پایان نامه با موضوع عالم مثال، شناخت انسان، واجب الوجود، وحدت وجود

* ديدگاه علامه طباطبايي در باب عالم عقول:
از نظر ايشان ، عقول مجرد در اين عالم هر کدام تنها يك فرد دارند و اين كثرت به دو شكل قابل تصور است: طولى و عرضى. (توضيح مبسوط اين معاني در نظريات ابن سينا و سهروردي گذشت) كثرت طولى آن است كه يك عقل به وجود آيد و در پسِ آن عقل ديگرى و همين طور ادامه يابد تا به تعداد معينى برسند، به صورتى كه هر عقلى كه در رتبه پيشين قرار گرفته است، علت فاعلى براى عقل پسين بوده و يك نوعِ مباين با آن باشد. كثرت عرضى نيز آن است كه انواع متعدد جداگانه‏اى باشند، كه نه علت يكديگرند و نه معلول هم، بلكه جملگى معلول عقلى هستند كه در رتبه بالاترى قرار گرفته است.154
براي پذيرفتن ادعاي بالا بايد بر اين مطلب تکيه کرد که: ماهيت تنها در صورتى مى‏تواند داراى افراد مختلف و متعدد باشد كه مقارن با ماده و متعلق به آن بوده باشد، اعم از آن كه ذاتاً و فعلاً متعلق به ماده باشد يا آن كه ذاتاً مجرد باشد و فقط در مقام فعل به ماده تعلق داشته باشد.
نتيجه آن است كه در انواعى كه ذاتاً و فعلاً مجرد از ماده‏اند، يعنى در عقول مجرده، ابتداءاً كثرت افرادى تحقق نمى‏يابد؛ يعنى وجود ابتدايى و بدون سابقه يك نوع مجرد، بيش از يك فرد نمى‏تواند باشد.155
چرا نوع مجرد منحصر در فرد است‏؟
چنان كه اشاره كرديم، نوع مجرد منحصر در فرد است. دليل اين مدعا آن است كه:
اگر ماهيتى بتواند داراى افراد متعدد شود و متصف به كثرت گردد، سبب و موجب كثرت آن از دو حال بيرون نيست: 1- اين كه امرى داخل آن ماهيت باشد. 2- اين كه امرى خارج از آن ماهيت باشد. در هر حال عامل كثرت ماهيت يا درونى است و يا بيرونى، يا از ذات شى‏ء برخاسته و يا از بيرون بر آن طارى گشته است.
در صورت نخست- كه عامل كثرت درونى باشد- آن امر يا تمام ذات ماهيت را تشكيل مى‏دهد و يا جزء آن مى‏باشد. در صورت دوم- كه عامل كثرت بيرون باشد- آن امر بيرونى از ماهيت و عارض بر آن، يا عرض لازم ماهيت است و يا عرض مفارق آن مى‏باشد. بنابراين، سبب و موجب كثرت يك ماهيت عقلًا از چهار حال بيرون نيست:156
1- آن كه تمام ذات آن ماهيت باشد؛
2- آن كه جزء ذات آن باشد؛
3- آن كه عرض لازم آن باشد؛
4- آن كه عرض مفارق آن باشد؛
امّا سه فرض نخست محال و نشدنى است، زيرا ماهيتى كه تمام يا جزء ذات آن و يا عرض لازمش موجب كثرت آن باشد، ممتنع الوجود مى‏باشد و هرگز هيچ فردى از آن در خارج تحقق نخواهد يافت. توضيح اين كه: براساس هر يك از آن فروض، هر چه به عنوان “فرد” براى ماهيت در نظر گرفته شود، بايد كثير باشد، زيرا فردِ ماهيتى است كه كثرت يا ذاتى آن است و يا لازمه آن مى‏باشد. از طرفى، هر كثيرى از چند “واحد” تشكيل مى‏شود. در نتيجه آن چه را به عنوان فرد براى ماهيت مورد نظر فرض كرده‏ايم، خودش كثير و متشكل از چند واحد مى‏باشد. امّا هر يك از آن واحدها نيز، چون فرد ماهيتى هستند كه كثرتْ ذاتى و يا لازمه ذات آن است، به نوبه خود، كثير و متشكل از چند واحد ديگر خواهند بود و به همين ترتيب. در نتيجه چنين ماهيتى هرگز فرد نخواهد داشت و در جايى كه واحد، امكان تحقق نداشته باشد، كثير نيز امكان تحقق ندارد.
امّا فرض چهارم- كه عامل كثرت عرض مفارق باشد- صحيح و قابل قبول است و در واقع كثرت هايى كه در انواع پيرامون خود مشاهده مى‏كنيم، همه از اين قبيل است.
