پایان نامه با موضوع واجب الوجود، صدور کثرات، وجوب وجود، سلسله مراتب

دانلود پایان نامه

منابع بجامانده دچار اين فقدان شده ايم.

1-2) ديدگاه ابن سينا در مورد چگونگي صدور موجودات از عقول:
* چگونگي صدور عقل اول:
ابن سينا در مورد چگونگي صدور عقل اوّل اشاره مي‌کند که چون واجب‌ تعالي، واحد من جميع الجهات و عقل محض است و تعقّل او موجب صدور عالم‌ مي‌گردد،پس نخستين صادر از او به گونهء فيض بر طبق قاعدهء الواحد119 بايد يک عقل‌ بسيط باشد120 و لذا جاير نيست اوّلين موجودي که از او ابداع مي‌شود کثير باشد،چه‌ اين کثرت عددي باشد و يا برمبناي انقسام به مادّه و صورت؛ زيرا پيدايش و لزوم‌ پديده‌ها از او تنها به خاطر ذات اوست، نه به خاطر چيز ديگري. و آن جهت و حکمي که‌ در ذات حق منشأ پيدايش اين پديده مي‌شود جهت و حکمي نيست که از آن،نه اين‌ پديده،بلکه پديدهء ديگري لازم آيد121 اين صادر اوّل جز عقل،که مجرّد محض است، نخواهد بود؛ زيرا موجود يا جوهر است يا عرض(و جوهر نيز خارج از عقل يا نفس يا جسم يا مادّه و يا صورت نمي‌باشد.)صادر اوّل عرضي از اعراض نمي‌تواند باشد،زيرا عرض در وجود خود محتاج موضوع است و موضوع آن جسم است که مرکّب از مادّه و صورت مي‌باشد؛به همين دليل،صادر اوّل جسمي از اجسام نيز نمي‌تواند باشد.اجزاي‌ سازندهء جسم يعني مادّه و صورت هم به دليل احتياج به يکديگر، صادر اول نخواهند بود؛ زيرا مادّه، قوّه محض است و بدون صورت-که شريکة العلّة براي اوست-فعليتي‌ ندارد و صورت نيز در تشخّص خود، محتاج به مادّه است و لذا تحقّق آنها در خارج به‌ تنهايي ممکن نيست. نفس نيز اگرچه ذاتا موجودي مجرّد است، امّا در افعّال خود به بدن‌ تعلّق دارد. بنابراين، ممکن نيست صادر اوّل جوهري جز عقل مجرّد باشد که در غير اين‌ صورت، به تکثّر ذات واجب تعالي مي‌انجامد.122 بدين ترتيب، ابن سينا با استفاده از مباني فلسفي خود -مانند قاعدهء الوحد و توحيد واجب تعالي و بساطت او- صدور عقل‌ اوّل را اثبات مي‌نمايد.
* چگونگي صدور عقول طولي از عقل اول:
پس از صادر اوّل، نوبت به صدور عقول طولي بعدي مي‌رسد؛ زيرا نظام هستي، از ديدگاه ابن سينا، نظامي طولي است.123 بدين لحاظ، ابن سينا براي تبيين اين مطلب ابتدائا به کثرت عقول اشاره مي‌کند تا روشن شود که واسطهء ميان واجب تعالي و عوالم بعدي‌ فقط يک عقل نيست؛ بلکه براي رسيدن به کثرات عوالم پايين‌تر، عقول متعدّد لازم است.
