی شاخص اصلی سلامت روان است که آدلر آن را با احساس همانند سازی و همدلی با دیگران برابر دانست و در دیدگاه او اگر به احساس تعلق­پذیری ما بی­توجهی شود، تولید اضطراب می­کند. در صورتی­که احساس می­کنیم با دیگران متحد هستیم می­توانیم هنگام روبروشدن با مشکلات خود جسورانه عمل کنیم. او به اهمیت وجود ارتباط با دیگران در سه سطح به عنوان سه تکلیف همگانی یاد می­کند: دوستی، صمیمیت و مشارکت که به طور ضمنی به مفهوم دلبستگی اشاره دارد (گل­محمدی، 1390).

 

 نظریه یادگیری اجتماعی:

نظریه یادگیری اجتماعی بیان می­دارد که از طریق تداعی با ارضا و کاهش گرسنگی که سائق اولیه است ارزش مثبت کسب می­کند و ویژگی­های تقویت کننده ثانوی را به خود می­گیرد. بنابراین سرانجام وجود مادر به تنهایی و بدون غذا ارضا کننده می­شود و در کودک نیازی اکتسابی جهت تماس با مادر رشد می­کنند. نظریه­پردازان یادگیری اجتماعی فرض بر این دارند که شدت وابستگی کودک به مادر بستگی به این دارد که مادر تا چه حد نیازهای کودک را تأمین می­کند. یعنی وجود مادر چه اندازه با لذت و کاهش درد و ناراحتی همراه است.

 

[1] . Parental Styles

[2] . Modeling

[3] . Overprotection

[4] . Outonomy

[5] . Authoritarian parenting Style

[6] . authoritative parenting Style

[7] Fiden

[8] . Grossmann, KU; Grossman, K & Waters, E.

[9] . Bogels, S. M & Brechman, M. L.

[10] Caffery,K&Erdman,p

[11] . Wallin, D. j

[12] Gruen baum,F

[13] Bond

[14] Attachment figure

[15] . Mary Main

[16]Inthworth

[17] . Flaherty, SC & Sadler, L

[18] Altin, m&Terzi,s

[19] . Feeney & Noller

[20] . Erdman PK & NG K

[21] . Behavioral attachment System

[22] . exploratory System

[23] . Wary- Fear System

[24] . Social System

[25] . Irons, C & Gilbert, P

[26] Solivan

[27] . tensions

[28] . Physicochemical universe

[29] . involvement

[30] . Personalization

[31] . representation

[32] . Brandell, J & ringel, sh

[33] . Konrad Lorenz & Niko Tinbergen

[34] Grossmam,k.u &Waters,E

[35] – Horney, K

[36] – Adler, A