اگر ماهيت آهن و نقره و طلا، داراى افراد متعددى است، به خاطر آن است كه افراد هر يك از آنها، زمان خاص، مكان خاص و حجم خاصى را دارا است. و اگر اين اعراض مفارق نبود، هر يك از اين انواع، جز يك فرد نمى‏داشتند. به ديگر سخن هر گاه يك ماهيت دو يا چند فرد داشته باشد، آن افراد قطعاً در عوارض مفارقشان از يك ديگر امتياز مى‏يابند وگرنه ذاتيات و اعراض لازم همه افراد مشترك است.
امّا مى‏دانيم اعراض مفارق اختصاص به انواع مادى دارد و مجردات هرگز واجد چنين اعراضى نيستند، زيرا يك ماهيت براى آن كه واجد يك عرض مفارق شود و به آن متصف گردد، بايد قوه و استعداد حصول آن را در خود داشته باشد و اين قوه و استعداد نيازمند ماده‏اى است كه حامل آن باشد؛ اين ماده تنها در انواع مادى تحقق دارد.157
از اين جا دانسته مى‏شود كه:” اوّلًا: انواع مادى مى‏توانند افراد متعددى داشته باشند و متصف به كثرت شوند. ثانياً: انواع مجرد منحصر در يك فردند و كثرت افرادى در آنها تحقق نمى‏يابد مگر به گونه‏اى كه ذكر شد.”158 * جايگاه عقل اول:159
چون واجب تعالى، وجودى يگانه و از هر جهت بسيط است، صدور كثير از او محال است، خواه موجود صادر شده هم چون عقول عرضى، مجرد باشد و يا مانند انواع مادى، مادى باشد، زيرا از موجود يگانه، جز يك موجود پديد نمى‏آيد. بنابراين، نخستين آفريده واجب تعالى عقل يگانه‏اى است كه با وجود واحد ظلى خويش، حكايت از وحدت وجود واجب مى‏كن د.
و چون معناى نخستين بودن اين موجود، آن است كه تقدم وجودى بر ديگر موجودات ممكن دارد و از طرفى، تقدم وجودى در جايى است كه عليت مطرح باشد، بنابراين، صادر اوّل علتى خواهد بود كه ميان واجب و ديگر مخلوقات قرار گرفته است و لذا واسطه آفرينش اشيا پس از خود مى‏باشد.
توهم نشود كه: اين سخن، قدرت بى حدّ واجب را، كه عين ذات برتر اوست، محدود مى‏سازد، زيرا پيدايش مخلوقات متعدد از آن جهت كه متعددند، از يك موجود واحد از آن جهت كه واحد است محال و ممتنع مى‏باشد و قدرت فقط به امور ممكن تعلق مى‏گيرد، نه محال ذاتى- هم چون نفى شى‏ء از خودش و جمع يا رفع دو نقيض- كه ذاتش پوچ است و در واقع ذاتى ندارد تا قدرت به آن تعلق بگيرد.
بنابراين، محروم بودن اين گونه امور از وجود، به معناى محدود بودن قدرت و مقيد كردن اطلاق آن نيست.
مطلب ديگر آن كه عقل اوّل، اگر چه وجود واحدى دارد و صدورش به نحو بسيط مى‏باشد، امّا چون ممكن است، همراه با يك ماهيت اعتبارى و غير اصيل مى‏باشد. زيرا موضوع امكان، همان ماهيت است. و از جهت ديگر، او هم خود را تعقل مى‏كند و هم واجب الوجود را و در نتيجه جهات متعددى در او پديد مى‏آيد و به همين خاطر مى‏تواند مبدأ آفرينش بيش از يك معلول باشد.
امّا جهات موجود در عالم مثال كه پس از عالم عقل است، فراوانند و چند جهت اندك در عقل اوّل، براى آفرينش آنها كفايت نمى‏كند. لذا بايد عقول متوالى در كار باشد، تا حدّى كه جهات كثرت به مقدارى رسد كه براى آفرينش عالم پس از خود- يعنى عالم مثال- كفايت كند. نتيجه آن كه: عقول طولى فراوانى وجود دارند، گر چه ما راهى به سوى شمارش آنها نداريم.160
نکته ديگر، اينکه علامه در فصل هشتم بدايه الحکمه نمي پذيرد که عالم عقول را مساوق عالم امر بگيريم و اين خود يکي از گره هاي بحث ما در فهم نظام فکري علامه در مورد نقشه عوالم است.161
” گروهى از حكما برآنند كه مراد از “أمر” در واژه “نفس الأمر” عالم‏ عقول‏ و مجردات تامه است . . .حال مى‏پرسيم: اين صورت‏هاى موجود در عقل فعال آيا صادقند يا كاذب؟ بى‏شك خواهيد گفت: صادقند. خوب مى‏پرسيم: ملاك صدق آنها چيست؟ به ناچار اين صور براى آن‏كه صادق باشند بايد مفاد آنها در خارج از خودشان ثابت باشد. بنابراين، ملاك نهايى براى صدق و كذب قضايا همان ثبوت و عدم ثبوت مفاد آنها در موطن مناسب خود مى‏باشد، و صرف اين‏كه مضمون يك قضيه در عقل فعال وجود داشته باشد براى صادق شمردن آن كفايت نمى‏كند و رشته سؤال را قطع نمى‏كند.