استدلال ابن سينا اين‌گونه است که: افلاک،کثيرة العدد هستند و همگي نمي‌توانند از عقل اوّل صادر شوند؛ زيرا اين همه جهات کثرت در او نيست تا روا باشد که اين همه فلک‌ از او صادر شود.124 از طرف ديگر،چه بسا گفته شود که براساس قاعدهء الواحد،صادر دوم و سوم و…نيز بايد واحد باشند.براي دفع اين توهّم،ابن سينا بيان مي‌کند که قاعده‌ خصوص حضرت حق مي‌باشد و ممکن نيست که صادر اوّل،مانند واجب تعالي،واحد بسيط من جميع الجهات باشد؛زيرا در اين صورت،جز عقل چيز ديگري از آن به وجود نمي‌آيد و اين سلسله هرگز به پيدايش اجسام منتهي نمي‌شود(درحالي‌که يقينا اجسام به‌ وجود آمده‌اند).پس براي اينکه کثرات صادر شوند،بايد کثرتي هرچند اعتباري در عقل‌ اوّل وجود داشته باشد.125 بدين لحاظ،ابن سينا اشاره مي‌کند که صادر اوّل،ذات واحدي‌ است که جهت‌هاي متکثّر دارد و از هريک از آن جهات کثيره،معلول خاصّي صادر مي‌شود.وي در برخي آثارش،126 ترتيب صدور عقول و نفوس و افلاک را برحسب‌ رأي فارابي نقل و تأييد مي‌کند.127 از نظر فارابي،در عقول،دو جهت کثرت فرض شده‌ که از اين جهت عقل بعدي،و از جهت ديگر فلک صادر مي‌شود:
“فيکون بماله من عقله الاوّل الموجب لوجوده و بماله من حاله عنده مبدئا لشي‌ء و بماله من ذاته مبدئا لشي‌ء آخر…فيکون بما هو عاقل للاوّل الذي وجب به مبدئا لجوهر عقلي و بالآخر مبدئا لجوهر جسماني”. 128
ابن سينا در آثار ديگرش نظريهء فارابي را بسط بيشتري مي‌دهد و به صدور سه معلول‌ از عقل اوّل اشاره کرده و مي‌گويد:
“صادر اوّل ممکن الوجود بالذّات است و ذات خود و علّتش را که همان واجب الوجود بالذّات است،تعقّل مي‌کند.و بدين ترتيب،از آن جهت که واجب الوجود را تعقّل‌ مي‌کند عقل دوم،و از آن حيث که خودش را تعقّل مي‌کند نفس فلک اقصي،و از آن‌ حيث که ممکن بالذّات است جرم فلک آقصي صادر مي‌شود.”129
شايان ذکر است که اين سه جهت که در عقل اوّل گفته شد،به کثرت در ذات واجب تعالي‌ منجر نمي‌شود؛ زيرا اين کثرت از واجب تعالي ناشي نشده است. از حضرت حق، تنها وجود عقل اوّل صادر شده است و باقي جهات کثرت همگي لازمهء وجود امکاني و حدوث عقل اوّل مي‌باشند و کثرت‌هايي اضافي محسوب مي‌شوند که با وحدت عقل‌ اوّل منافاتي ندارند.و به قول ابن سينا:
و ليست الکثرة له عن الأوّل فان امکان وجوده امر له بذاته لا بسبب الاوّل بل له من‌ الاوّل وجوب وجوده ثم کثرة انّه، . . . . و نحن لا نمنع ان يکون عن شي‌ء واحد ذات واحدة ثم يتبعها کثرة اضافية ليست في اوّل وجوده و داخلة في مبدأ قوامه.130
يعني: کثرت عقل اول از واجب تعالي نيست چرا که امکان وجودعقل اول امري ذاتي اوست و به سببيت علت العلل براي او قرارداده نشده. . . . . و اشکالي ندارد که شيء واحد که ذات او وحدت دارد کثرتي از خارج عارض شود که در ذات او نبوده و داخل در قوام او نبوده.131
* چند نکته:
1- اين تأمّلات سه گانهء ايجاد کنندهء وجود،در ديگر عقول نير تکرار مي‌شود تا آن‌گاه که‌ سلسله مراتب عقول و افلاک کامل گردد. راه ديگر ابن سينا براي اثبات کثرت عقول، استدلالي انّي است
؛ به اين بيان که هر فلکي براي تشبّه به عقل خاصّي حرکت مي‌کند و اختلاف تشبّهات مستلزم اختلاف مشبّه‌به‌ها (عقول) مي‌باشد؛ زيرا اگر همهء افلاک براي‌ تشبّه به يک عقل حرکت مي‌کردند،حرکات آنها متشابه بود(درحالي‌که اين‌گونه‌ نيست).132 بنابراين،پس از صادر اوّل،ما به عقول طوليه‌اي مواجه هستيم که رابطهء علّي‌ و معلولي دارند.
2- نکتهء ديگر اينکه ابن سينا نظريهء عقول مجرّدهء طوليه را با نظريهء افلاک پيوند مي‌زند و ده عقل را معرفي مي‌کند؛به اين بيان که سلسلهء عقول بايد تا آخرين افلاک ادامه داشته‌ باشد(بايد به تعداد حرکات افلاک،عقول مجرّده داشته باشيم تا افلاک بدون علّت باقي‌ نمانند.)133 و از آنجا که افلاک بنابر هيئت بطليموس نه عدد مي‌باشند،بايد نه عقل‌ داشته باشيم؛عقل اوّل تا نهم،به ترتيب،فاعل و مدبّر فلک اقصي تا فلک نهم هستند و يک عقل هم که فاعل و مدبّر موجودات عالم کون و فساد است. در نتيجه،عقول‌ طوليه،ده عدد خواهند بود.134
3- عقل فعّال در دستگاه فلسفي ابن سينا در نهايت سلسله عقول‌ ده‌گانه‌ و حلقهء واسطهء عالم مجرّدات با عالم کون و فساد مي‌باشد که از عالم کون و فساد گرفته تا نفوس انساني،همگي از او پديدار گشته‌اند و تدبير همهء آنها بر عهدهء عقل‌ فعّال است.135 و عقل فعّال مصدر تحقّق همهء نفوس بشري و افاضه کنندهء علوم آنها مي‌باشد 136و بدين لحاظ که در نفوس انساني تصرّف مي‌کند و آنها را از قوّه به فعل مي‌رساند،به او”عقل فعّال”گفته مي‌شود.137
خلاصه،همهء رويدادهاي جهان مادون قمر را عقل فعّال به کمک افلاک بر عهده دارد.
3-2) ديدگاه شيخ اشراق در مورد چگونگي صدور موجودات از نور الانوار:
سهروردي همچون ابن سينا، با در نظر گرفتن اختلاف اساسي ميان حضرت حق و عالم‌ وجود، به مسائل مربوط به مراتب هستي و آفرينش مي‌پردازد. از ديدگاه وي، آفرينش صدور و اشراق پرتوي از نور الانوار است که به دليل اطلاق و نامتناهي بودن‌ کمالات او، و به دليل اقتضاي ذاتي فيضان توسط نور الانوار، اين فرايند بدون‌ کاهش پذيري و نقصان در مبدأ138 به نحو دائم و لا ينقطع جريان دارد. به عبارت‌ ديگر، ريزش نور از نورالانوار و فاعليت او همچون پرتو افکني خورشيد مقتضاي ذات او مي‌باشد. 139 که به نفس توجه و اضافهء اشراقي حضرت حق(چه اضافهء اشراقي جوهري‌ و چه عرضي)فيضان نور صورت مي‌گيرد. بدين لحاظ، سهروردي-با انکار فاعليت‌ بالعناية و نفي انتساب علم حصولي به نور الانوار-به فاعليت بالرضا معتقد مي‌شود، يعني علم تفصيلي حق به افعال خويش را عين فعل او به شمار مي‌آورد؛به طوري که‌ حق،بدون قصد زايد بر ذات،موجودات را ايجاد مي‌کند.140
* انوار قاهرهي طوليه در انديشهي سهروردي:
سهروردي مانند ابن سينا، با پذيرش قاعدهء الواحد، آن را بر دستگاه نوري خود تطبيق‌ مي‌دهد؛ به اين بيان که از نور الانوار جز نور واحد صادر نمي‌شود،زيرا اگر صدور دو معلول از نور الانوار ممکن باشد،از سه حال خارج نيست.141
1) هردو ظلمت باشند:باطل است؛زيرا لازمه‌اش،وجود جهت ظلماني در نور الانوار مي‌باشد.
2) هردو نور باشند:باطل است؛زيرا اين دو نور،دو حقيقت متمايزند و اقتضاي‌ هريک از آن‌دو،مستلزم وجود جهت مناسب با آن در ذات نور الانوار است‌ و حال‌ آنکه وجود دو جهت در نور الانوار موجب ترکيب اوست که محال مي‌باشد(زيرا نور الانوار محض و بسيط است).
3) يکي نور و ديگري ظلمت باشد:اين فرض نيز صحيح نمي‌باشد؛زيرا اوّلا اقتضاي‌ نور،غير از اقتضاي ظلمت است(لذا نور الانوار مرکّب از دو جهت خواهد شد که باطل‌ است)،و ثانيا لازمهء اين فرض،وجود جهت ظلماني در واجب تعالي است(درحالي‌که‌ گفتيم:او نور محض مي‌باشد).”
پس طبق قاعدهء الواحد،بايد يک معلول از نور الانوار صادر شود.” اگر صادر اوّل را ظلمت(جسم)بدانيم، ممکن نيست که از او کثرت صادر شود. بنابراين در عالم نبايد جز او چيزي وجود داشته باشد و اين بالبداهه باطل است،زيرا ما با حقايق و کثرات مختلفي روبه‌رو هستيم؛در نتيجه،معلول اوّل نمي‌تواند ظلمت باشد.تنها فرضي‌ که باقي مي‌ماند،اين است که از نور الانوار يک معلول نوري صادر شده باشد که به آن، نور اقرب يا بهمن گفته مي‌شود.”142
نکتهء ديگري که سهروردي مي‌گويد، اين است که143 ايجاد نور اقرب نه به انفصال است و نه به انتقال،بلکه اضافه‌اي اشراقي (جوهري) است که نور الانوار مي‌کند و نور اقرب را به وجود مي‌آورد؛ يعني نفس اضافهء اشراقي، براي ايجاد نور اقرب،کفايت مي‌کند. و البته نور الانوار-علاوه‌بر اشراق جوهري-دم به دم بر کمالات نور اقرب اضافه مي‌کند؛ زيرا اشراق و فيضان ذاتي نور است،144 و اين اشراقات هرگز به تکثّر ذات منجر نمي‌شود؛ چرا که تنها اشراق وجود نور اقرب، ذاتي حضرت حق است و اشراقات‌ عرضي به خاطر صلاحيت قابل است و اين‌گونه نيست که دو شي‌ء از نور الانوار صادر شده باشد تا تکثّر لازم بيايد.
نکتهء ديگر اينکه سهروردي در مورد اختلاف نور الانوار و نور اقرب و نيز ساير انوار به‌ تشکيک اشاره مي‌کند،145 به اين معنا که آنها در نفس نوريت شريک‌اند و در همان‌ نوريت هم از يکديگر ممتازند؛زيرا يکي نور شديد است و ديگري نور ضعيف‌تر.146 و به عبارت ديگر،ما به التفاوت عين مافيه التفاوت است و حقيقتي که مفهوم در قبال آن قرار مي‌گيرد،داراي مراتب و درجات مي‌باشد. تبيين با قول به تشکيک عامي،تفاوت‌ عميق دارد؛تشکيکي که در آن مافيه التفاوت خود طبيعت مشکّک است،ولي‌ ما به التفاوت خود آن طبيعت به شمار ن
مي‌آيد يعني تباين ذاتي موجودات و اشتراک‌ صرفا مفهومي آنها،که به مشّاء نسبت داده شده است.
* نحوه صدور کثرات از ديدگاه سهروردي:
سپس، شيخ اشراق به تبيين چگونگي صدرو کثرات پرداخته و اشاره مي‌کند که اگر طبق قاعدهء الواحد از نور اقرب نيز تنها يک موجود صادر شود،با اشکال مواجه خواهيم‌ شد؛زيرا اين معلول از دو حال خارج نيست:
1- ظلمت است: لازمهء اين فرض اين است که جريان هستي در آن توقّف پيدا کند،زيرا از ظلمت چيزي ايجاد نمي‌شود و حال آنکه ما کثرات متعدّد عالم را مشاهده مي‌کنيم.
2- نور است: در اين صورت،از اين نور هم بايد نور واحد ديگري صادر شود و از آن‌ هم نور ديگر و همين‌طور انوار ديگر، و هيچ‌گاه نبايد ظلمت صادر شود(زيرا همهء اين‌ نورها از آن جهت که نورند، طبق قاعدهء الواحد،از آنها تنها يک نور صادر مي‌شود) و اين‌ بالوجدان باطل است؛ زيرا ما ظلمات را مشاهده مي‌کنيم.
با اين بيان،شيخ اشراق نتيجه مي‌گيرد که براي صدور کثرات بايد کثرتي هرچند اعتباري در نور اقرب وجود داشته باشد؛147 لذا وي باتوجه به مباني خود از جمله‌ مشاهدهء انوار نسبت به يکديگر148 و قهر و غلبه‌ و…اشاره مي‌کند که نور اقرب، ذات‌ واحدي است که دو جهت دارد. نور اقرب چون نور الانوار را مشاهده مي‌کند، دو جهت‌ در او پديد مي‌آيد: از يک‌طرف، با مشاهدهء عظمت و جلال نور الانوار خود را فقير و ظلماني مي‌يابد(تعقّل فقر خود مي‌کند)، زيرا نور عالي بر نور سافل قهر و تسلّط دارد که‌ اين جهت ظلماني نور اقرب موجب مي‌شود از او ظلمت(برزخ محيط)زاييده شود؛ از طرف ديگر با مشاهدهء عظمت نور الانوار و اينکه به وسيله ي او ايجاد شده و به نور الانوار منتسب است،خود را بي‌نياز مي‌بيند. با تعقّل انتساب به نور الانوار و احساس بي‌نيازي، در نور اقرب يک جهت ضوء پيدا مي‌شود که از اين جهت، نور قاهر بعدي صادر مي‌شود.اين ضوء و ظلّ در همهء انوار ديگر نيز وجود دارد؛ ظلّ که جهت فقري آنهاست‌ موجب ايجاد عالم مادّه،و ضوء که ذاتي و جهت غناي آنهاست موجب ضدور نور مجرّد مي‌شود.149
بنابراين سهروردي باتوجه به مباني فلسفي خود براي تبيين کثرات، بيان ميکند که از نور اقرب، نور دوم و از نور دوم،نور سوم و به همين ترتيب نور چهارم و پنجم و تعدادي کثيري نور صادر مي‌شود که تعداد آنها براي ما مشخص نيست.همهء اين انوار، نور الانوار را مشاهده مي‌کنند و شعاعي از نور الانوار بر آنها مي‌تابد؛ علاوه‌ بر اينکه بين خود انوار هم انعکاس نور وجود دارد، به‌ اين معنا که هر نور عالي بر مادون خود به جهت قهر و غلبه اشراق مي‌کند. هر نور سافل‌ نيز نور عالي را مشاهده،و به واسطهء نور عالي، شعاعي از نور الانوار دريافت مي‌کند؛ به طوري که مثلا نور ثاني از نور الانوار، هم بي‌واسطه و هم با واسطهء نور اقرب، نور سانح (اشراقات عرضي) را مي‌پذيرد. و نيز نور سوم،چهار مرتبه، از نور الانوار نور سانح‌ مي‌پذيرد؛ به اين صورت که يک‌بار بي‌واسطه از نور الانوار، و يک‌بار بي‌واسطه از نور اقرب بر او اشراق مي‌شود و دوبار نيز از نور بالاتر بر او اشراق صورت مي‌گيرد(نور) بالاتر دوباري را که خود پذيرفته بود بر نور سوم منعکس مي‌کند و همين‌طور اين کثرات‌ ادامه پيدا مي‌کند؛زيرا ميان انوار سافله و نور الانوار حجابي نيست(حجاب از خواصّ‌ عالم برازخ است.)و چون هريک از انوار قاهره نور الانوار را مشاهده مي‌کنند و مشاهده‌ غير از اشراق است، جهات کثيرهء ديگري پيدا مي‌شود؛150 زيرا ما توانستيم در نور الانوار،که فقط بر مادون اشراق مي‌کند و مشاهده در حقّ او معنا ندارد، اين همه‌

دیدگاهتان را بنویسید