اشكال ديگر آن است كه ما دسترسى به عقل فعال نداريم و نمى‏توانيم مطابقت و عدم مطابقت قضايا را با صورت‏هايى كه در آن است، دريابيم و در نتيجه، صدق و كذب قضايا هميشه براى ما نامعلوم خواهد بود.
اشكال سوم اين‏كه اساسا علم حصولى در موجودات مجرد و از جمله عقل فعّال راه ندارد و تمام علوم آنها، حضورى مى‏باشد.”162
– جمع بندي اين قسمت:
في المجموع آنچه از نظرات حضرت علامه مستفاد است اينکه اين عوالم سه‏گانه وجود بر حسب شدت و ضعف مترتّب بر يكديگرند و ترتّب آنها طولى و علت و معلولى است؛ بدين معنى كه وجود عقلى، معلول ذات واجب متعال است و بين او و حق‏تعالى واسطه‏اى نيست و خود نسبت به آنچه از جهت وجودى مادون آن قرار دارد، يعنى عالم مثال، علت متوسّط است. و مرتبه وجود مثالى، معلول عقل، و علت وجود ماده و موجودات مادى است، چنان‏كه قبلًا گفته شد و پس از اين نيز توضيح بيشتر داده خواهد شد.
بنابراين، “مرتبه وجود عقلى، عالى‏ترين مراتب وجود امكانى و نزديك‏ترين‏ آنهاست نسبت به ذات متعال، و نوع عقلى منحصر در يك فرد است. پس وجود عقلى و نظام عالم‏ عقول‏، ظلّى است از نظام عالم ربوبى كه در آن هرگونه كمال و جمال جمع است. نظام عقلى زيباترين و كامل‏ترين نظام ممكن است و نظام مثالى ظلّى است از نظام عقلى و نظام مادى نيز ظلّى است از عالم مثال.”163
فصل (3)
بررسي عالم مثال
در فلسفه اسلامي
تا علامه طباطبايي (ره)
به نظر مي‏رسد: نخستين کسي که هر دو بحث هستي شناسي و معرفت شناسي را در خصوص مراتب هستي بطور نظام‏مند و سيستماتيک مطرح نموده و درباره آن به تأمل و تحقيق پرداخته، افلاطون بود.وي با طرح نظريه”مثل”خود را وارد فضاي چنين بحثهايي نمود گرچه به نظر برخي، نخستين کسي که بحث از مثل را آغاز کرد سقراط بود، ليکن به عقيده صاحب نظران، طراح اين نظريه، افلاطون مي‏باشد.
نظريات افلاطون در مورد مراتب هستي پس از او دچار فراز و نشيب زيادي گشته، بويژه وقتي که نظريات او وارد حوزه انديشه اسلامي شد، رنگ خاصي به خود گرفت.اما در عين حال پيروان انديشه افلاطوني در قرون و اعصار بعدي جوهر و مغز انديشه او را حفظ نموده و به بسط و تکميل و برهاني ساختن نظريات او پرداخته‏اند.
هدف نگارنده پايان نامه در اينجا بررسي تفصيلي درباره مثل افلاطوني نيست، هرچند براي فهم اين عالم در نظريه شيخ اشراق (به عنوان اولين فيلسوف اسلامي که بحث عالم مثال را مطرح کرد) ناگزير از طرح دقيق نظريه افلاطون در اين باب هستيم. اما هدف اصلي طرح و تحقيق پيرامون “عالم مثال” و تأثيرات آن در تفکر علامه طباطبايي است.
در فلسفه اسلامي ابن سينا از اساس وجود عالم مثال را قبول ندارد و ملاصدرا هم با برخي تغييرات بالاخره عالم مثال را مي پذيرد. لذا مناسب ديدم علاوه بر مبدع اين بحث يعني افلاطون ، به آراء شيخ شهاب الدين سهروردي نيز در باب عالم مثال به طور دقيق بپردازم اميد که در خور توجه باشد. 1-3) نظريه مثل افلاطون:16 4
نظريه افلاطون را از دو جهت مي‏توان مورد بررسي قرار داد:
1-از جنبه معرفت شناسي ‏2-از جنبه هستي شناسي.
1-1-3) جنبه معرفت شناسي:
مراتب شناخت انسان را مي‏توان چنين توضيح داد:
1-مرتبه خيال، از نظر افلاطون نازلترين درجه شناخت، خيال است که متعلقش اولا”تصاوير” يا”سايه”ها و ثانيا انعکاسات در آب و در اجسام سخت و صاف و شفاف و چيزهايي ديگر از اين قبيل است. در واقع هر آنچه تصوير يک امر جزئي و محسوس باشد و انسان آن را درک نمايد. اين درک او خيالي است و در مرتبه پندار مي‏باشد.”سايه”تصوير يک شي‏ء جزئي است که ما آن را درمي‏يابيم پس اين نوع درک ما خيالي است، چون متعلق درک ما”تصوير” يک شي جزئي است.
2- مرتبه عقيده، در اين مرحله، شناخت انسان به خود امور جزئي که پيرامون او انباشته است تعلق مي‏گيرد، حيوانات پيرامون ما و تمامي جهان طبيعت، متعلق شناخت ما در مرحله عقيده هستند. در واقع، متعلقات بخش عقيده، متعلقات واقعي مطابق با تصاوير بخش خيال را شامل مي‏شود. هنرمندي که انساني را به تصوير مي‏کشد، شناختش از تصوير يک شناخت خيالي است، ليکن شناخت او از خود آن انسان جزئي، شناختي عقيده‏اي است.
3-مرتبه تعقل يا استدلال عقلي، نظر افلاطون به نوع خاصي از استدلال يعني استدلال رياضي توجه دارد. نظام معرفت ارتباط تنگاتنگي دارد بنابراين، اين مرحله از شناخت هم، خود متوجه متعلقي خاص که همان ذوات رياضي و معقول است، مي‏باشد. افلاطون مي‏گويد: متعلق استدلال چيزي است که نفس در پژوهش و تحقيق مجبور است با کمک تقليد از قسمتهاي قبلي که بعنوان تصاوير بکار مي‏گيرد، از فرضيه شروع کند و بسوي نتيجه و نه بسوي يک اصل اول، پيش رود.
به سخن ديگر در مرحله عقيده و خيال، ذهن متوجه يک شکل خاص محسوس است و تصوير معين محسوسي را درک مي‏کند، ليکن در شناخت استدلالي نظر به شکل از آن جهت که شکل است، مي‏باشد. متعلق شناخت، در استدلال يک امر”عام” است نه يک امر جزئي خاص.و نيز متعلق شناخت، در عالم خارج نيست بلکه در فکر و انديشه موجود، مرئي است، يعني هندسه‏دان شکل مثلثي را در ذهن ترسيم مي‏کند و نظر به مثلث بودن آن مي‏دوزد و ويژگيهاي آن را بررسي مي‏کند.او نه با صورت محسوس مثلث سر و کار دارد و نه با مفهوم کلي مثلث.
4-مرحله علم: حالت ذهن مورد بحث يعني‏ “علم”، حالت ذهن کسي است که فرضهاي بخش “استدلال” را به عنوان خاستگاه و نقطه عزيمت بکار مي‏برد. اما از آنها فراتر مي‏رود و به اصول اوليه عروج مي‏کند. به علاوه در اين روند، “تصاوير”را بدان سان که در بخش استدلال بکار مي‏برد بکار نمي‏برد، بلکه در خود “مثل” و بوسيله مثل، يعني استدلال انتزاعي محض و دقيق پيش مي‏رود. وقتي اصول اوليه به وضوح درک شد ذهن آنگاه به نتايجي که از آنها حاصل مي‏شود، فرود مي‏آيد، و باز هم فقط استدلال انتزاعي را بکار مي‏برد نه تصاوير محسوس را. متعلقات مطابق و متناظر با”علم”، مبادي، يعني اصول اوليه يا صور هستند.
2-1-3) جنبه هستي شناسي:
مراتب هستي شناسي ما به موجودات خارجي و مراتبي که آنها تشکيل مي‏دهند، خواهيم پرداخت. هستي شناسي افلاطون در ارتباط تنگاتنگ و نزديکي با معرفت شناسي او قرار دارد. متعلقات شناخت انسان نظام وجودي افلاطوني را تشکيل مي‏دهد.از نظر افلاطون هستي داراي مراتبي مي‏باشد و مرکب از موجوداتي است که در ذيل اشاره مي‏شود:
1-خير اعلي: در عالي‏ترين مرتبه وجود، خير اعلي قرار گرفته است که علت ذات صور مي‏باشد.يعني صانع عام تمام اشياء زيبا و خوب، موجود]]>

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *